خوش آمدید مهمان گرامی! (وروددرخواست عضویت)
لا اله الا الله الحلیم الکریم لااله الا الله العلی العظیم
سبحان الله رب السماوات السبع و رب الارضین السبع
و ما فیهن و ما بینهن و رب العرش العظیم و الحمدلله رب العالمین
كاربر گرامی : جهت دسترسی سریع به امكانات انجمن ، بخش دانلود و گالری از تابلوی زیر استفاده فرمائید
logo
 

 


ارسال مطلب 
 
امتیاز این مطلب
  • 2 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
۱۳۹۱-۹-۲۷
مطلب: #21
RE: آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
قسم دوم : ذكر، تهليل و تكبير است .
ربعى از فضيل از امام باقر يا امام صادق عليهما السلام رويات نمود كه فرمود: تهليل لا اله الا الله و تكبير الله اكبررا زياد بگوييد زيرا خدا چيزى را از تكبير و تهليل بيشتر دوست ندارد. و از پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) رايت شد كه : آنحضرت فرمود:بهترين عبادت لا اله الا الله است .
قسم سوم : ذكر تسبيح است
يونس بن يعقوب گفت از امام صادق (عليه السلام ) پرسيدم : هر كس صدبار سبحان الله بگويد آيا از جمله كسانى خواهد بود كه خداى را زياد ذكر كرده است ؟ فرمود: بله
(حضرت سليمان و مرد كشاورز)
حكايت شده كه لشگرگاه حضرت سليمان بن داوود (عليه السلام ) صد فرسنگ در صد فرسنگ بوده است . بيست و پنج فرسنگ براى طايفه جن و بيست و پنج فرسنگ براى انسانها و بيست و پنج فرسنگ براى پرندگان و بيست و پنج فرسنگ براى حيوانات وحشى و آن حضرت هزار كاخ شيشه اى بر روى چوب داشت كه سيصد زن در آن بودند و هفتصد كنيز مخصوص داشت و اجنه براى او فرشى از طلا و ابريشم بافته بودند كه دو فرسنگ در يك فرسنگ بود و منبر طلايى وى را در وسط آن مى گذاشتند و حضرت بر آن مى نشست و در كنارش ششصد هزار صندلى طلا و نقره بود و پيامبران بر صندليهاى طلا مى نشستند و علما بر صندليهاى نقره قرار مى گرفتند و در اطراف ايشان مردم بودند و در اطراف مردم اجنه و شياطين حضور داشتند و پرندگان با بالهايشان برايشان سايه مى انداختند تا آنكه خورشيد بر آنها نتابد و باد صبا بساط (فرش ) سليمان (عليه السلام ) را بلند مى كرد و در روز به اندازه يك ماه راه مى رفتند. و روايت شده است كه طوفان آنرا حركت مى داد و باد آرام آنرا به دوش مى كشيد خداى تعالى در حال سير بين آسمان و زمين به حضرت سليمان فرمود كه من بر سلطنت تو اضافه كردم به اينكه هر كس سخنى بگويد باد به گوش تو برساند. حكايت شد كه آن حضرت به كشاورزى رسيد كشاورز گفت : به پسر داوود سلطنت بزرگى داده شده است ! باد صداى آن مرد را به گوش حضرت سليمان رسانيد. سليمان پايين آمد و به پيش مرد كشاورز رفت و گفت : من پيش تو آمدم كه مبادا چيزى را كه تو بر آن قدرت ندارى از خدا بخواهى ! سپس فرمود: تسبيحى را كه خداى تعالى آنرا بپذيرد بهتر از آن سلطتنتى است كه به پسر داوود داده شده است . و در حديث ديگر آمده است : زيرا ثواب تسبيح مى ماند و پادشاهى سليمان از بين مى رود.
قسم چهارم : تسبيح و تحميد است .
از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمودند: امير المومنين (عليه السلام ) فرمود: تسبيح نصف ميزان است (69) و تحميد ميزان را پر مى سازد. و لااله الا الله و الله اكبر بين آسمانها وزمين را پر مى سازد.
قسم پنجم :
از آن حضرت روايت شده كه : اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له الها واحدا احدا فردا صمدا لم يتخذ صاحبة و لا ولدا
گواهى مى دهم كه جز اله خدايى نيست تنهاست و شريكى ندارد و خدايى واحد احد فرد و صمد است و همسر و فرزندى نگرفته است .
هر كس چهل و پنج بار آنرا بگويد چهل و پنج هزار هزار براى او مى نويسد و چهل و پنج هزار هزار سيئه از نامه عمل او محو مى كند و چهل و پنج هزار هزار درجه او را بالا مى برد و بسان كسى است كه در روزش دوازده هزار بار قرائت قرآن كند و خداى تعالى خانه اى در بهشت براى او بنا مى كند.
قسم ششم :
قسم ششم از اذكار پنج كلمه زير است . پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: آيا شما را پنج كلمه ياد ندهنم كه بر زبان سبكند و در ميزان سنگيند و خدا را راضى ميكنند و شيطان را طرد مى نمايند و از گنجهاى بهشتند و از تحت عرش هستند و باقيات صالحات مى باشند، پاسخ دادند:بله اى رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) !رسول خدا فرمود: بگوييد سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اكبر لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و فرمود: چه مقدار اين پنج كلمه مباركند و چه قدر سنگينى آنها در ميزان خيلى زياد است !
قسم هفتم :
قسم هفتم از اذكار تسبيحات اربع است . از امام ابى جعفر باقر (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) به مردى كه درخت در باغ خود كاشت رسيد در كنارش ايستاد، فرمود: آيا شما را راهنمايى نكنم بر كاشتن درختى كه ريشه اش محكمترين و ميوه اش زودرس ترين و خوش خواركترين و ماندگارترين ميوه هاست ؟ گفت : اى رسول خدا مرا به آن راهنمايى كن ! فرمود: وقتى صبح و شب كردى بگو:سبحان الله و الحمدالله و لا اله الا الله و الله اكبراگر اينها را بگويى به عوض ‍ اين كلمات در قبال هر تسبيح ده درخت در بهشت مى دهند كه از انواع ميوه ها در آن باشد و آنها از اعمال نيكوى باقى هستند آن حضرت فرمود: آن مرد گفت : اى رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) من تو را به شهادت مى گيرم كه اين باغ صدقه بر فقراى مسلمين باشد خداى تعالى اين آيه را فرستاد فاما من اعطى واتقى و صدق بالحسنى فسنيسره لليسرى (133)هر كس ‍ ببخشد و تقوى پيشه كند و نيكويى را تصديق كند ما هم بر او آسان مى گيريم . محمد بن خالد برقى از امام صادق از جدش (عليهم السلام ) از رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) نقل كرد كه آن حضرت فرمود: هر كس بگويد سبحان الله خداى درختى را عوض آن او در بهشت مى كارد و هر كس الحمد الله بگويد خداى تعالى بابت آن درختى در بهشت براى او مى كارد. و هر كس لا اله الا الله خداى درختى را به عوض آن در بهشت مى كاريد. و هر كس بگويد الله اكبر خداى درختى را به عوض آن در بهشت براى او مى كارد. مردى از قريش به آن حضرت عرضه داشت : بنابراين در بهشت درختان زيادى داريم حضرت فرمود: ولى شما را بر حذر مى دارم كه آتشهايى نفرستيد كه آنها را بسوزانيد و آن قول خداى تعالى است كه فرمود: يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم (134)اى كسانيكه ايمان آورديد خدا و رسول خدا را اطاعت كنيد و اعمال خويش را باطل نكنيد. و از آنحضرت (عليه السلام ) آمده است كه روزى پيامبر به اصحابش فرمود: به نظر شما اگر البسه و امتعه خانه هاى شما جمع آورى شود وبر روى هم چيده شو آيا به آسمان مى رسد؟ پاسخ دادند نه اى رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم )! فرمود: آيا شما را راهنمايى به چيزى نكنم كه ريشه اش در زمين و شاخه اش در آسمان باشد؟ گفتند آرى ، فرمود: وقتى نماز واجب تمام شد، سى مرتبه گفته شود: سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اكبرريشه آن در زمين و شاخه آن در آسمان است و اين كلمات در آن روز او را از آوار و سوختن و غرق و در چاه افتادن و دريده شدن بواسطه حيوانات درنده و مرگ و بلايى كه از آسمان نازل مى شود حفظ مى كند و اينها با قيات صالحات هستند.
و حماد بن عثمان از جعفر بن محمد (صلى الله و عليه و آله و سلم ) از پدرانش از على (عليه السلام ) نقل كرده است كه پيامبر اكرم فرمود: وقتى مرا به آسمان بردند و داخل بهشت شدم در آنجا صحرايى سپيد از مشك ديدم و ملايكه اى را ديدم كه با آجرى از طلا و آجرى از نقره در آن ساختمان مى ساختند و گاهى مى ايستادند از ايشان پرسيدم چرا گاهى مى سازيد و گاهى مى ايستيد پاسخ دادند: ما مى ايستيم تا مصالح بنا از راه برسد پرسيد: مصالح بناى شما چيست ؟ گفتند سخن مؤ من كه بگويد: سبحان الله و الحمدالله و لا اله الا الله والله اكبر مصالح ماست . وقتى اين كلمات را بگويد ما بنا مى كنيم وقتى ساكت شد، از ساختن دست بر مى داريم .
قسم هشتم : از اذكار
قسم هشتم استغفار است (70) سكونى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد: فرمود رسول خدا(صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: بهترين دعا استغفار است و فرمود: دلها زنگ مى زند مانند زنگ زدن مس ، آنرا با استغفار جلا دهيد. فرمود هر كس زياد استغفار كند خداى تعالى از همه غمها او را نجات مى دهد و براى هر سختى راه نجاتى قرار مى دهد و به او از راهى كه گمان ندارد روزى مى دهد. و زراره از ابى عبد الله روايت كرد كه : وقتى بنده زياد استغفار كند كتاب عملش در حال درخشش بالا مى رود. و از امام رضا (عليه السلام ) آمده كه فرمود: مثل استغفار مثل برگ درخت است كه وقتى حركت كند برگهايش مى ريزد و كسى كه استغفار از گناه مى كند، ولى در همان حل آن را انجام مى دهد مثل اين است كه خداى تعالى را مسخره مى كند. و فرمود: رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) از مجلس ولو كوتاه ، بلند نمى شد تا بيست و پنج بار استغفار مى كند. و از آن حضرت آمده است كه رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) هر صبح هفتاد بار استغفار مى كند و هفتاد بار به سوى خداى توبه مى نمود، پرسيدند: به هنگام استغفار چه مى فرمود آيا مى فرمود استغفرالله و اتوب اليه ؟ امام فرمود: پيامبر(صلى الله و عليه و آله و سلم ) هفتاد بار مى فرمود: استغفرالله و هفتاد بار مى فرمود اتوب الى الله . و از آن حضرت (عليه السلام ) آمده كه فرمود: استغفار و قول لا اله الا الله بهترين عبادت است . خداى عزيز جبار فرمود: فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبك (135)بدان كه خدايى نيست جز او و از گناهت استغفار كن .
فصل (1)
و بهترين اوقات استغفار سحرها و بعد از نماز صبح و عصر است . از ائمه اطهار (عليهم السلام ) روايت شده است كه : اولين صفحات و آخرين صفحات كتاب روزتان را از نيكى پر كنيد، بين اول و آخر از شما گذشت مى شود. هارون بن موسى تلعكبرى به اسناد خود از امام صادق نقل كرد كه رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: هر كس هر روز بعد از عصر يك بار بگويد: استغفر الله الذى لا اله الا هو الحى القيوم ذو الجلال و الاكرام و اساءله ان يتوب على توبه عبد ذليل خاضع فقير بائس مستجير مستكين لا يملك لنفسه نفعا و لا حيوة و لا موتا و لا نشورا: طلب آمرزش مى كنم از خدايى كه جز او خدايى نيست زنده و قيوم است و ذوالجلال و الاكرام مى باشد و از او مى خواهم توبه مرا بپذيرد. توبه بنده اى خوار خاضع بى چيز زمينگير و پناه آورنده و بى چيز كه نفع و ضرر و زندگى و مرگ و بعثى را مالك نيست خداى تعالى دو فرشته را امر مى كند كه هر چه در كتاب اعمالش موجود است هر چه كه باشد بسوزانند. و از ائمه اطهار (عليهم السلام ) روايت شده است : درود خدا بر سحر خيزان و استغفار كنندگان در سحرها باد! روايت شده كه ابا القمقام خدمت ابوالحسن (عليه السلام ) رسيد و شغلش صنعت بود از حرفه اش به آن حضرت شكايت برد و اينكه به هر چه روى مى كند نيازهايش بر طرف نمى شود و سود نمى برد. ابوالحسن (عليه السلام ) به او فرمود: بعد از فجر بگو: سبحان الله العظيم و بحمده استغفرالله من فضله قمقام مى گويد پيوسته آنرا مى گفتم به خدا قسم ! اندكى نگذشت تا اينكه عده اى از باديه آمدند و مرا خبر دادند كه مردى از فاميلهايم مرده است و هيچ وارثى جز من ندارد من رفتم و ميراث را گرفتم و تاكنون بى نيازم .
فصل در دعاهاى مخصوص به اوقات
اول : از اميرالمومنين وارد شده است كه وقتى صبح مى شد سه بار مى فرمود:سبحان الملك القدوس و مى گفت : اللهم انى اعوذبك من زوال نعمتك و تحويل عافيتك و من فجاة نقمتك و من درك الشقاء و من سوء القضاء و من شرما سبق فى الكتاب اللهم انى اسالك بعزة ملكك و شدة قوتك و بعظيم سلطانك و بقدرتك على خلقك . خدايا من از، از بين رفتن نعمت تو بر خود و دگرگونى سلامتى تو و از عذاب ناگهانى و از شقاوت و بدى قضايت و از شر آنچه كه در كتاب گذشت به تو پناه مى برم ، خدايا! تو را به عزت ملكت و سختى قوتت و به بزرگى سلطنت و به قدرت تو بر خلقت قسم مى دهم . سپس حاجت خود را ذكر مى كرد.
دوم : وقتى صبح مى كرد مى فرمود: خوش آمديد اى دو فرشته حافظ كريم من به خواست خدا به شما چيزى را املا مى كنم و شما هم آن را مى پسنديد پس پيوسته در تسبيح و تهليل بود تا صبح مى كرد همينطور بعد از عصر چنان بود.
سوم : از امام باقر (عليه السلام ) از رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) نقل شده است كه آن حضرت فرمود: هر كس دوست دارد كه خداى تعالى را ملاقات كند و در كتابش شهادت به لا اله الا الله وحده لا شريك له و ان محمد رسول الله باشد و براى او هشت در بهشت باز شود و به او گفته مى شود كه : اى دوست از هر در كه مى خواهى داخل بهشت شو! به هنگام صبح و شام بگويد: اى دو ملك بنويسيد: بسم الله الرحمن الرحيم : اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله و اشهد ان الساعة اتية لا ريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور على ذالك احيى و على ذلك امرت و على ذلك ابعث حيا ان شا الله اقرا محمدا منى السلام (صلى الله و عليه و آله و سلم ) الحمد الله الذى اذهب الليل مظلما بقدرته و جاء بالنهار مبصرا برحمته خلقا جديدا مرحبا بالحافظين و به طرف چپ و راست متوجه شود. و بگويدحيا كما الله من كاتبين و به طرف چپ متوجه شود و ترجمه دعا اين است شهادت مى دهم كه خدايى جز الله نيست يگانه است و شريك ندارد و شهادت مى دهم كه محمد (صلى الله و عليه و آله و سلم ) بنده و رسولش مى باشد و شهادت مى دهم كه قيامت مى آيد و شكى در آن نيست و خداى تعالى هر كسانى را كه در قبورند زنده مى كند و بر اين عقايد زندگى مى كنم و به آن مامور شدم و در آن بخواست خدا در قيامت مبعوث مى شوم : اى دو فرشته از طرف من به حضرت محمد (صلى الله و عليه و آله و سلم ) سلام برسانيد سپاس خداى را كه به قدرت خود شب تار را برد و روز روشن را به آفرينشى تازه برحمت خويش آورد. خوش آمديد اى دو كاتب حافظ من .
چهارم : حماد بن عثمان از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد، هر كس بعد از نماز صبح و قبل از هر سختى بگويد: رب صل على محمد و اهل بيته خداى تعالى صورتش را از وزش بادهاى آتشين جهنم باز مى دارد.
پنجم : از امام رضا (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود: هر كس بعد از ناز صبح دعاى زير را بخواند هيچ حاجتى نخواهد جز آنكه بر او آسان مى شود و خداى تعالى آنرا كفايت مى كند. بسم الله و صلى الله على محمد و آل محمد و افوض امرى الى الله ان الله بصير بالعباد فوقيه الله سيئات ما مكروا لا اله الا انت سبحانك انى كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك ننجى المومنين حسبنا الله و نعم الوكيل فانقلبوا بنعمة من الله و فضل لم يمسسهم سوء ما شاالله لا حول و لا قوة الا بالله ما شاالله لا ماشاء الناس ما شاالله و ان كره الناس حسبى الرب من المربوبين حسبى الخالق من المخلوقين حسبى الرازق من المرزوقين حسبى الله رب العالمين حسبى من هو حسبى ، حسبى من لم يزل حسبى حسبى من كان منذ كنت لم يزل حسبى ، حسبى الله لا اله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم . (71)
بنام خدا و درود بر محمد و آلش كارم رابه خداى تعالى واگذار مى كنم ، زيرا خدا به بندگانش بيناست ، خداى تعالى او را از بديهاى مكر ايشان حفظ كرد خدايى نيست جز تو، منزهى تو من از ستمكاران بودم پس دعايش را اجابت كرديم و او را از غم نجات داديم و اينگونه مومنين را نجات مى دهيم خداى ما را كافى و وكيل خوبى است مومنين داخل نعمت و فضل پروردگار شدند كه هرگز تا خداى نخواهد به ايشان بدى نرسد و آنچه كه خداى خواهد. قدرتى نيست جز از آن خدا، خواسته خدا را خواهم و به خواسته مردم تمايلى ندارم خواسته خدا را طالبم گرچه مردم بدشان آيد، تربيت خداى مرا از تربيت كننده هاى ديگر كفايتم مى كند، خالق من مرا از ديگر مخلوقات كافى است ، رازق من مرا از ديگر روزى دهنده ها كافى مى باشد. خداى رب العالمين مرا كافى است . مرا كافى است آنكه مرا كافى است ، كافى است آنكه مرا در ازل كافى بوده است . كافى است آنكه تا بودم مرا كافى بوده است خداى مرا كافى است خدايى جز او نيست كارهاى خودم را به او واگذار كردم و او پروردگار عرش عظيم است .
ششم : بهترين دعايى كه در هنگام زوال ظهر (اذان ظهر) بايد خواند اين است : اللهم اءنك لست باله استحد ثناك و اين دعا در مصباح المتهجدين نقل شده است و بهترين دعايى كه در پايان روز جمعه بايد خواند دعاى سمات است و بعد از آن دعايى را كه قبلا گذشت مى خوانى : اللهم انى اسالك بحق هذا الدعا و بما فات من الاسماء.
هفتم : از ابى جعفر باقر (عليه السلام ) آمده كه رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) وقتى آفتاب بر بالاى كوه قرا مى گرفت چشمانش پر از اشك مى شد، سپس مى فرمود:امسى ظلمى مستجيرا بعفوك و امست ذنوبى مستجيرا بمغفرتك
ستم من به عفو تو پناه برده است و گناهان من به بخشش تو ملتجى شده .
و امسى خوفى مستجيرا بامانك و امسى ذلى مستجيرا بعزك و امسى فقرى مستجيرا بغناك
و ترس من به امان تو پناه گزيده و ذلت من به عزت تو پناه برده است و نياز من بر بى نيازى تو پناه آورده .
و امسى وجهى البالى الفانى مستجيرا بوجهك الدايم الباقى اللهم البسنى عافيتك و غشنى برحمتك
و روى پوسيده فانى من به روى هميشگى باقى تو پناه جسته خدايا عافيت خويش را به من بپوشان و رحمت خود را
و جللنى كرامتك وقنى شر خلقك من الجن و الانس يا الله يا رحمن يا رحيم
به من بپوشان و مرا به كرامت خود مجلل نما و مرا از شر خلقت از جن وانس حفظ نما. اى خدا اى بخشنده اى مهربان .؟
هشتم : سليمان بن جعفرى گفت : از اباالحسن (عليه السلام ) شنيدم كه مى فرمود: بهنگامى كه شب فرا مى رسد و به خورشيد نگاه مى كنى كه به طرف مغرب مى رود و در حال فرو رفتن است (بگو): بسم الله و بالله و الحمد الله الذى لم يتخذ
بنام خدا و به استعانت از الله ستايش خدايى را كه
صاحبة و لا ولدا و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له ولى من الذل و كبره تكبيرا و الحمد الله
همسر و فرزندى نگرفته و در پادشاهى خويش شريكى ندارد و ذلت و خوارى نداشته تا به خاطر آن دوست گيرد و او را
الذى يصف و لا يوصف و الحمدلله الذى يعلم و لا يعلم يعلم خائنة الاعين و ما تخفى الصدور
بزرگ دارد و ستايش خداى را كه در وصف مى كند ولى خود به وصف در نمى آيد و سپاس خداى را كه مى داند ولى خود دانسته نمى شود چشمان خيانتكار را
و اعوذ بوجه الله الكريم و بسم الله العظيم من شر ماذرا
مى شناسد و اسرار پنهان سينه ترا مى داند و به وجه كريم و به بسم الله عظيم پناه مى برم از شر آنچه آفريد و خلق كرد و از شر
و برا و من شر ما تحت الثرى و من شر ما ظهر و ما بطن و من شر ما
آنچه كه زير خاك است و آنچه بر روى آن قرار دارد و آنچه ظاهر و آشكار است و آنچه باطن مى باشد.
وصفت و مالم اصف و الحمد لله رب العالمين
و از شر آنچه كه وصفش كردم و وصفش نكردم و ستايش از آن پروردگار عالميان است .
و فرمود اين دعا شخص را از هر درنده و شيطان رجيم و ذريه او حفظ مى كند و از هرچه كه مى گزد و نيش مى زند در امان است و اگر كسى اين دعا را بخواند از دزد و از غول نمى هراسد. عرض كردم : من شكارچى حيوانات و درنده هستم و در خرابه ها مى خوابم و مى ترسم فرمود: وقتى وارد شدى بگو:بسم الله و بالله و پاى راست خود را داخل كن و وقتى خارج مى شوى پاى چپ را بيرون بگذار و نام خداى را ببر!حادثه بد براى تو اتفاق نمى افتد.
نهم : شيخ صدوق به اسناد خود به عبدالله انصارى از خليل بكرى روايت كرد كه گفت : از يكى از اصحاب شنيدم مى فرمود: على بن ابى طالب (عليه السلام ) هر روز دهه ذى الحجه اين كلمات ارزشمند را مى فرمود ابتداى آن اين است : لا اله الا الله عدد الليالى والد هور لا اله الا الله عدد امواج البحور لا اله الا الله .
به تعداد شبان و روزگاران لا اله الا الله به عدد امواج درياها لا اله الا الله لا اله الا الله در حاليكه
و رحمته خير مما يجمعون لا اله الا الله عدد الشوك و الشجر لا اله الا الله عدد الشعرو الوبر لا اله الا الله
رحمت وى بهتر است از آنچه جمع مى كنند. به تعداد خارها و درختان لا اله الا الله ، به تعداد پشم ها و موها لا اله الا الله و به تعداد
عدد القطر و المطر لا اله الا الله عدد الحجر و المدر لا اله الا الله عدد لمح العيون
قطره ها و باران ها لا اله الا الله ، به تعداد سنگها و كلوخها لا اله الا الله به تعداد چشم بهم خوردنها لا اله الا الله
لا اله الله فى الليل اذا عسعس و الصبح اذا تنفس لا اله الا اله عدد الرياح
در شبانگاه كه شب مى رود و صبح تنفس مى كند لا اله الا الله . به تعداد بادها در بيابانها و دشت لا اله الا الله
فى البرارى و الصحارى . لا اله الا الله من اليوم الى يوم ينفخ فى الصور
از امروز تا روز نفخ لا اله الا الله .
سپس فرمود: هر كس آن را در هر روز از دهه ذى الحجه ده مرتبه بخواند خداى تعالى به هر تهليلى يك درجه در بهشت مى دهد كه از در و يا قوت مى باشد و ما بين هر درجه اى مسير صد سال براى سوار تيز تك مى باشد و در هر درجه شهرى بنا شده و در آن شهر قصرى ازجوهر يكپارچه بنا شده كه هيچ فصلى در آن نيست و در هر شهرى ازآن شهرها خانه ها و قلعه ها و غرفه ها و منازل و فرشها و زنها و كنيزان و حور العين و بالشها و فرشها و خوآنها و خدمه و جويها و درختان و زيور آلات و حله هايى است كه بشر از تعريف آنها عاجز است وقتى از قبرش خارج شود از هر مويى نورى بدرخشد و به شتاب به سوى او بيايند و هفتاد هزار فرشته در پيشاپيش و طرف راست و طرف چپ وى قرار مى گيرند تا آن كه به در بهشت برسد وقتى او داخل بهشت شود فرشتگان در پشت سر او قرار گيرند و او در جلوى آنهاست تا به شهرى مى رسند كه ظاهر آن از ياقوت سرخ و داخل آن از زبرجد سبز است و در آن همه اصناف خلق خدا كه خداى در بهشت خلق كرده موجود است . وقتى به آن برسند به او گويند: اى دوست خدا! آيا مى دانى اين شهر و آنچه در آن است به خاطر چيست ؟ مى گويد: خير، سپس مى پرسد شما كى هستيد؟ پاسخ دهند ما فرشتگانى هستيم كه در دنيا شاهد بر تهليل تو بوديم اين شهر با آنچه در آن است پاداش آن تهليل است و بشارت باد به فضلى بهتر كه خداى تعالى از ثواب خود به تو مى دهد به هنگامى كه تو آنچه خداى تعالى براى تو در دارالسلام در جوار خود آماده كرده بينى و آن ثواب به عنوان عطاى دايمى ابدى الهى است . خليل گفت : هر چه مى توانيد بگوييد تا خداى تعالى بر شما زياد كند.
دهم : از ابى الدراء رضى الله عنه روايت شد كه يك روز به او گفتند كه خانه ات سوخت ابى الدراء در پاسخ گفت : نسوخت . كسى ديگر آمد و گفت : خانه ات سوخت ، گفت نسوخت سومى آمد و گفت : خانه ات سوخت ، گفت نسوخت . سپس واقعيت روشن شد، به اينكه همه خانه هاى اطراف جز خانه ابى الدرداء سوخت . پرسيدند؛ از كجا دانستى كه خانه ات نسوخت گفت : از پيامبر شنيدم كه مى فرمود: هر كس اين كلمات را به هنگام صبح بگويد در آن روز از حادثه بد محفوظ است و اگر در اول شب بگويد در آن شب حادثه بدى براى او اتفاق نمى افتد و من اين كلمات را خواندم : اللهم انت ربى لا اله الا انت عليك توكلت و انت رب العرش العظيم و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم ما شاالله كان و مالم يشالم يكن اعلم ان الله على كل شى قدير و ان الله قد احاط بكل شئى علما اللهم انى اعوذ بك من شر نفسى و من شر كل دابة انت اخذ بناصيتها ان ربى على صراط مستقيم
ترجمه : خدايا تو پروردگار منى خدايى جز تو نيست بر تو توكل كردم و تو پروردگار عرش عظيم هستى و حول و قوه اى جز حول و قوه خداى بزرگ نيست آنچه خدا بخواهد مى شود و آنچه نخواهد نمى شود مى دانم كه خداى تعالى بر هر چيزى تواناست و بر همه اشيا احاطه دارد. خدايا من از شر هر نفسى خودم ، و از شر هر جنبنده اى كه تو پيشانى وى را دارى به تو پناه مى برم خداى من بر راه راست است .
خاتمه : در شفا گرفتن از دعا و رقعه بستن كه اقسامى دارد.
قسم اول :
براى دفع بيماريهاست و دعاهايى كه در اين زمينه موجود است به شرح زير است :
ابو نجران و ابن فصال از يكى از اصحاب از امام صادق (عليه السلام ) نقل كردند كه آن حضرت به هنگام بيمارى مى فرمود:
اللهم عيرت اقواما فقلت قل ادعوا الذين زعمتم من دونه فلا يملكون كشف الضر عنكم و لا تحويلا فيامن لا يملك كشف ضرى و لا تحويله عنى احد غيرك صل على محمد و آله و اكشف ضرى و حوله الى من يدعو معك الها آخر لا اله غيرك
خدايا! تو گروهايى را سرزنش كردى و فرمودى : بگو كسانى را كه غير خدا هستند (براى يارى ) بخوانيد! ولى نمى توانند ضرر را از شما بردارند و آنرا دگرگون كنند. پس اى كسى كه جز تو قادر به دفع ضرر و برگرداندن آن از من نيست ، درود بر محمد و آلش ‍ فرست و ضرر وبدى را از من بردار و آنرا به طرف كسى ببر كه با تو خداى ديگرى را مى خواند و خدايى غير از تو نيست .

امضاء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آواتار من : چهره زیبای حضرت آیت الله شیخ محمد شاه آبادی است.
فرزند حضرت آیت الله شیخ محمدعلی شاه آبادی رحمه الله ( استاد عرفان حضرت امام خمینی ـ ره )
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 1 کاربر به دلیل این ارسال از کمیل سپاسگزاری کرده است.
آرام جان
۱۳۹۱-۹-۲۷
مطلب: #22
RE: آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
حديث دوم :
يونس بن عبد الرحمن از داوود بن زيد روايت كرد كه من در مدينه به بيمارى سخت دچار شدم حضرت ابا عبدالله ، امام صادق (عليه السلام ) ، متوجه بيمارى من شد براى من نامه نوشت و فرمود: خبر بيمارى تو به من رسيد يك صاع گندم بخر و به پشت بخواب و گندم راهر طورى كه خواستى بر سينه ات بريز و بگو:اللهم انى اسئلك باسمك الذى اذا سالك به المضطر كشفت ما به من ضر و مكنت له فى الاءرض و جعلته خليفتك على خلقك ان تصلى على محمد و على اهل بيته و ان تعافينى من علتى ترجمه : خدايا من تو را مى خوانم به حق آن اسمى كه وقتى مضطر تو را بخواند ضرر و بدى را از وى بردارد و او را در زمين مسلط كنى و وى را خليفه بر خلق خود قرار دهى اينكه بر محمد و اهل بيت وى درود بفرستى و مرا از بيماريم برهانى ! سپس بنيشين و گندم اطرافت را جمع كن دوباره همين را بگو و به هر مسكينى مدى (ده سير) از آن گندم بده و دعا را بخوان . داوود گفت : اين كار را كردم مثل اينكه از زنجيررهايى يافتم و ديگران نيز انجام دادند و نتيجه گرفتند.
روايت سوم : بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله رب العالمين حسبنا الله و نعم الوكيل تبارك الله احسن الخالقين و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم بنام خداى بخشنده مهربان سپس خداى عالميان را است . خدا ما را كافى است و وكيل خوبى است . مبارك است خدايى كه بهترين خلق كنندگان است و حول و قوه اى جز حول و قوه خداى بزرگ نيست . كه چله بار پشت سر نماز صبح خوانده شود و بر درد بمالند مخصوصا اگر بيمارى خنازير باشد به اذن خدا معالجه خواهد شد اين كار را كردند و نتيجه گرفتند.
روايت چهارم : يونس بن عمار گفت : به ابا عبد الله (عليه السلام ) عرض كردم : فدايت شوم اين بيمارى كه در صورتم پيدا شده مردم گمان مى كنند كه خداى تعالى بنده اى را مبتلا نمى كند كه حاجتى به او داشته باشد فرمود: مؤ من آل فرعون انگشتانش به كف دستش چسبيده بود و در حاليكه دست خود را به سوى ايشان دراز مى كرد چنين مى گفت : يا قوم اتبعوا المرسلين اى قوم ! از پيامبران پيروى كنيد.(72) سپس فرمود: در اول ثلث آخر شب وضو بگير! و در آخرين سجده دو ركعت اول در حال سجده بگو:يا على يا عظيم يا رحمن يا رحيم يا سامع الدعوات يا معطى الخيرات صل على محمد و آل محمد و اعطنى من خير الدنيا و الاخره ما انت اهله و اصرف عنى من شر الدنيا و الآخره ما انت اهله و اذهب عنى الوجع فانه قد اغاظنى و احزننى اى بلند مرتبه اى بزرگ ! اى بخشنده ! اى مهربان ! اى دهنده خوبيها! درود برمحمد و آل محمد بفرست ! و خير دنيا و آخرت را همانطور كه اهليت و شايستگى دارى بده ! و شر دنيا و آخرت را آن طور كه سزاوارى از من دور كن ! و درد را از من دور كن زيرا مرا به خشم آورده و محزونم كرده است . و در دعا اصرار نما گفت : من هنوز به كوفه نرسيده بودم كه خداى تعالى همه آن بيمارى را از صورتم بر طرف كرد.
روايت پنجم : و داوود بن زربى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد كه فرمود: دست خود را بر جاى درد بگذار و سه بار بگو: الله الله الله ربى حقا لا اشرك به شيئا اللهم انت لها و لكل عظيمه ففرقها عنى
خدا! خدا! خدا!به حق پروردگار من است و من شريكى براى او اقرار نمى دهم . خدايا تو حلال مشكلى و هر مشكلى بزرگ را تو بر مى دارى پس اين درد را از من دور كن .
روايت ششم :
مفضل از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد فرمود: براى خوب شدن دردهابگو:
بسم الله و بالله كم من نعمة لله فى عرق ساكن و غير ساكن على عبد شاكر و غير شاكر
بنام خدا و به كمك خدا. چه بسا نعمت هايى كه در رگهاى ساكن و غير ساكن بر بنده شاكر و غير شاكر موجود است . و بعد از نماز واجب با دست راست لحيه خود را بگير و سه بار بگو: اللهم فرج عنى كربتى و عجل عافيتى و اكشف ضرى خدايا سختى را از من بردار و در عافيت من تعجيل كن و بدى را از من بردار و سعى كن كه با گريه و ريزش اشك توام باشد.
روايت هفتم : ابو حمزه گفت : دردى در زانويم پيدا شد من به امام باقر (عليه السلام ) شكايت كردم حضرت فرمود: وقتى نماز گذاردى بگو:
يا اجود من اعطى و يا خير من سئل و يا ارحم من استرحم ! ارحم ضعفى و قلة حيلتى و اعفنى من وجعى
اى بهترين كسانى كه مى بخشند و اى بهترين مسئول و اى مهربانترين كسى كه از وى درخواست رحمت شده به ضعف و بيچارگى من رحمت آور و از درد مرا معاف دار!
ابو حمزه گفت : آن را گفتم و از آن شفا يافتم .
روايت هشتم : ابو جعفر (عليه السلام ) فرمود: على (عليه السلام ) مريض شد رسول خدا(صلى الله و عليه و آله و سلم ) آمد به حضرت على فرمود:
اللهم انى اسئلك تعجيل عافتيك او صبرا على بليتك او خروجا الى رحمتك
خدايا! من تعجيل در سلامت تو را مى خواهم يا صبر و بلاى تو يا رفتن به سوى رحمت تو را خواهانم .
روايت نهم : ابراهيم بن عبد الحميد از مردى روايت كرد كه گفت : من بر حضرت امام صادق (عليه السلام ) وارد شدم از دردى كه در من بود به آن حضرت شكايت بردم فرمود: بگو: بسم الله سپس دست خود را بر درد بكش سپس بگو:
و اعوذ بعزة الله و اعوذ بقدرة الله و اعوذ بجلال الله و اعوذ بعظمة الله
پناه مى برم به عزت خدا و پناه مى برم به قدرت خدا و پناه مى برم به جلال خدا و پناه مى برم به بزرگى خدا
و اعوذ بجمع الله و اعوذ برسول الله من شر ما احذر و من شر ما اخاف على نفسى
و پناه به اراده خدا! و پناه ميبرم به رسول خدا و پناه به اسماى خدا مى برم از شر آنچه مى ترسم و از شر آنچه كه بر نفس خود مى ترسم . اين كلمات را هفت بار مى گويى . آن مرد گفت : من اين كار را كردم درد از من رخت بر بست .
روايت دهم : ابراهيم بن اسرائيل از امام رضا (عليه السلام ) نقل كرد كه فرمود: در گردن كنيزى از ما خنازير(136) بيرون آمد هاتفى مرا ندا داد به من گفت : اى على به آن كنيز بگو كه بخواند يا رووف يا رحيم يا رب يا سيدى فرمود: آن كنيز خواند خداى تعالى آنرا بر طرف فرمود: اين دعايى است كه جعفر بن سليمان آنرا خوانده است .
قسم دوم : دعاهايى كه براى دفع بديها خوانده مى شود.
روايت اول : ابن مسكان از ابى حمزه روايت كرد وى گفت : محمد بن على (عليه السلام ) فرمود: اى ابا حمزه ! چرا وقتى از مشكلى مى هراسى به گوشه منزلت پناه نمى برى و به طرف قبله روى نمى آورى و دو ركعت نماز نمى خوانى ؟ هر گاه چنين شد پس از نماز هفتاد بار بگو:
يا ابصر الناظرين و يا اسمع السامعين و يا اسرع الحاسبين و يا ارحم الراحمين .
اى ديده ورترين بينندگان و اى شنواترين شنوندگان و اى سريعترين حسابگران و اى مهربانترين مهربانان .
هر بار كه اين كلمات را مى خوانى حاجت خود را ذكر كن !
روايت دوم : از امام باقر (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: مردى بنام شيبة الهذلى خدمت پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) آمد، عرض كرد: اى رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم )! من مرد پيرى هستم كه سن من بالا آمده و نيروى من از نماز و روزه و حج و جهادى كه به خود عادت داده بودم كم گرديده است اى رسول خدا! مرا كلامى سبك ياد ده كه به من منفعت دهد. آن حضرت فرمود: دوباره بگو: آن مرد همين سخن را تا سه بار تكرار كرد. رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: هيچ درخت و سنگريزه اى در اطراف تو نيست كه به رحمت بر تو گريست وقتى نماز صبح را خواندى بگو:سبحان الله العظيم و بحمده و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم خداى تعالى به اين كلمه از كورى و جنون و جذام و فقر و پيرى تو را نجات مى دهد پيرمرد گفت : اين براى دنياى من براى آخرت من چه ؟ حضرت فرمود: بعد از هر نماز بگو:اللهم اهدنى من عندك و افض على من فضلك و انشر على من رحمتك و انزل على من بركاتك .(73)خدايا خودت مرا هدايت كن و از فضل خويش بر من ببخش و رحمت خودت را بر من بريز و بركات خودت را بر من فرود آور.
اين كلمات را آن پيرمرد بخوبى مراقبت مى كرد. مردى به ابن عباس گفت : دايى تو خوب به آن كلمات چسبيده است . پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: اگر اين مرد در روز قيامت به آن برسد و عمدا آن كلمات را ترك نكرده باشد هشت در بهشت براى او باز مى شود و از هر كدام كه خواهد داخل شود.
روايت سوم : محمد بن يعقوب بدون واسطه از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد كه دعاى امام صادق (عليه السلام ) در حوادث ناگوار اين بود:اللهم صل على محمد و آل محمد و اغفرلى و ارحمنى وزك عملى و يسر
خدايا بر محمد و آل محمد بفرست و مرا بياموز و رحم نما و عمل مرا پاك نما و عاقبت مرا آسان نما.
منقلبى و اهد قلبى و امن خوفى و عافنى فى عمرى كله و ثبت حجتى و اغسل خطايايى و بيض
و قلبم را هدايت كن و ترس مرا به امنيت بدل كن و مرا در همه عمر سلامت بدار حجت مرا محكم نما و گناهان مرا بشوى .
وجهى واعصمنى فى دينى و سهل مطلبى و وسع على فى رزقى فانى ضعيف و تجاوز عن
روى مرا سپيد نما عصمت دينى به من عنايت فرما و خواسته مرا آسان كن روزى ام را توسعه ده ، زيرا من ناتوانم و از بديهايى كه در نزد من است بگذر!
سى ما عندى بحسن ما عندك و لا تفجعنى بنفسى و لا تفجع بى حميمى و هب لى الهى
در قبال خوبيهاى خودت ، و مرا بواسطه خودم دردمند مساز و مرا باعث دردمندى دوستم قرار ده ! خدايا لحظه اى از
لحظه من لحظاتك تكف بها ما به ابتليتنى و تردنى بها الى (على ) احسن عادتك عندى فقد
لحظه اى خويش را به من بده تا جلوى ابتلايى را بگيرد كه مرا مبتلا كردى و به واسطه آن لحظه بهترين عادت هاى تو نسبت به من بازگشت كند، زيرا نيروى من .
ضعفت قوتى و قلت حيلتى و انقطع عن خلقك رجائى و لم يبق لى الا رجاك
ضعيف شده و چاره من كم شده و اميد من از خلق تو منقطع شده و جز اميد به تو چيزى براى من نمانده است .
و توكلى عليك و قد رتك يا رب على ان ترحمنى و تعافينى لقدرتك على ان تغدبنى و
و تنها توكل بر تو و قدرت تو دارم اى پروردگارم ! به من رحم كن و مرا عافيت (ده ) زيرا تو توان عذاب كردن من و ابتلايم را
منذ خلقتنى فانت ربى و سيدى و مفزعى و ملجائى و الحافظ لى و الذاب عنى و الرحيم لى
از نعمت هاى تو بيرون نبودم تو پروردگار و آقايم و پناهگاه و ملجا امن هستى و مرا نگهدارى مى كنى و از من دفاع مى نمايى و به من محبت دارى
و المتكفل برزقى و عن قضائك و قدرك كلما انا فيه فليكن يا سيدى و مولاى فيما قضيت
و متكفل روزى من هستى و در قضا و قدرت در هر چه كه در آنم پس چنين باشد كه اى آقاى من ! و مولاى من در قضا و قدر حتمى خودت
و قدرت و حمتم تعجيل خلاصى مما انا فيه جميعه و العافيع لى فانه لا اجد لدفع ذلك احدا
رهايى مرا تسريع نمايى در همه آن رنجهايى كه در آن هستم و سلامتى مرا مقدر نمايى ! زيرا من كسى را جز تو براى دفع حوادث ناگوار
غيرك و لا اعتمد. فيه الا عليك فكن يا ذالحلال و الاكرام عند حسن ظنى بك و رجائى
ندارم و جز بر تو اعماد ندارم پس اى جلالت مآب و داراى كرامت ، گمان نيكوى مرا به خودت تحقق بخش و
لك وارحم تضرعى و استكانتى و ضعفه و امنن بذلك على و على كل داع دعاك
اميدم رابه خودت محقق كن و به زارى و خوارى من ترحم نما و به اين وسيله بر من و همه نيايشگران منت گزار
يا ارحم الراحمين و صل على محمد و آله
اى مهربانترين و درود بر محمد و آلش فرست .
روايت چهارم : عاصم بن حميد از اسماء روايت كرد كه گفت : رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: هر كس را هم و غمى يا سختى و بلايى و رنجى به او برسد بگويد:الله ربى لا اشرك به شئيا توكلت على الحى الذى لا يموت .
خداى پروردگار من است بدو شرك نمى ورزم و برحى كه نمى ميرد توكل مى كنم .
روايت پنجم : هشام بن سالم از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد فرمود: وقتى بلايى يا سختى يا رنج كارى بر كسى برسد زانوان بازوان را برهنه كند و آنها را به زمين بچسباند و سينه را نيز به زمين بچساند سپس حاجت خود را در حال سجده بيان كند.
روايت ششم : براى طلب روزى از خدا امام صادق (عليه السلام ) فرمود كه بگويد:يا الله يا الله ياالله اسئلك بحق من حقه عليك عظيم ان تصلى على محمد و آل محمد و ان ترزقنى العمل بما علمتى من معرفة حقك و ان تبسط على ما خطرت من رزقك
از تو مى خواهم به حق كسى كه حق تو بر وى بزرگ است اينكه بر محمد و آلش درود فرستى و عمل به آنچه از معرفت حق خودت كه مرا آموختى روزى كنى و روزيت را بر من توسعه دهى
روايت هفتم : سعيد بن زيد گفت : ابوالحسن فرمود: وقتى نماز مغرب را خواندى ، پايت را باز نكن ! و با كسى سخن مگو! تا آنكه صد بار بگويى بسم الله الرحمن الرحيم لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظيم و (صد مرتبه در عشا) و صد مرتبه در صبح بگو هر كس اين كلمات را بگويد صد نوع از انواع بلاها كه كمترين آن برص و جذام و شيطان و سلطان است از او برداشته ميشود.
روايت هشتم : براى دفع عاقبت رويا، بعد از بيدارى از آن خواب بلافاصله سجده كن و بر خداى تعالى آنچه مى توانى ثنا بگو سپس بر محمد و آل محمد درود بفرست و به خدا زارى نما و از خدا بخواه كه شر آن خواب را از تو برطرف كند و عاقبت آن را ختم به خير كند و به فضل و رحمت الهى از آن خواب شرى متوجه تو نخواهد شد.
روايت نهم : ابو قتاده حرث بن ربعى روايت كرد كه از رسول خدا شنيدم مى فرمود(74) روياى صالحه از خداست اگر شما خواب دلخواه ديديد از آن سخن نگوييد مگر آنكه به دوست خود بگوييد. و اگر خواب بدى ديديد سه بار به طرف چپ آب دهان بياندازيد و از شر شيطان و شر آن رويا به خدا پناه ببريد و از آن با كسى سخن نگوييد. و از آن حضرت روايت شده كه فرمود: روياى صالح از خداست و خوابهاى پريشان از شيطان است .
و از آن حضرت (عليه السلام ) وارد شده كه فرمود: خواب خوب از مرد صالح يك چهل و ششم پيامبرى است .
روايت دهم : از اهل بيت (عليهم السلام ) وارد شده كه فرمود: اگركسى از شما خواب بدى ديد از آن طرف كه خواب ديد به طرف ديگر برگردد و بگويد: انما النجوى من الشيطان ليحزن الذين آمنوا
نجوى از شيطان است تا آنكه مومنين محزون شوند ولى
وليس بظارهم شئيا الا باذن الله و اعوذ بالله بما عاذت (75) به الملائكه المقربون و انبيائه
جز به اذن خدا به ايشان ضررى نمى زند و پناه مى برم به خدا به آنچه كه ملائكه مقرب و انبياء مرسل و
المرسلون و الائمه الراشدون المهديون و عباده الصالحون من شر ما رايت و من شر روياى
امامان راه يافته و هدايت كننده و بندگان شايسته از آن به وى پناه مى برند از شر آنچه در خواب ديدم و از شر روياى خودم
ان تضرنى فى دينى او دنياى و من الشيطان الرجيم
اينكه به من ضررى در دين يا دنياى من زند و از شر شيطان رجيم .
روايت يازدهم : على بن مهزيار گفت : محمد بن حمزه علوى به من نوشت و از من درخواست كرد كه به ابى جعفر بنويسم و از او درخواست كنم كه دعايى براى گشايش امور به من تعليم دهد و آن حضرت در پاسخ من نوشت : اما درخواستى كه محمد بن حمزه علوى كرد كه اميدگشايش او را در آن دارم به او بگو كه پيوسته بگويد:
يا من يكفى من كل شى و لا يكفى منه شى اكفنى ما اهمنى
اى كسى كه همه اشياى را كفايت مى كند و هيچ چيز وى را كفايت نمى كند از آنچه كه مرا مغموم كرده است كفايت كن ! من اميدوارم كه خداى تعالى از غم او كفايت كند انشاء الله تعالى
روايت دوازدهم : صدوق گفت پدرم از پدرش از اميرالمومنين (عليه السلام ) حديث كرد كه فرمود شبى قبل از جنگ بدر، خضر را در خواب ديدم به او گفتم چيزى به من بياموز كه بر دشمنان پيروز شوم خضر گفت بگو: يا هو يا من لا هو الا هوبه هنگام صبح قصه را به عرض ‍ رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) رساندم حضرت فرمود: اى على (عليه السلام ) اسم اعظم به تو ياد داده شد و آن كلمات در زبانم در روز جنگ بدر بود و اينكه اميرالمومنين قل هو الله را خواند وقتى تمام شد فرمود:يا هو يا من لا هو الا هو اغفرلى و انصرنى على القوم الكافرين اى هواى كسى كه خدايى نيست جز وى مرا بيامرز و بر گروه ستمكار پيروزى بخش . و همان را در جنگ صفين مى خواند و دشمنان را دفع مى كرد.
قسمت سوم : دعاهاى تعويذ و آن چند دعاست .
روايت اول : عبدالله بن يحيى كاهلى گفت ابو عبدالله (عليه السلام ) فرمود: وقتى با درنده بر خورد كردى در صورتش آية الكرسى بخوان و بگو: عزمت عليكم بعزيمه الله و عزيمه محمد (صلى الله و عليه و آله و سلم ) - و عزيمه سليمان بن داوود و عزيمه اميرالمومنين (عليه السلام ) و الائمه من بعده .
شما را به سوگند خدا، سوگند مى دهم و به سوگندهاى محمد (صلى الله و عليه و آله و سلم ) - و سوگندهاى سليمان بن داوود و سوگندهاى اميرالمومنين و ائمه بعد از وى سوگند مى دهم .
ان شاء الله درنده باز مى گردد را وى گفت : بيرون آمدم ناگاه به درنده اى برخورد كردم دعا را خواندم و او را سوگند دادم كه از سر راه ما دور شود و به ما اذيت نرساند را وى گفت : وقتى به او نگاه كردم سرش را پايين كرد و زير انداخت و از راه بازگشت . عبدالله بن سنان از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد گفت : وقتى با حيوان درنده برخورد كردى بگو: اعوذ برب دانيال و الجب من كل اسد مستاسدپناه مى برم بر پروردگار دانيال و چاه از شر هر شير دلير.
@ روايت دوم : امام صادق فرمود:
آيا تو را كلماتى ياد ندهم كه در گرفتارى بگويى : بگو (((بسم الله الرحمن لاحول و لاقوه الابالله ))) خداى تعالى بوسيله اين دعا بلاها را از تو دور مى كند.
@ روايت سوم : محمد بن يعقوب در حديث مرفوعى روايت كرد كه محمد بن هارون به ابى جعفر (عليه السلام ) نوشت و از او درخواست تعويذ براى بادهايى كه بر كودكان عارض مى شود نمود (76) حضرت به خط خود نوشت : الله اكبر اشهد ان محمدا رسول الله الله اكبر لا اله الا الله و لا رب لى الا الله له الملك و له
خداى بزرگ است شهادت مى دهم كه محمد رسول خدا است خداى بزرگ است خدايى جز الله نيست و پروردگارى جز الله نيست سلطنت از ان اوست .
الحمد لا شريك له سبحان الله ، ما شا الله كان و ما لم يشاء لم يكن اللهم ذو الجلال و الاكرام رب موسى
و حمد از آن وى مى باشد شريكى ندارد و منزه است . آنچه خدا بخواهد مى شود آنچه نخواست نشد و اى خداى ذوالجلال و الاكرام خداى موسى
و عيسى و ابراهيم الذى و فى اله ابراهيم و اسمعيل و اسحق و يعقوب و الاسباط لا اله الاانت
و عيسى و ابراهيم كه وفاى به عهد نمود خداى ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط خدايى جز تو نيست .
سبحانك مع ما عددت من آياتك و بعظمتك و بما سالك به البنيون و بانك رب الناس
خدايا منزهى با نشانه هايى كه شمردى و به عظمت تو و به آنچه انبياء از تو خواستند و اينكه تو پروردگار عالميانى .
كنت قبل كل شئى و انت بعد كل شى اسئلك بكلماتك التى تمسك السما ان تقع على الاءرض
قبل از همه اشيا بودى و بعد از همه اشيا هستى خدايا تو را به حق كلماتى كه آسمانها را نگه مى دارد و نمى گذارد كه بر زمين فرود آيد.
الا باذنك و بكلماتك التى تحيى بها الموتى ان تجير عبدك فلانا من شرما ينزل من السماء
جز به اذن تو و به اسمايى كه اموات را با آن زنده مى كنى اينكه بنده ات فلانى را از شر آنچه را از آسمان فرود مى آيد و آنچه به سوى آن
و ما يعرح فيها و ما يخرح من الاءرض و ما يلج فيها و السلام على المرسلين و الحمدالله رب العالمين
بالا ميرود و آنچه از زمين بيرون مى آيد و در وى داخل مى شود پناه دهى و درود بر پيامبران و حمد براى پروردگار عالميان باد!
روايت چهارم : محمد بن يعقوب به حديثى مرفوع حديث كرد. رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) در بعضى از غزوهايش كه وقتى از اذيت كك به او شكايت بردند فرمود: وقتى خواستيد به بستر خواب برويد بگوييد: ايها الاسد الوثاب الذى لا يبالى غلقا و لا بابا عزمت عليكم بام الكتاب ان لا توذونى و اصحابى الى ان يذهب الليل و يجيى الصبح بما جا و الذى نعرفه الى ان يوب الصبح بما آب
اى شير جهنده كه اعتنايى به قفل و در ندارى تو را به ام الكتاب قسم مى دهم كه مرا و ياران مرا آزار نرسانى تا آنكه شب برود و صبحگاه بيايد و قسم به آنكه او مى شناسيم تا صبحگاه به آنچه ارمغان آورد برسد.
روايت پنجم : از آن حضرت نقل شده كه به خط خود نوشت : بسم الله و بالله و الى الله و كما شا الله
به نام خدا و با يارى و به سوى خدا و چنانكه خدا خواست .
و بعزه الله و جبروت الله و قدرة الله و ملكوت الله هذا الكتاب اجعله يا الله شفا لفلان بن فلان ابن عبدك و ابن امتك صلى الله على رسول الله .
و به عزت خدا و جبروت خدا و قدرت خدا و ملكوت خدا اين نامه را شفا براى فلان ، پسر فلان ، فرزند بنده تو و پسر كنيز تو قرار ده ! درود خدا بر رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) باد.
روايت ششم : اميرالمومنين (عليه السلام ) فرمود: پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) امام حسن و امام حسين عليهما السلام را به اين كلمات تعويذ كرد.
اعيذ بكلمات الله التامه واسمائه الحسنى كلها عامه من شر السامه و من شر عين لامه
شما را به كلمات تامه پناه مى دهم و به همه اسماى حسناى خداى پناه مى دهم از شر حيوانات سمى و خزنده و از شر چشم بد
و من حاسد اذا حسد
و از شر حسد كننده وقتى حسد نمايد.
سپس به ما روى كرد و گفت : حضرت ابراهيم اسحاق و اسماعيل را اينگونه تعويذ مى كرد.
روايت هفتم : از ابى جعفر (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: هر كس لا حول و لا قوه الا بالله العلى العظيم بگويد خداى تعالى هفتاد نوع بلا را از او دور مى كند كه كمترين آن جنون است و هر كس از خانه اش خارج شود و بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم دو فرشته گويند هدايت شدى و وقتى بگويدلاحول و لا قوه الا بالله العلى العظيم به او گويند محفوظ شدى وقتى بگويد: توكلت على الله به او گويند: كفايت شدى و شيطان مى گويد: چه كنم با كسى كه هدايت شد و محفوظ ماند و كفايت شد.
روايت هشتم : ابو حمزه گفت : از ابى جعفر باقر (عليه السلام ) اذن دخول خواستم آن حضرت خارج شد در حاليكه لبانش حركت مى كرد: سئوال كردم چه مى فرموديد؟ پاسخ داد: اى ثمالى آيا فهميدى ؟ گفتم فدايت شوم ، بله ! فرمود: من كلمه اى را گفتم كه هيچكس نگفت جز آنكه خدا امر دنيا و اخرت او را كفايت مى كند، گفت : پرسيدم آيا مرا از آن مطلع نمى كنى ؟ پاسخ داد: بله ، سپس فرمود: هر كس به هنگام خروج از منزلش بگويد: بسم الله حسبى الله توكلت على الله اللهم انى اسالك خير امورى كلها و اعوذ بك من خزى الدنيا و عذاب الاخره
بنام خدا، خدا مرا كافى است . بر خداى توكل كردم خدايا! من بهترين امور را از تو مى خواهم و از دشمنى دنيا و عذاب آخرت پناه به تو مى برم خداى تعالى امر دنيا و آخرتش را كفايت مى كند.

امضاء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آواتار من : چهره زیبای حضرت آیت الله شیخ محمد شاه آبادی است.
فرزند حضرت آیت الله شیخ محمدعلی شاه آبادی رحمه الله ( استاد عرفان حضرت امام خمینی ـ ره )
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 1 کاربر به دلیل این ارسال از کمیل سپاسگزاری کرده است.
آرام جان
۱۳۹۱-۹-۲۷
مطلب: #23
RE: آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
روايت نهم : اميرالمومنين فرمود: وقتى خواستيد بخوابيد پهلو بر زمين نگذاريد تا آنكه بگوييد
اعيذ نفسى و دينى و اهلى و ولدى و خواتيم عملى و ما رزقنى ربى و ما خولنى بعزة الله و عظمه الله و جبروت الله
خودم و دينم و اهل و فرزندانم و پايان كارم و آنچه خداى به من روزى داد و آنچه را كه مملوك من كرد پناه مى دهم به عزت خدا و عظمت خدا و جبروت خدا
و سلطان الله و رحمه الله و رافه الله و غفران الله قوه الله و قدره الله و جلال الله و بصنع الله و اركان
و سلطان خدا و رحمت خدا و مهربانى خدا و بخشش خدا و قوت خدا و قدرت خدا و جلالت خدا و به صنع خدا و به اركان خدا.
الله وبجمع الله و برسول الله و قدره الله على ما يشاء من شر السامه و الهامه و من شر الجن
و به اراده خدا و به رسول خدا و قدرت خدا بر آنچه خداى خواهد از شر حيوانات سمى و خزنده و از شر جن
و الانس و من شر كل ما دب على الاءرض و ما يخرج منها و من شر ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها
و انس و از شر هر موجودى كه بر روى زمين راه مى رود و از آن خارج مى شود. و از شر آنچه كه از آسمان فرود مى آيد و آنچه به سوى وى بالا مى رود
و من شر كل دابة انت ربى اخذ بنا صيتها ان ربى على صراط مستقيم و هو على كل شى قدير و لا حول
و از شر هر جنبنده اى تو پرودگار منى پيشانى انرا در دست دارى پروردگار من بر راه راست قرار دارد و وى بر همه چيز تواناست و
و لا قوه الابالله العلى العظيم
حول و قوه اى جز براى خداى بلند مرتبه بزرگ نيست .
زيرا رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) امام حسن و امام حسين عليهما السلام را با آن تعويذ مى كرد و به همين امر مى كرد.
روايت دهم : از امير المومنين (عليه السلام ) روايت شده است كه : وقتى خواستيد بخوابيد دست راست را در زير صورت راست گرفته و بگوييد بسم الله وضعت جنبى لله على بنام خدا پهلوى خود را بر زمين مى گذارم و
مله ابراهيم و دين محمد و ولايه من افترض الله طاعته ما شا الله كان و مالم يشا لم يكن
بر ملت ابراهيم و دين محمد (صلى الله و عليه و آله و سلم ) و ولايت كسانى كه طاعت آنها را خدا واجب كرده است آنچه خدا بخواهد مى شود و آنچه نخواهد نمى شود.
هر كس به هنگام خواب چنان كند از دزد غارتگر و آوار محفوظ ماند و ملايكه براى او استغفار كنند.
روايت يازدهم : ابو بصير از امام جعفر باقر (عليه السلام ) روايت كرد فرمود: هر كس وقتى از خانه اش خارج مى شود بگويد:
اعوذ بما عاذت ملائكه الله من شر هذا اليوم الجديد الذى اذا غابت شمسه لم يعد من شر نفسى
پناه مى برم به آنچه ملايكه كه به آن پناه بردند از شر اين روز تازه كه وقتى خورشيدش غروب كرد باز نمى گردد و از شر نفس ‍ خودم
و من شر غيرى و من شر الشيطان و من شر من نصب لاولياء الله و من شر الجن و الانس
و از شر ديگران و از شر شيطان و از شر كسى كه با دوستان خدا دشمنى مى كند و از شر جن و انس
و من شر السباع و الهوام و شر ركوب المحارم كلها اجير نفسى بالله من كل سوء
و از شر حيوانات درنده و خزنده و از شر ارتكاب اعمال حرام خود را به خدا پناه مى دهم از همه بديها.
خداى تعالى او را بيامرزد و توبه اش را قبول كند و مقاصد مهم او را كفايت كند و بين او و بدى مانع شود و از شر آن حفظ نمايد.
باب ششم : در تلاوت قرآن
تلاوت خود از اقسام ذكر و دعاست و جانشين ذكر مى شود و هر تشويق و ترغيب و جلب منفعت و دفع ضرر كه در ذكر و دعاست در تلاوت قرآن نيز موجود است در آنچه مى آيد مطلب فوق را خواهى يافت و مطالب زير فضايلى را بيشتر از آندو به اثبات مى رساند.
اول : قرآن كلام خداست دوم : قطعا اسم اعظم است سوم : سر چشمه علم و دانش است .
حفص بن غياث از زهرى نقل كرد و گفت : از على بن الحسين (عليه السلام ) شنيدم كه مى فرمود: آيات قرآن خزانه هاى علم هستند هرگاه خزانه اى گشوده شود شايسته است كه به آنچه در آن است نظر كنى
چهارم : تلاوت و زياد خواندن قرآن باعث انتشار معجزه پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) است و آنرا در تواترى كه دارد براى آيندگان حفظ مى كند پنجم : براى هر حرفى از قرآن پاداشى داده مى شود چنانكه بيايد و در غير آن نيامده است براى هر كدام تعدادى اندك از اخبار را بياوريم :
روايت اول : از پيامبر روايت شده كه فرمود خداى تعالى مى فرمايد: هر كس قرائت قرآن او را از دعايم باز دارد من بهترين ثواب شاكرين را به او مى دهم .
روايت دوم : محمد بن يعقوب در حديثى مرفوع از پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) نقل كرد كه فرمود: هر كس خداى تعالى به او قران بدهد و فكر كند كه خداى تعالى به ديگران بهتر از آنچه كه به او اعطا كرده است بزرگى را كوچك شمرده و كوچكى را بزرگ شمرده است .
روايت سوم : از آنحضرت روايت شده كه : وقتى فتنه ها همانند پاره هاى شب تار به شما روى آورند بر شما باد به قرآن زيرا قران شفيعى است كه از ديگران شفاعت ميكند و شاهدى است كه خداى تعالى او را تصديق مى كند و هر كس او را جلوى خود قرار دهد او را به بهشت مى برد و هر كس او را پشت سر خود قرار دهد او را به جهنم سوق مى دهد و او بهترين راهنما به بهترين راههاست و هر كس از قرآن گفت ، راست گفت و مؤ من شد و هر كس به قران حكم كند عدالت كرده و هر كس به قرآن تمسك كند اجر برده است .
روايت چهارم : ليث بن سليم بدون واسطه از پيامبر روايت كرده است كه آن حضرت فرمود: خانه هاى خويش را با تلاوت قرآن نورانى كنيد و خانه هاى خود را جايگاه مردگان نسازيد چنان كه يهود و نصارى چنان كردند كه در معابد و كنيسه ها يشان نماز گزاردند و خانه هاى خود را خالى گذاشتند، زيرا خانه اى كه در آن زياد تلاوت قرآن شود خيرش زياد مى شود و اهل آن از تلاوت قرآن بهره مند مى شوند و آن خانه اهل آسمان را روشنى مى دهد چنانكه ستارگان آسمان به اهل دنيا نور مى دهند.
روايت پنجم : از امام صادق (عليه السلام ) آمده كه فرمود: خانه اى كه در آن مسلمانى باشد كه قران مى خواند اهل آسمان آن خانه را مى بينند، چنانكه اهل زمين ستاره درخشان آسمان را مى بينند.
روايت ششم : امام رضا (عليه السلام ) از پيامبر نقل مى فرمايد كه آن حضرت فرمود: براى خانه هايتان بهره اى از قرآن قرار دهيد، زيرا وقتى در خانه اى قران خوانده شود بر اهل آن خانه سبك گرفته مى شود و خيراتش زياد مى گردد و اهل ان در زياده هستند و اگر در آن خانه قرآن خوانده نشود خانه بر اهلش تنگ مى شود و خيراتش كم مى شود و ساكنين آن در نقصان خواهند بود.
روايت هفتم : امام صادق (عليه السلام ) فرمود: شايسته است كه مؤ من نميرد تا آنكه قران بياموزد و يا آنكه در راه فراگيرى آن باشد.
روايت هشتم : حسن ابن الحسين ديلمى از كتابش نقل كرد كه آن حضرت فرمود: قرائت قرآن بهتر از ذكر است و ذكر بهتر از صدقه است و صدقه بهتر از روزه است و روزه سپر آتش است و فرمود: قارى قران به عوض هر حرفى در نمازش در صورتى كه در حال ايستاده بخواند صد حسنه دارد و در صورتى كه نشسته نماز گزارد و در آن قرآن بخواند پنجاه حسنه بابت هر حرفى مى برد و در غير نماز اگر با طهارت باشد بابت هر حرفى بيست و پنج حسنه مى برد و اگر بدون طهارت باشد ده حسنه مى برد منظور من از حرف اين نيست كه بگويم ((الم )) يك حرف است بلكه براى قارى قران براى هر حرف يعنى بابت ((الف )) ده حسنه و بابت حرف ((لام )) ده حسنه و بابت حرف ((ميم )) ده حسنه و عوض حرف راء ده حسنه مى برد.
روايت نهم : بشر بن غالب اسدى از امام حسين بن على (عليه السلام ) روايت كرد كه فرمود: هر كس آيه اى از كلام خدا را در نمازش به حالت ايستاده بخواند خداى تعالى در عوض هر حرفى صد حسنه برايش مى نويسد و اگر در غير نماز بخواند بابت هر حرفى ده حسنه (77) به او مى دهد و اگر قرآن را بشنود به عوض هر حرفى يك حسنه مى نويسند و اگر قرآن را در شب ختم كند فرشتگان آسمان بر او صلوات مى فرستند تا صبح كند و اگر در روز ختم قرآن كند ملايكه بر او درود فرستند تا شب كند و براى وى يك دعاى مستجاب هست و آن بهتر است از آنچه كه بين آسمان و زمين است ، پرسيدم : اين پاداش كسى است كه قران خوانده است (ولى كسى كه قران نخوانده پاداشش چيست ؟) حضرت فرمود: اى برادر بنى اسد! خداى تعالى بخشنده و بزرگوار و كريم است وقتى آنچه كه شنيده (در حفظ دارد) بخواند خداى تعالى همان را به او مى دهد.
روايت دهم : عبدالله بن سليمان از ابى جعفرباقر (عليه السلام ) نقل كرد كه آن حضرت فرمود: هر كس در نماز در حال ايستاده قران بخواند خداى تعالى به هر حرفى صد حسنه به او مى دهد و هر كس در نمازش نشسته قران بخواند خداى تعالى براى هر حرفى پنجاه حسنه مى نويسد. و هر كس در غير نمازش قران بخواند به عوض هر حرف ده حسنه برايش مى نويسند.
روايت يازدهم : از امام صادق (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: هر كس حرفى از قرآن را در حال نشسته در نماز بخواند خداى پنجاه حسنه در عوض آن حرف برآيش مى نويسد و پنجاه گناه را از او محو مى كند و پنجاه درجه او را بالا مى برد و هر كس در حال ايستاده در نماز حرفى از قرآن بخواند خداى تعالى به عوض آن حرف صد حسنه برايش مى نويسد و صد گناه از او محو كند و صد درجه او را بلا برد و هر كس قرآن را ختم كند يك دعاى مستجاب دارد، خواه در آينده و يا در حال . رواى گفت : خداى مرا فدايت كند همه قران را بخواند، فرمود: همه قران را ختم كند. منصور از ابى عبد الله (عليه السلام ) نقل كرد فرمود: از پدرم شنيدم كه مى فرمود: رسول خدا مى فرمود: قرآن را تا آنجا كه مى داند ختم كند.
روايت دوازدهم : از امام صادق (عليه السلام ) وارد شده است كه فرمود: هر كس حرفى از كتاب خدا را بدون قرائت بشنود خداى تعالى براى او حسنه اى بنويسد و گناهى را از وى محو كند و درجه اى را به او دهد.
روايت سيزدهم : خالد بن مارد فلانسى از ابى حمزه ابى جعفر باقر (عليه السلام ) نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: هر كس قرآن را در مكه از جمعه تا جمعه ديگر ختم كند يا كمتر از آن ختم نمايد و يا بيشتر از آن ختم كند خداى تعالى براى او اجر و حسناتى را كه از جمعه اول دنيا تا جمعه آخر دنيا بوده و يا خواهد بود براى او مى نويسد و اگر در ساير ايام هم ختم كند نيز چنين حسناتى دارد.
روايت چهاردهم : سعيد بن ظريف از امام باقر (عليه السلام ) نقل كرد كه فرمود: رسول خدافرمود: هر كس ده آيه از آيات قرآن را در يك شب بخواند از غافلين شمرده نمى شود و هر كس پنجاه آيه از قرآن را بخواند از ذاكرين نوشته مى شود و هر كس صد آيه بخواند از قانتين نوشته مى شود. و هر كس دويست آيه بخواند از خاشعين نوشته مى شود و هر كس سيصد آيه بخواند از فايزين نوشته مى شود و هر كس ‍ پانصد آيه بخواند از مجتهدين نوشته مى شود و هر كس هزار آيه بخواند قنطارى از نيكى براى او نوشته مى شود و مقدار قنطار پانزده هزار مثقال از طلاست و مثقال بيست و چهار قيراط مى باشد كه كمترين آن مثل كوه احد است و بزرگترين آن به بزرگى آنچه ميان آسمان و زمين است مى باشد.
فصل (1) در فضيلت قرائت قران قبل از خواب
و شايسته است كه انسان نخوابد جز آنكه مقدارى قرآن بخواند. فضيل بن يسار از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد كه فرمود: چه چيز مانع تاجر در بازار است كه وقتى از بازار برگشت نخوابد تا آنكه سوره اى از قرآن بخواند و براى او در قبال هر آيه اى كه مى خواند ده حسنه مى باشد و ده سيئه از او محو مى شود.
فصل (2) در فضيلت نگهدارى قرآن در منزل
و مستحب است كه در خانه قرآن نگهدارند، چون امام صادق (عليه السلام ) فرمود: خوشم مى آيد كه در خانه قرآنى باشد كه خداى تعالى شيطان را به آن طرد كند و شايسته است كه آن قرآن را بخواند اگر چه از حفظ مى تواند قرآن بخواند و قرآن را رها نكند. و نيز به دليل سخن امام صادق (عليه السلام ) كه فرمود: سه چيز به درگاه خداى عزيز جليل شكايت ميكند: مسجد خراب كه كسى در آن نماز نمى خواند و عالمى كه در ميان نادان هاست و قرانى كه غبار بر او نشسته و از آن خوانده نمى شود. و از اسحاق بن عمار روايت شده كه فرمود: به امام صادق (عليه السلام ) عرضه داشتم : فدايش شوم . من قرآن را حفظ هستم آيا از حفظ بخوانم بهتر است و يا از روى قرآن بخوانم ؟ اسحاق بن عمار گفت : امام در پاسخ من فرمود: نه ، بلكه قرآن را بخوان و در كتاب نگاه كن ! و اين بهتر است آيا نمى دانى كه نگاه به قرآن عبادت است ؟ و از آن حضرت نقل شده است كه هر كس در قرآن نگاه كند از چشمش بهره مى برد و از عذاب پدر و مادرش ولو كافر باشند كاسته مى گردد و از آن حضرت بدون واسطه از پيامبر نقل شده است كه فرمود: هيچ چيز بر شيطان از قرائت قرآن از روى مصحف سنگينتر نيست و قرآن در منزل شيطان را طرد مى كند.
فصل (3)
و شايسته است هر كس قرآن را از حفظ دارد در تلاوت آن مداومت كند تا آن كه از يادش نرود و در قيامت بر آن تاسف و حسرت بخورد. عبد الله مسكان از يعقوب بن احمد روايت كرد كه به امام صادق (عليه السلام ) عرض كردم : فدايت شوم غمها و حوادثى بر من فرود آمد كه بخششى همه خيرات از من رخت بر بستند حتى بخششى از قرآنى كه از حفظ داشتم از خاطر رفت . وقتى ياد قرآن كردم آن حضرت غمگين شد سپس فرمود: مرد سوره اى از قرآن را از ياد مى برد، روز قيامت آن سوره در درجه اى از درجات بهشت بر او مشرف مى شود و مى گويد: اسلام عليك آن شخص پاسخ مى دهد: عليك السلام از او مى پرسد. تو كى هستى ؟ جواب مى دهد: من سوره فلان هستم كه مرا ضايع كردى و ترك نمودى (اگر مداومت مى كردى ) و به من چنگ مى زدى تو را به اين درجه مى رساندم سپس حضرت با انگشت خويش اشاره كرد و فرمود: شما را به قرآن سفارش مى كنم . قرآن را بياموزيد، گروهى از مردم قرآن مى آموزند تا بگويند فلانى قارى قرآن است و عده اى قرآن مى آموزند و مقصود او صداست تا آنكه بگويند فلانى صداى خوشى دارد در اين گروهها خيرى نيست و عده اى قرآن مى آموزند تا در شب و روز با قرآن باشند و در اين انديشه نيستند كه كسى بداند و يا نداند. و از آن حضرت در اين زمينه آمده است كه فرمود: هر كس سوره اى از قرآن را از ياد ببرد آن سوره در صورتى زيبا و بر درجه بلند بهشتى براى او تمثل پيدا مى كند وقتى آن را ببيند. مى پرسد: تو كيستى ؟ چقدر زيبايى ! اى كاش از ان من بودى ! آن صورت در جوابش مى گويد آيا مرا نمى شناسى من سوره فلان هستم اگر مرا فراموش نمى كردى تو را به آن درجه بالا مى بردم . و از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: قرآن عهد خداى با خلقش مى باشد شايسته است كه مسلمان در عهد خدا نگاه كند و هر روز پنجاه آيه بخواند. و هيثم بن عبيد گفت از اباعبدالله (عليه السلام ) در مورد شخصى پرسيدم كه قرآن را حفظ نموده است سپس فراموشش كرد آنگاه ياد آورى نمايد تا سه بار آيا مشكلى متوجه او مى شود؟ فرمود: خير.
فصل (4) در شفا به از قرآن و تعويذ با آن
بدانكه نوشداروى اعظم و ياقوت سرخ قرآن است و خواص عجيب و معجزات غريب در قرآن موجود است عظمت آنرا نمى توان با كوه عظيم مقايسه كرد بلكه قرآن گرانسنگ تر است و نمى توان آنرا با درياى عميق مقايسه نمود بلكه قرآن عظيم تر است اگر به مواعظ و نواهى آن بنگرى سخنران ماهر و واعظ بليغ از آن اقتباس مى كند و اگر به احكام و معالم حلال و حرامش بنگرى از درياى آن فقيه ماهر و مفتى راستگو كفى بر مى دارد و اگر به بلاغت و فصاحت قرآن نگاه كنى اهل بلاغت و فصاحت از آن بهره مى جويند و از دريافت معانى و شناخت سبكها و مبانى قرآن اديب توانا و فرزانه دانا استفاده مى برد بعد از اين گفتار حق سبحان ، مداحان و ثناگويان در مدح و ثناى قرآن چه مى توانند گفت كه فرمود: فباى حديث بعده يومنون (137) بعد از قرآن به كدام گفتار ايمان مى آورند. فرمودما فرطنافى الكتاب من شى (138) ما در قرآن چيزى را فرو گذار نكرديم و اگر براى استشفا و تعويذ به قرآن نگاه كنى در قرآن شفا و دوا موجود است . در اين زمينه قرآن غنى و كافى است و خود راهى براى اجابت دعاهاست اكنون در مورد استشفاء و تعويذ سخن مى گوييم . و آن سه قسم است :
قسم اول : شفا از بيماريها.
مقدارى اندك از آن را در اينجا مى آوريم تا شاهد ادعاى ما باشد گر چه بسيارى از كلمات استشفا قرآن را جز پيامبر و اوصيا كه مبين وحى الهى هستند نمى دانند و ديگران از پيدا كردن آن كلمات عاجزند:
روايت اول : امام صادق (عليه السلام ) از پدرانش بلا واسطه از پيامبر نقل مى فرمايد كه : مردى به خدمت پيامبر اكرم (صلى الله و عليه و آله و سلم ) امد و از درد سينه شكايت كرد حضرت فرمود از قرآن شفا بگير! زيرا، خداى تعالى مى فرمايد: و شفاء لما فى الصدور (139)قرآن شفيا دردهايى است كه در سينه مى باشد.
روايت دوم : صدوق بدون واسطه از پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) نقل ميكند :شفاى امت من در يك سوم آيه اى از قرآن يا شربتى از عسل يا نيشتر حجام مى باشد.
روايت سوم : از امام باقر (عليه السلام ) نقل شده است كه : هر كس سوره حمد او را معالجه نكند چيزى او را درمان نمى كند.
روايت چهارم : از امام ابى الحسن (عليه السلام ) آمده است كه فرمود: هر كس آيه الكرسى را به هنگام خواب بخواند از بيمارى فالج نمى ترسد و هر كس بعد از هر نمازى بخواند جانور سمى او را آزار نمى رساند.
روايت پنج : اصبغ بن نباته در حديث طولانى نقل كرد: مردى در پيشگاه اميرالمومنين بلند شد عرضه داشت درشكم من آبى زرد است آيا دوايى دارد؟ فرمود: بله بدون خرج كردن درهم و دينارى براى شفاى آن . آيه الكرسى را بر شكمت بنويس و نيز آن را مى نويسى و مى خورى و ذخيره در شكم قرار مى دهى به اذن خدا تندرست مى شوى . مرد دستور حضرت را انجام داد به اذن حق تعالى شفا يافت .
قسم دوم : در كافى دانستن قران
در اين مورد روايات زيادى موجود است . به مقدارى اندك اكتفا مى كنيم :
روايت اول : حسين بن احمد منقرى نقل كرد گفت : از ابا ابراهيم (عليه السلام ) شنيدم مى فرمود: هر كس قرآن را براى خود كافى بداند وقتى يقين داشته باشد از مشرق و مغرب بى نياز مى شود.
روايت دوم : مفضل بن عمر از آن حضرت نقل كرد كه فرمود: اى مفضل از همه مردم به بسم الله الرحمن الرحيم (78) و به قل هو الله احددر پرده شو كه از راست و چپ و جلو و پشت سر و پايين و بالايت بخوانى و نيز از پادشاه ستمگر، وقى به او بنگرى سه بار آنرا بخوان و دست چپ را گره كن و از هم مگشا! تا از نزد او بيرون آيى .
روايت سوم : براى محافظت از دزدان وقتى به بسترت پناه بردى بگوقل ادعو الله اوادعو الرحمن ايا ما تدعو فله الاسماءالحسنى و لا تجهر بصلوتك و لا تخفت بها و ابتغ بين ذلك سبيلا و قل الحمد لله الذى لم يتخذ ولدا و لم يكن له شريك فى الملك و لم يكن له من الذل و كبره تكبيرا(140)از على (عليه السلام ) روايت شده و نيز از ائمه اطهار ذ (عليه السلام ) نقل شده است كه هر كس اين دو آيه را بخواند به هنگامى كه در بسترش قرار مى گيرد پيوسته از همه شياطين و از ستمگران عنود تا به هنگام صبح در حفظ خداست .
روايت چهارم : قرائت سوره انا انزلناه فى ليلة القدربراى چيزهايى كه ذخيره مى شود و ميوه هايى كه چيده مى شود حرز است ، و روايت از ائمه (عليهم السلام ) برآن وارد شده است .
روايت پنجم : براى حفاظت از شياطين وقتى در بسترش آرام گرفت آيه سخره را بخواندان ربكم الله الذى خلق السموات و الاءرض فى سته ايام ثم استوى على العرش يغشى الليل النهار يطلبه حثيثا و الشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره الا له الخلق و الامر تبارك الله رب العالمين (141)مردى از اميرالمومنين اين را آموخت و رفت سپس به دهى خراب رسيد شب را در آن خوابيد و اين آيه را نخواند شياطين او فرا گرفتند ناگاه يكى از آنها لحيه او را گرفت شيطان ديگر به رفيقش گفت او را مهلت بده ، مرد بيدار شد و اين آيه را خواند آن شيطان به رفيقش گفت خدا بينى ات را به خاك ماليد الان تاصبح او را نگهبانى كن .وقتى صبح شد به نزد اميرالمومنين بازگشت و قصه را به عرض آن حضرت رساند. و گفت در كلام تو شفا و درستى يافتم . سپس آن مرد بعد از طلوع آفتاب به آن ده خراب بازگشت ناگاه آثار كشيده شدن موهاى شيطان را در آنجا ديد.
روايت ششم : از پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) روايت شده كه : هر كس چهار آيه از اول بقره و آية الكرسى و دو آيه بعدش و سه آيه آخر بقره را بخواند در مورد خود و اموالش بدى نمى بيند و شيطان به او نزديك نمى شود و قران از يادش نمى رود.
روايت هفتم : از امام صادق (عليه السلام ) وارد شده كه فرمود: هر كس بر سلطانى وارد شود كه از او مى ترسد به هنگام ورود و مواجهه با او آيه : كهيعص (142) را بخواند و انگشتان دست راست را ببندد به اينكه هر گاه حرفى را مى خواند انگشتى را ببندد سپس ‍ حمعسق را بخواند و انگشتان دست چپ را ببندد سپس و عنت الوجوه للحى القيوم و قد خاب من حمل ظلما(143) را بخواند و در صورت او دو دست را باز كند خداى تعالى شر سلطان را از او بر مى گرداند.
روايت هشتم : از امام ابوالحسن (عليه السلام ) آمده كه فرمود: وقتى از امرى ، هراسناكى صد آيه از هر كجاى قرآن كه خواستى بخوان سپس سه بار بگو:اللهم ادفع عنى البلا:خدايا بلا را از من دفع كن .
قران مؤ من را ازديد كفار پنهان مى كند
روايت هشتم : ابو عمران موسى بن عمران كسروى حديث كرد گفت : عبد الله بن كلب ما را حديث كرد او گفت : مرا منصور بن عباس از سعد بن جناح از سليمان بن جعفر جعفرى از امام رضا (عليه السلام ) از پدرش حديث فرمود كه ابو منذر هشام بن سايب بن كلبى بر ابى عبدالله صادق (عليه السلام ) وارد شد فرمود: آيا تو قرآن را تفسير مى كنى ! پاسخ داد: بله . حضرت از او سئوال كرد: اين آيه خداى تعالى به پيامبرش فرمود و اذا قرات القرآن جعلنا بينك و بين الذين لا يومنون بالاخره حجابا مستورا(144) وقتى قرآن مى خوانى ما بين تو و بين كسانى كه ايمان نمى آورند پرده اى ساتر قرار مى دهيم آن قرآنى كه مورد اشاره اين آيه مى باشد كه رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) آنرا مى خواند و از چشم كفار پوشيده مى گشت كدام آيه است . جواب داد نمى دانم فرمود: پس ‍ چگونه مى گويى كه من مفسر قرآنم ؟ پاسخ داد! اى پسر رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) بر من منت گذاريد و به من بياموزيد، فرمود آيه اى در سوره كهف و آيه اى در سوره نحل و آيه اى در سوره جاثيه بدين شرح ، افرايت من التخذ الهه هواه و اضله الله على علم و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوه فمن يهديه من بعد الله افلا تذكرون (145) و آيه سوره نحل : اولئك الذين طبع الله على قلوبهم و سمعهم و ابصارهم و اولئك هم الغافلون (146) و كفه و من اظلم ممن ذكر بايات ربه فاعرض عنها و نسى ما قدمت يداه انا جعلنا على قلوبهم اكنه ان يفقهو ه و فى آذانهم وقرا و ان تدعهم الى الهدى فلن يهتدوا اذا ابدا(147).

امضاء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آواتار من : چهره زیبای حضرت آیت الله شیخ محمد شاه آبادی است.
فرزند حضرت آیت الله شیخ محمدعلی شاه آبادی رحمه الله ( استاد عرفان حضرت امام خمینی ـ ره )
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 1 کاربر به دلیل این ارسال از کمیل سپاسگزاری کرده است.
آرام جان
۱۳۹۱-۹-۲۷
مطلب: #24
RE: آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
اسير همدانى در دست ديلمان
كسروى گفت : من به مردى از اهل همدان آموختم آن مرد بدست ديلميان اسير بود. سپس اين سه آيه يادش آمد گفت من در محلات و مجالس و نگبانيهاى ايشان عبور مى كردم ولى مرا نمى ديدند و چيزى به من نمى گفتند تا آنكه به سرزمين اسلام رسيدم . ابو منذر مى گويد من به گروهى آموختم كه با كشتى از كوفه به بغداد مى رفتند و هفت كشتى بودند دزدان دريايى شش كشتى را سرقت كردند ولى كشتى كه در آن آيات خوانده شد سالم ماند. و روايت شده است كه آن مرد كه از او اين آيات سئوال شد كه مقصود از قرآنى كه بواسطه آن حجاب پديد مى آيد كدام است خضر بوده است .
روايت دهم : براى گشودن بسته شده و افسون شده اين آيات را در كاغذى بنويسند و بر او بياويزند: انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر و يتم نعمته عليك و يهديك صراط مستقيما(148) سپس بنويسد: و من آياته ان خلق لكم من انفسكم ازواجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم موده و رحمه ان فى ذلك لآيات لقوم يتفكرون فاذا دخلتموه فانكم غالبون ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر و فجرنا الاءرض عيونا فالتقى الماء على امر قد قدر قال رب اشرح لى صدرى و يسرلى امرى و احلل عقدة من لسانى يفقهوا قولى و تركنا بعضهم يومئذ يموج فى بعض و نفخ فى الصور فجمعناهم جمعا كذلك حللت فلان بن فلانه عن بنت فلانه لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمومنين رووف رحيم فامن تولوا فقل حسبى الله لا اله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم .
قسم سوم :
((آياتى كه مربوط به اجابت دعاهاست )) و همه قرآن براى اجابت دعا بعد از قرائت آن مناسب است و بعضى از روايات در آداب دعا گذشت و بر آياتى از قرآن تاكيد شده كه بعد از آن دعا اجابت مى گردد بعضى از آنها را ذكر مى كنيم :
روايت اول : امام جعفر بن محمد (عليه السلام ) از پدرش و از پدرانش از پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) نقل فرمود كه پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: وقتى خداى عزوجل خواست سوره فاتحه الكتاب و آيه الكرسى و شهد الله و قل اللهم مالك الملك تا بغير حساب را نازل كند اين آيات به عرش چسبيدند (79) د رحاليكه بين ايشان و خداى تعالى پرده اى نبود عرضه داشتند؟ پروردگارا آيا ما را به سرزمين گناه و سرزمين گناهكاران مى فرستى و ما با طهارت و قدس آويخته بوديم . خداى سبحان فرمود: قسم به عزت و جلالم ! هيچ بنده اى نيست كه شما را بعد از نماز واجبش بخواند جز آنكه او را در حظيره قدس با همه نعمت هايى كه دارد، وارد مى كنم و الا هر روز به او با چشم نهان خود هفتاد بار بنگرم و الا هر روز هفتاد حاجت ويرا كه كمترين آن مغفرت و آمرزش است بر آورم و الا از هر دشمنى او را حفظ نمايم و او را بر دشمنش پيروز كنم و چيزى بين او و ورود به بهشت را جز مرگ نمى گيرد.
روايت دوم : در بعضى از روايات ديدم كه دعا بعد از ده بار قرائت سوره جحد به هنگام طلوع آفتاب در روز جمعه مستجاب است .
روايت سوم : از اميرالمومنين (عليه السلام ) روايت شد: هر كس صد آيه از هر كجاى قرآن كه خواست بخواند آنگاه هفت بار بگويد: يا الله اگر بر صخره اى نفرين كند خداى تعالى آنرا بشكافد.
فصل درخواص متفرقه
حديث اول :
درست از ابى عبد الله از رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) روايت كرد كه آن حضرت فرمود: هر كس سوره الهيكم التكاثر را به هنگام خواب بخواند از فتنه قبر محفوظ مى گردد.
حديث دوم : از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه قرآنى در دريا افتاد، همه آيات آن از بين رفت جز اين آيه الا الى الله تصير الامور.
حديث سوم : از امام على (عليه السلام ) در فرق بين قرآن و فرقان سئوال شد كه آيا قرآن و فرقان دو چيزند يا معنايشان يكى است ؟ فرمود: قرآن به همه كتاب گويند و فرقان به آيات محكم كه عمل به آن واجب است گفته مى شود.
حديث چهارم : اولين آيات نازله بر رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) اقرا باسم ربك تا آخر مى باشد و آخرين آيات نازله بر آنحضرت اذا جاء نصرالله مى باشد.
حديث پنجم : از اميرالمومنين (عليه السلام ) روايت شده كه آن حضرت فرمود: هر كس سه بار به هنگام ورود به بستر قل هو الله احدرا بخواند خداى تعالى پنجاه هزار فرشته بر او موكل مى كند كه آن شب او را حفظ نمايند. و صدوق در كتاب توحيد نقل كرده است كه : قرائت آن كفاره پنجاه سال گناه است .
حديث ششم : ابوبكر خفرى از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرد: هر كس به خداى تعالى و روز قيامت اعتقاد دارد بعد از نماز واجب سوره قل هو الله احد را رها نكند زيرا هر كس آنرا بخواند، خداى تعالى خير دنيا و آخرت را برايش جمع مى كند و وى و پدر و مادر و فرزندانش ‍ را مى آمرزد.
حديث هفتم : حماد بن عيسى بدون واسطه از اميرالمومنين و آن حضرت از رسول خدا(صلى الله و عليه و آله و سلم ) نقل كرد كه رسول خدا(صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: دعايى شما را تعليم مى كنم كه قرآن را فراموش نكنيد و آن دعا اين است بگو:
اللهم ارحمنى بترك معاصيك ابدا ما ابقيتنى
بار خدايا به من رحم نما به اينكه هميشه گناهان را ترك كنم مادامى كه زنده هستم .
فارحمنى من تكلف ما لا يعنينى و ارزقنى حسن النظر فيما يرضيك و الزم قلبى حفظ
پس به من رحم كن كه تكلف چيزى كه به درد من نمى خورد نكنم و نظر خودش به آنچه كه تو را راضى مى نمايد به من عنايت فرما و قلب مرا
كتابك كما علمتنى و ارزقنى ان اتلوه على النحو الذى يرضيك عنى اللهم نور بكتابك
ملزم به حفظ كتابت نما چنانكه كتابت را به من آموختى و مرا توفيق ده كه قرآن را به صورت كه تو را راضى مى كند بخوانم خداى من ! چشمانم را
بصرى و اشرح به صدرى واطلق به لسانى و استعمل به بدنى و فونى به على ذلك و اعنى
به واسطه قرآن نورانى گردان ! و سينه ام منشرح نما! و زبانم را به آن گويا نما! و قرآن را در بدنم به كار بگير! و به واسطه قرآن مرا بر آن قدرت بده ! و مرا بر استفاده از آن توانا نما!
عليه لايعين عليه الا انت ، لا اله الا انت
و مرا بر آن يارى نما و هيچكس جز تو كمكى بر آن نمى تواند بنمايد خدايى جز تو نيست .
و گفت : همين را يكى از اصحاب از وليد بن صبيح و حفص اعور از امام صادق نقل كرد.
حديث هشتم : از امام صادق (عليه السلام ) وارد شد كه فرمود: هر كس يك روز از او بگذرد و در نمازش قل هو الله احدرا نخواند در روز قيامت به او مى گويند تو از نماز گزاران نيستى .
حديث نهم : از آن حضرت وارد شده كه : هر كس جمعه اى بر او بگذرد و در آن قل هو الله احدرا نخوانده باشد، سپس بميرد بر دين ابو لهب مرده است .
حديث دهم : و از آن حضرت نقل شده كه فرمود: هر كس مرضى يا سختى به او برسد و در مرض و سختى اش سوره قل هو الله احدرا نخواند و بعد از آن مرض يا سختى اش بميرد از اهل آتش است .
حديث يازدهم : قاسم بن سليمان از ابى عبد الله السلام و آن حضرت از پدرش امام باقر (عليه السلام ) نقل كرد كه فرمود: هيچگاه مردى بعضى از قرآن را به بعضى ديگر از قرآن نزد جز آنكه كافر گرديد.
حديث دوازدهم : عامر بن عبدالله بن خزاعه از ابى عبدالله عليه (عليه السلام ) نقل كرده است كه آن حضرت فرمود: هيچ بنده اى آخر سوره كهف را نخواند جز آنه در همان ساعت دلخواهش بيدار مى شود.
حديث سيزدهم : زهرى مى گفت : از حضرت على بن الحسين (عليه السلام ) پرسيدم : كدام اعمال بهتر است ؟ فرمود: عمل حال و مرتحل افضل است پرسيدم ؟ مقصود از حال و مرتحل چيست ؟ فرمود: اينكه قرآن را بگشايى و ختمش كنى هر گاه كه ابتدا كردى به پايانش برسانى .
حديث چهاردهم : از امام جعفر (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود هر كس سوره بنى اسرائيل را در هر شب جمعه بخواند نميرد تاحضرت قائم (عليه السلام ) را درك كند و با او محشور باشد و هر كس سوره كهف را هر شب جمعه بخواند جز با شهادت نميرد و خداى تعالى او را با شهدا محشور كند.
حديث پانزدهم : از آن حضرت روايت شده كه فرمود: هر كس در نماز وتر خود معوذتين و قل هو الله احدرا بخواند به بگويند: بشارت باد تو را كه نمازت قبول شد.
حديث شانزدهم : عمر بن يزيد از پدرش از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرد كه فرمود: هر كس قل هو الله احد را ده بار به هنگام خروج از منزلش ‍ بخواند، پيوسته در حفظ و حراست خدا باشد تا آنكه به منزلش باز گردد.
حديث هفدهم : تعويذ براى كرمهايى كه جاليزها و زراعت را مى خورند. بر چهار ((نى )) يا كاغذ دعاى زير را بنويسند و بر چهار ((نى )) گذاشته و در چهار جانب جاليز يازراعت بگذارند.
يا ايها الدواب و الهوام و الحيوانات اخرجوا عن هذه الاءرض والزرع
اى جنبندگان و خزندگان و حيوانات از اين زمين و زراعت به سوى محل خراب خارج شويد
الى الخراب كما خرج ابن متى من بطن الحوت و ان لم تخرجوا ارسلت عليكم شواظا
چنانكه حضرت يونس از شكم ماهى خارج گرديد و اگر خارج نشويد شراره هاى آتش و مس
من نار و نحاس فلا تنتصران الم تر الى الذين خرجوا من ديارهم و هم الوف حذر الموت
بر شما فرو ريزم در آن صورت يارى نشويد آيا نمى بينيد به كسانى كه از ترس مرگ از سرزمين خويش بيرون رفتند در حاليكه هزاران نفر بودند.
فقال لهم الله موتوا فماتوا اخرج منها فانك رجيم فخرج منها خائفا يترقب سبحان الذى
خداى تعالى به ايشان فرمود بميريد پس ايشان مردند از آن خارج شو تو رجيم هستى از آنجا خارج شد در حالى كه ترسان بود و انتظار مى برد.
اسرى بعبده ليلا من المسجد الحرام الى المسجد الاقصى الذى كانهم يوم يرونها لم يلبثوا
منزه است خدايى كه بنده خويش را به هنگام شب از مسجد الحرام به مسجد الاقصى برد. مثل آنكه آنروز وقتى
الا عشيه او ضحيها فاخرجنا هم من جنات و عيون و زروع و مقام كريم و نعمة كانوا فيها
آنرا ببينند گويا شبى و يا روزى در آن بيشتر درنگ نكرده بودند. پس ايشان از بهشت و چشمه ساران و زراعت گاهها.
فاكهين فما بكت عليهم السماء والاءرض و ما كانوا منظرين اخرج منها فما يكون لك ان تتكبر
و جايگاه نيكو و نعمت هايى كه در آن متنعم بودند بيرون كرديم پس آسمان و زمين برايشان نگريست و مهلتى نداشتند از آن خارج شويد شما حق نداريد
فيها فاخرج اءنك من الصاغرين اخرج منها مذموما مدحورا فلنا تينهم بجنود لا قبل لهم
كه در آن كبر بورزيد خارج شو تو از حقيرانى از آن خارج شو در حاليكه نكوهش شده و رانده شده اى هستى پس لشكريانى بى پايان برايشان
بها و لنخرجنهم منها اذله و هم صاغرون
فرود آورم و ايشان را از آن سرزمين به خوارى بيرون كنم در صورتى كه تحقير شده اند.
حديث هيجدهم : از سمرة بن جندب نقل شده كه رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: هر كس وضو بگيرد و به قصد مسجد از خانه خارج شود و به هنگام خروج از خانه بگويدبسم الله الذى خلقنى فهو يهدين (149) بنام خداى كه مرا خلق كرد پس او مرا هدايت مى كند. خداى تعالى او را به ايمان هدايت مى كند و اگر بگويدو الذى يطعمنى و يسقين (150) آنكه غذايم مى دهد و سيرابم مى كند. خداى تعالى از غذاهاى بهشتى به او مى خوراند و از نوشيدنيهاى بهشتى به او مى نوشاند و اگر بگويد:و اذا مرضت فهو يشفين (151) اگر مريض شدم خداى مرا شفا مى دهد خداى تعالى آنرا كفاره گناهانش قرار مى دهد و اگر بگويد:و الذى يميتنى ثم يحيين آن كه مرا مى ميراند سپس زنده مى كند. حق سبحان او را به مرگ شهدا مى ميراند و به زندگى سعادتمندان زنده اش مى كند و اگر بگويد و الذى اطمع ان يغفر لى خطيئتى يوم الدين خدايى كه اميد دارم كه در روز قيامت مرا بيامرزد و خداى تعالى همه گناهان او را بيامرزد گرچه از كفهاى دريا بيشتر باشد. و اگر بگويد: رب هب لى حكما و الحقنى بالصالحين (152) خدايا به من حكمت بياموز و به صالحان ملحق گردان خداى تعالى به او حكمت و علم مى آموزد و او را به شايستگان ملحق مى كند وقتى بگويد:واجعل لسان صدق فى الآخرين (153) خدايا نامم را بر زبان اقوام آتيه نيكو نما و سخنم را دلپذير گردان (ترجمه قمشه اى ) خداى تعالى براى او كاغذى سپيد مى نويسد كه فلانى از راستگويان است و اگر بگويند: واجعلنى من ورثه جنة النعيم (154) و مرا از وارثان نعمت قرار بده و خداى تعالى به او منازلى در بهشت عطا مى كند و اگر بگويد واغفرلابى (155) پدرم را بيامرز. خداى تعالى پدر و مادر او را بيامرزد.
حديث نوزدهم : از پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) روايت شده كه فرمود: هر كس آيه زير را به هنگام خواب بخواند:قل انما انا بشر مثلكم يوحى الى انما الهكم اله واحد فمن كان يرجوا لقاء ربه فليعمل عملا صالحا و لا يشرك بعباده ربه احدا(156) نورى از مسجد الحرام درخشش مى كند كه در آن ملايكه اى هستند كه تا هنگام صبح براى او استغفار مى كنند.
خاتمه و راهنمايى
حال كه فضيلت ذكر و دعا را دانستى و آداب آندو را فهميدى كه بهترين آن دعا و ذكر پنهانى است و فضيلت آن از هفتاد برابر عبادت آشكار نيز بيشتر است ، بدان كه اين سخن از امام باقر و يا امام صادق عليهما السلام در روايتى كه زراره از ايشان نقل كرده است كه : ثواب ذكر پنهانى در نفس مرد را جز خداى نمى داتند، اشاره به قسم سوم از اقسام ذكر است كه بهتر از آن دوى اول است يعنى ذكر پنهانى و نهانى همان است كه در نفس مرد است و جز خداى نمى داند.
بهترين طاعات
بدان كه غير اين اقسام سه گانه ذكر، قسم چهارمى نيز موجود است كه افضل از همه اينهاست و آن ياد خدا به هنگام برخورد با او امر و نواهى اوست كه امر را انجام دهد و نهى را به خاطر ترس از خدا و مراقبت او ترك كند. و ابو عبيده خزاعى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرد كه آن حضرت (عليه السلام ) فرمود: آيا تو را خبر ندهم به مشكلترين تكليفى كه خدا واجب كرده است ؟ پاسخ داد: بله سپس فرمود: مشكلترين تكليفى كه خدا واجب كرده است رعايت انصاف بامردم و كمك و يارى به برادر مسلمان و ياد زياد خداست ، اما مقصود از ياد خدا گفتن : سبحان الله و الحمد الله و لا اله الا الله و الله اكبرنيست گرچه اين هم ياد خداست ؛ بلكه مقصودم ياد آورى خدا به هنگام برخورد با حلالها و حرامهاى الهى است كه اگر به طاعتى برسد به آن عمل مى كند و اگر به معصيتى برسد آن را ترك مى نمايد. نظير اين حديث گفتار جد بزرگوار آن حضرت سيد المرسلين است كه فرمود: هر كس طاعت خداى كند خداى تعالى را بسيار ذكر كرده است اگر چه نمازها و روزه و تلاوت قرآن او اندك باشد. بنابراين حديث نبوى ، طاعت خدا را ذكر كثير قرار داده است ، با آنكه نماز و روزه و تلاوت قرآن شخص اندك است .
مثل اين سخن حديث پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) است كه فرمود: خداى جل و علا مى فرمايد: من هر سخن حكمت آميزى را قبول نمى كنم در صورتى كه مقصود گوينده هواى نفسانى باشد و اگر هدف و خواسته بنده محبت و رضايت من بوده باشد سكوت او را حمد و به عنوان وقار قرار مى دهم گرچه سخن نگفته باشد. پس بنگر چگونه مدار قبولى و ثواب بر عمل بر امور باطنى گذاشته شده است كه آيا در قلب ذكر خدا و آرامش به حق و مراقب او موجود است يا خير؟ و هر سخنى از بنده مورد قبول قرار نمى گيرد، بلكه هر سخنى كه از قلب برخاسته باشد و ميل به خداى سبحان داشته باشد و او امر خداى را اطاعت كند و از خشم او پرهيز كند با چنين اوصافى سكوتش را حمد قرار مى دهيم و اين نظير گفتار آن حضرت است كه فرمود: گرچه نمازش اندك باشد و نزديك به اين گفتار گفتار آن حضرت است كه دعا با نيكوكارى بسان نمك در طعام است پس كم دعا با افعال خير كافى است .
تقوى
و خبر داد (80) دعا و ذكر بسيار با عدم اجتناب از نواهى الهى سودى نمى بخشد. چنانكه در گفتار آن حضرت آمده است كه داستان كسى كه دعا مى نمايد ولى عمل نمى كند مثل كسى است كه بى چله كمان تير بياندازد. دعا با خوردن حرام مثل بنا روى آب است . و در وحى قديم آمده است : عمل با غذاى حرام مثل آب الك كردن است . و فرمود: بدانكه اگر نماز بگذارى تامثل كمان منحنى شوى و سكوت نمايى تا مثل ميخ گردى سودى ندارد. مگر آنكه تقوايى داشته باشى كه شما را از مناهى الهى باز دارد. و فرمود: اصل دين ورع است ورع پيشه كن از عابدترين بندگانى و اهتمام به تقوا بايد بيشتر ازاهتمام به عمل بدون تقوا باشد، زيرا عملى كه با تقوى توام باشد هرگز كم نيست و چطور ميتوان عمل با تقوى را كم شمرد در صورتى كه خداى تعالى قبولش مى كند، زيرا خداى فرمود:انما يتقبل من المتقين (157)(81) پس تقوى مدار قبولى عمل است . بدانكه از امام جعفر صادق از تفسير تقوى پرسيدند؟ فرمود:تقوى آن است كه خداى تعالى تو را در موردى كه امر كند غايب نبيند و در موردى كه نهى كرده است حاضر نبيند.
اين گفتار عينا گفتار آن حضرت در ابتداى باب است كه فرمود: اما به هنگام حلال و حرام ياد خدا كند، اگر طاعت است آنرا بياورد و اگر معصيت است از آن دست بكشد و اين حد تقوى است و اين ذخيره براى پيمودن راه بهشت كافى است ، بلكه سپر نگهدارى از مهالك دنيا و آخرت است و تقواست كه هر زبانى ثناگوى آن و شرافت هر انسانى بدان است . و قران از مدح آن پر است و در شرافت آن اين گفتار حق كافى است و لقد وصينا الذين اوتوا الكتاب من قبلكم و اياكم ان اتقوا الله (158)
و اگر درعالم خصلتى كه براى بندگان ، بهترين خصلت باشد و به از همه اعمال ، خيرات را براى او جمع كند و گرانمايه تر از همه باشد و سزاوار ترس و رواكننده حاجت باشد، اگربهتر از اين خصلت يعنى تقوى پيدا مى شد خداى به حكمت و رحمت خود آنرا به بندگانش وصيت مى كرد پس چون تنها اين خصلت را سفارش كرد پس اولين و آخرين را در آن جمله كرده است و بر آن اقتصار نمود، معلوم مى شود كه تقوى نهايتى است كه نبايد از آن تجاوز كرد و ايستگاهى پايين تر از آن نيست و قرآن پر از مدح تقوى است و خصلت هايى را در مدح آن شمرده است :
(سيزده فايده تقوا)
اول : تقوا را مدح كرده و ستوده به اينكه و ان تصبروا و تتقوا فان ذلك من عزم الامور(159)و اگر صبر پيشه كرده و پرهيزگار شويد (البته ظفر يابند) كه ثبات و تقوى سبب نيرومندى و قوت اراده در كارهاست .
دوم : حفاظت و نگهدارى از دشمنان و ان تصبروا و تتقوا لا يضركم كيد هم شيئا(160). اگر صبر پيشه كرده و پرهيزگارى نماييد نيرنگ دشمنان به شما ضررى نمى زند.
سوم : تاييد و پيروزى الهى با تقوى بدست مى آيد. ان الله مع المتقين (161)خداى با پرهيزگاران است .
چهارم : اصلاح با تقوى حاصل مى شود: يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله وقولوا قولا سديدا يصلح لكم اعمالكم (162)
اى اهل ايمان متقى و خداترس باشيد و هميشه به حق و صواب سخن گوييد تا خدا اعمال شما را به لطف خود اصلاح فرمايد.
پنجم : بخشش گناهان با تقواى الهى و يغفر لكم ذنوبكم وخداى گناهان شما را مى بخشد.
ششم : محبت خدا با تقوا بدست مى آيد: ان الله يحب المتقين (163)خداى متقين رادوست دارد.
هفتم : پذيرش الهى : انما يتقبل الله من المتقين (164)خداى اعمال را تنها از پرهيزگاران قبول مى كند.
هشتم : اكرام الهى ان اكرمكم عند الله اتقيكم (165)كريمترين مردم نزد خدا با تقواترين آنهاست .
نهم : بشارت به هنگام مرگ الذين آمنوا و كانوا يتقون لهم البشرى فى الحيوة الدنيا و فى الآخره (166).
آنانيكه ايمان آورند و تقوى پيشه كردند در زندگى دنيا و آخرت بر آنها بشارت است .
دهم : نجات از آتش ثم ننجى الذين اتقوا(167)سپس تقوى پيشه گان رانجات مى دهيم .
يازدهم : خلود در بهشت اعدت للمتقين (168)بهشتى كه براى پرهيزگاران آماده شده است .
دوازدهم : آسانى حساب : و ما على الذين يتقون من حسابهم من شى (169)بر آنانيكه تقوى را پيشه كردند حسابى نيست .
سيزدهم : نجات از سختيها و رزق حلال من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب (170)- هر كس از خداى بترسد خداى تعالى براى او گشايش قرار مى دهد و از راهيكه گمان نمى برد به او روزى مى دهد. نگاه كن چگونه تقوى همه خصلت هاى سعادت بار را در خود جمع كرده است سپس بهره خود را از تقوى فراموش نكن !
استفاده از آيه و من يتق الله
آنگاه به آيه اخير و معناى آن توجه كن ! اين آيه بر امورى دلالت مى كند:
اول :اينكه تقوى قلعه اى غير قابل نفوذ و پناهگاهى نگه دار است ، زيرا خداى تعالى فرمود: يجعل له مخرجانظير اين آيه سخن آن حضرت است كه فرمود: اگر آسمانها و زمين بر بنده اى بسته گردند، سپس پرهيزگارى از خدا را پيشه كند خداى تعالى براى او خروج و نجاتى قرار مى دهد.
دوم : تقوا گنجى كافى و مكفى است : زيرا خداى تعالى فرمود: و يرزقه من حيث لا يحتسب از راه غير قابل حساب به او روزى مى دهد.
سوم : آيه دلالت مى كند بر فضيلت توكل و اينكه خداى تعالى ضامن مهمات و مشكلات متوكل است به اينكه خود كفايت امر آنها را مى نمايد چون فرمود:فهو حسبه او كفايتش مى كند و كدام كس از خداى راستگوتر است ؟ و به همين خاطر پيامبر(صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: اگر مردم همين آيه را مى گرفتند ايشان را كافى بود.
چهارم : خداى تعالى به بندگان ، خويش را معرفى كرد به اينكه او بر آنچه كه مى خواهد تواناست و چيزى نمى تواند او را ناتوان كند و هيچ مطلوبى نمى تواند از اراده اش امتناع كند، زيرا خداى تعالى فرمود:ان الله بالغ امره خداى تعالى امرش را به بنده متقى مى رساند تا آنكه مردم به وعده الهى اطمينان كنند و تقوى پيشه كنند و اينكه خدا ايشان را كافى است .
از امام صادق (عليه السلام ) سئوال شد كه تعريف توكل چيست ؟ فرمود: متوكل با خدا، از كسى نترسد. و اين آيه بندگان را به مطلوب مى رساند و آنكس كه خواهان هدايت است ارشادش مى كنند.
احمد بن حسين ميثمى از مردى از يارانش نقل كرد كه جواب امام صادق عليه السلام به مردى از اصحابش خواندم كه در آن نوشته بود: اما بعد، من تو را به تقواى خدا سفارش مى كنم زيرا خداى تعالى ضمانت متقين را كرده است كه او را در امور نامطلوب به امور محبوب هدايت كند، و او را از راهى كه اميد ندارد روزى دهد، خداى عزوجل فريب نمى خورد و به آنچه نزد خداست نمى رسند، مگر آنكه طاعت شود انشاء الله .
و از امام باقر (عليه السلام ) از رسول خدا روايت شده كه آن حضرت فرمود: خداى تعالى مى فرمايد:
قسم به عزت و جلال و عظمت و كبريا و نور و علو و بزرگيم ! هيچ بنده اى ، خداى خود را بر هواى خود اختيار نمى كند جز آنكه كار را بر او سخت مى گيرم و دنيايش را بر او بپوشانم و قلبش را مشغول دنيا كنم و به او از دنيا نمى دهم جز آنكه برايش مقدر كردم و قسم به عزت و جلال و عظمت و كبريا و نور و علو و بزرگيم ! هيچ بنده اى هدايت مرا بر هواى خود بر نمى گزيند جز آنكه ملايكه خود را حافظ او قرار مى دهم و آسمان و زمين روزى وى را كفايت و سرپرستى مى كنند، و من دنيا را بالاتر از تجارت هر تاجرى براى او مى آورم در حاليكه دينار مقهور بنده من است . ابو سعيد خدرى گفت : در زمان مراجعت رسول خدا از احد در حاليكه مردم در اطرافش حلقه زده بودند و او به درخت طلحه پشت داده بود فرمود: اى مردم به اصلاح آخرت خود كه خداى شما را به آن تكليف كرده ، روى آوريد و از دنيايى كه خداى تعالى آنرا ضمانت كرده است روى برگردانيد و به اعضايى كه به نعمت الهى تغذيه شده اند، معصيت وى نكنيد و متعرض خشم الهى نشويد و كارتان التماس مغفرت از وى باشد، و همت خود را صرف در تقرب به وى نماييد به اينكه با اطاعتش به او نزديك شويد و هر كس به بهره دنيوى مبادرت كند بهره اخروى او نيز همانست و از آخرت بهره اى نمى برد، ولى هر كس مبادرت به بهره هاى اخروى كند بهره دنيوى وى به وى مى رسد و مقاصد اخروى را نيز درك مى كند.
عبد الله بن سنان از ابى عبدالله (عليه السلام ) نقل كرد كه فرمود: هر مومنى كه به محبوبهاى الهى روى آورد، و آنها را بپذيرد خداى تعالى به وى رو آورد و هر چه را كه بنده دوست دارد مى پذيرد و هر كس به خداى تعالى چنگ زند خداى تعالى او را معصوم نگه مى دارد و هر كس خداى به او روى آورد و قبولش كند و او را محفوظ بدارد، هيچ نگرانى ندارد گر چه آسمان و زمين ويران شوند و اگر حوادث تلخى بر اهل زمين نازل شود و بلا شامل حال ايشان گردد او در حرز و پاسدارى خدا از همه بلاهاست آيا خداى تعالى نفرمود:ان المتقين فى مقام امين (171)متقين در مقام امين هستند؟

امضاء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آواتار من : چهره زیبای حضرت آیت الله شیخ محمد شاه آبادی است.
فرزند حضرت آیت الله شیخ محمدعلی شاه آبادی رحمه الله ( استاد عرفان حضرت امام خمینی ـ ره )
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 1 کاربر به دلیل این ارسال از کمیل سپاسگزاری کرده است.
آرام جان
۱۳۹۱-۹-۲۷
مطلب: #25
RE: آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
فصل قاضى وزن مؤ من
محمد بن يعقوب در حديثى مرفوع از اسحاق بن عمار از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرد كه آن حضرت فرمود: در بنى اسرائيل پادشاهى بود و قضاوت وى را قاضيى بر عهده داشت (از قضا مساله اى پيش آمده و) و پادشاه مى خواست كسى را براى آن بفرستد. به قاضى گفت : مردى امين براى اين ماموريت پيدا كن . قاضى برادرى داشت كه مردى راستگو بود و زنى از نسل انبيا در خانه او بود. قاضى به پادشاه گفت : مردى مطمئن تر از برادرم سراغ ندارم . قاضى برادر خود را خواست تا او را به آن ماموريت بفرستد آن مرد دوست نداشت كه به ماموريت برود و به برادرش گفت من دوست ندارم كه زنم را تنها بگذارم پس قاضى سوگندش داد كه قبول كند مرد ناچار پذيرفت و به برادرش گفت : برادرم هيچ چيزى براى من از زنم مهمتر نيست تو از او مواظبت نما و خود احتياجات او راكفالت كن ! قاضى پذيرفت . و آن مرد به ماموريت رفت . زن او نيز به مسافرت شوهرش تمايل نداشت . پس از رفتن آن مرد قاضى به منزل او مى آمد و از احتياجاتش مى پرسيد و آنها را بر مى آورد (كم كم ) از آن زن خوشش آمد و او را به خود خواند زن ابا كرد. قاضى قسم خورد كه اگر تسليم خواسته من نشوى من به پادشاه خواهم گفت كه تو عمل ناشايسته انجام دادى . زن پاسخ داد: هر چه مى خواهى بكن من به خواسته تو تسليم نمى شوم قاضى پيش پادشاه آمد و گفت : زن برادرم عمل ناشايسته انجام داده و در نزد من به اثبات رسيده است ، پادشاه به او گفت : او را پاك كن ! قاضى به پيش زن آمد و گفت پادشاه مرا امر به سنگسار كردن تو كرده است چه مى گويى ؟ يا به خواسته من سر تسليم فرود مى آورى و الا سنگسارت مى كنم . زن پاسخ داد: من هرگز به اين عمل تن ندهم هر چه مى خواهى بكن . پس زن را از شهر بيرن آورد و چاله اى كند و با مردم او را سنگسار كردند. وقتى مطمئن شد كه زن مرد، او را رها كرد و به شهر باز گشت . شب شد، هنوز زن رمقى داشت و به خود تكانى داد و از چاله بيرون آمد و با زحمت خود را بر زمين كشيد تا از شهر خارج شد و به ديرى رسيد كه مردى راهب در آن زندگى مى كرد در بيرون دير مقابل در آن خوابيد وقتى صبح شد راهب در را باز كرد ناگهان با زنى مواجه شد از او قضيه را پرسيد زن ماجرا را گفت : دل راهب به حالش سوخت و او را وارد دير نمود راهب مردى درست كار بود جز فرزندى كوچك كسى را نداشت . شروع به مداواى زن كرد تا آنكه جراحت هاى وى بهبود يافت و پسر كوچكش را به او سپرد زن آن بچه را تربيت و نگهدارى مى كرد. كارهاى راهب بعهده قهرمان يعنى وكيل وى بود.(وقتى زن را ديد) از او خوشش آمد و او را به خود خواند زن ابا كرد و قهرمان هر چه كوشش كرد فايده اى نداشت به وى گفت : اگر به اين عمل تن دهى من در كشتن تو كوشش خواهم كرد گفت : هر چه خواهى كن . قهرمان كودك را گرفت و گردنش را شكست و به پيش صاحب دير آمد و گفت : زن فاجره اى را پناه دادى و پسرت را به او سپردى ، ولى پسرت را كشت راهب آمد وقتى فرزند خود را به آن حال ديد به او گفت : چرا چنين كردى ؟ زن ماجرا را گفت راهب گفت : بعد از اين واقعه ديگر خوش ندارم كه در اين دير باشى خارج شو! و پس زن شب هنگام از دير بيرون كرد و مقدار بيست درهم به عنوان توشه راه به وى داد، و به وى گفت اين پولها به عنوان توشه راهت باشد خدا تو را كافى است . زن به هنگام شب از دير بيرون آمد و به هنگام صبح وارد دهى شد ناگهان ديد مردى را بردار آويخته اند آن مرد زنده بود از داستان آن مرد پرسيد گفتند: بيست درهم بدهكار است و رسم ما چنين است كه هر كس بدهكار باشد او را دار مى زنيم تا مال را به صاحبش برساند پس بيست درهم بيرون آورد و به طلب كار داد گفت : او را نكشيد مردم او را از دار پايين آوردند مرد مصلوب به زن گفت : هيچكس حقى بالاتر از حق تو بر گردن من ندارد، مرا از چوبه دار و مرگ نجات دادى هر كجا كه خواهى بروى من با تو هستم آن مرد به همراه زن راه افتاد تا به ساحل دريا رسيدند. كنار دريا عده اى از مردم در كنار دو كشتى بودند ايشان وقتى آنها را ديدند مرد به زن گفت همين جا بنشين تا بروم و كار كنم و غذا تهيه كنم و برايت بياورم به پيش ايشان آمد و به ايشان گفت در اين كشتى چه داريد؟ گفتند در اين كشتى مال التجاره و جواهر و عنبر و اموال تجارى موجود هست و آن كشتى براى سوارى ماست ، گفت : اموال كشتى شما چه مقدار مى ارزد گفتند: اموال زيادى در آن است و ارزشى بى شمار دارد مرد گفت : من چيزى گرانبهاتر از اموال درون كشتى شما دارم پرسيدند چه دارى ؟ گفت : كنيز زيباروى كه همتايى ندارد گفتند: آنرا خريداريم مرد گفت در صورتى مى فروشم كه كسى از شما برود و كنيز را ببيند، ولى البته به خود كنيز چيزى نگويد و آنگاه معامله صورت گيرد و پولها را نيز به من تحويل دهيد و به او نگوييد تا من بروم گفتند: شرايط را پذيرفتم آنگاه كسى را فرستادند زن را ببيند. آن مرد رفت و ديد و برگشت گفت هرگز همانند اين زن نديدم زن را به ده هزار درهم از او خريدند و درهمها را به او تحويل دادند و او درهمها را گرفت و وقتى ناپديد شد تجار به پيش زن آمدند و به او گفتند: بلند شو! و به داخل كشتى بيا زن گفت : چرا؟ گفتند: ماتو را از مولايت خريديم . زن پاسخ داد آن مرد مولايم نبود. گفتند: بلند شو! و تو را به زور مى بريم زن بلند شد و با ايشان راه افتاد. وقتى به دريا رسيدند هيچكس ، ديگرى را بر آن زن امين ندانست و او را در كشتى كه در او جواهر و مال التجاره بود گذاشتند و خود در كشتى ديگر نشستند. آنگاه راه افتادند. خداى تعالى طوفانى برانگيخت ايشان را غرق كرد و او با اموال بى پايان نجات يافت تا به جزيره اى از جزاير دريا رسيدند و كشتى را بست و خود در جزيره گردش كرد. در آن جزيره آب و درختان ميوه وجود داشت با خود گفت : از اين آب مى خورم و از اين ميوه هاى درختان تغذيه مى كنم و خداى را در اين موضع عبادت مى كنم . خداى تعالى به پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل امر فرمود كه به پيش آن پادشاه برود و به او بگويد در اين جزيره يكى از بندگان صالح من زندگى مى كند و تو و اهل مملكت خود را به آن جزيره برويد و در نزد اين بنده من گناهان خويش را اعتراف نماييد سپس از او بخواهيد كه شما را بيامرزد اگر بخشيد من هم مى بخشم پادشاه با اهل مملكت خود خارج شد. زنى را در آن جزيره يافتند پادشاه پيش او آمد و (به گناهان خود اقرار كرد) گفت : اين قاضى پيش من آمد و مرا خبر داد كه زن برادرش عمل منافى عفت انجام داد من امر كردم كه او را سنگسار كنند و شهود پيش من شهادت نداند مى ترسم كه بر حرام اقدام كرده باشم دوست دارم كه براى من طلب آمرزش كنى ؟ زن گفت : خداى تو را بيامرزد! همين جا بنشين ! سپس شوهر آن زن آمد، ولى زن را نمى شناخت به او گفت : من زنى فاضله و شايسته داشتم از نزد او براى كارى خارج شدم در حاليكه زن دوست نداشت كه من به مسافرت بروم برادرم به من خبر داد كه اين زن كار ناشايست كرده است پس او را رجم نمود و من مى ترسم كه مبادا در حق زنم كوتاهى كرده باشم براى من استغفار كن ! زن گفت خداى تو را بيامرزد! بنشين ! و او را در كنار پادشاه نشانيد. آنگاه قاضى آمد به زن گفت برادرم زنى (زيبا) داشت كه من از او خوشم آمد و او را به عمل زشت خواندم ولى او ابا كرد من به پادشاه خبر دادم كه اين زن عمل ناشايست انجام داد و پادشاه به من فرمان داد كه او را سنگسار كنم من او را سنگسار كردم در حاليكه دروغ گفته بودم براى من طلب استغفار كن ! زن گفت خداى تو را بيامرزد. سپس به شوهرش روى آورد و گفت بشنو. سپس راهب آمد و قصه خود را باز گفت . و اضافه كرد كه من شبانه او را از دير بيرون كردم مى ترسم كه درنده اى به او برخورد كرده باشد و او را كشته باشد براى من استغفار كن ! زن گفت : خداى تو را بيامرزد سپس قهرمان آمد و قصه خود را باز گفت زن به راهب گفت بشنو خداى تو را بيامرزد. آنگاه شخص مصلوب آمد و قصه خود را باز گفت زن به او گفت : خداى تو را نيامرزد! سپس به شوهرش روى آورد و گفت من زن تو هستم و هر چه شنيدى داستان زندگى من بود و من نيازى به مرد ندارم من دوست دارم كه اين كشتى و اموالش را بگيرى و مرا رها كنى تا آنكه خداى را در اين جزيره عبادت كنم . ديدى كه از مردم چه كشيدم . مرد او را رها كرد. و كشتى و اموالش را گرفت و پادشاه و اهل مملكت او مراجعت كردند.
خداى تو را رحمت كند به تقواى اين زن نگاه كن چگونه خدا او را از سه ورطه سخت نجات داد. خداى از مرگ در حال سنگسار شدن نجاتش داد و از تهمت قهرمان و از بردگى تجار او را رهانيد سپس چقدر اين زن بر خداى تعالى عزيز شد كه رضايت اين زن با رضايت خدا مقرون گرديد و مغفرت زن با مغفرت خدا توام شد و چگونه آنهايى كه درصدد حيله و نيرنگ با او برآمدند و مشكلاتى را براى زن آفريدند، خداى تعالى ايشان را در مقابل زن خوار نموده تا آنكه از او مغفرت و رضايت طلبيدند و چگونه به او عظمت داد و يادش را بلند كرد بطورى كه به پيامبرش دستور داد كه پادشاه و قاضيان و عباد صالح را فرمان دهد كه او را به عنوان راهى و بابى براى خدا و رضايتش بدانند.
و به همين مضمون در حديث قدسى آمده است : اى پسر آدم من غنى هستم كه هرگز فقير نمى شوم و فرامين مرا طاعت كن تو را غنى قرار مى دهم كه هرگز فقير نشوى اى فرزند آدم ! من زنده اى هستم كه نمى ميرم فرامين مرا اطاعت نما! تو را زندگى دهم كه هرگز مرگ درآن راه نيابد اى فرزند آدم ! من هرچه بخواهم به آن مى گويم موجود شو، موجود مى شود و امر مرا اطاعت كن تو را نيز چنان مى كنم كه اگر چيزى را بخواهى به او بگويى موجود شو!موجود شود.
و از ابى حمزه نقل شده است كه گفت : خداى تعالى به داوود امر فرمود اى داوود هيچ بنده اى از بندگان نيست كه او امر مرا اطاعت كند جز آنكه قبل از درخواست به او بدهم و او را قبل از دعا اجابت كنم . و از امام ابى جعفر باقر عليه السلام آمده است كه فرمود: خداى تعالى به داوود وحى فرمود كه : پيام مرا به قومت برسان كه هيچ بنده اى را امر به اطاعت نمى كنم جز آنكه اگر طاعت كند بر من سزاوار است كه او را طاعت كنم و بر طاعتم او را كمك كنم و اگر از من بخواهد به او بدهم . و اگر بخواند اجابتش مى كنم و اگر از من حفظ طلبد او را حفظ كنم و اگر از من كفالت طلبيد او را كفالت كنم و اگر بر من توكل نمايد او را حفاظت نمايم و اگر همه خلايق بخواهند به او نيرنگ زنند من حايل بين او و نيرنگ ايشان مى شوم .
مرد عاشق از امام صادق راهنمايى مى گيرد
و از درعه بن محمد نقل شده كه مردى در مدينه كنيزى ارزشمند داشت و عشق او در قلب مردى افتاد و از او خوش آمد به امام صادق (عليه السلام ) شكايت برد: فرمود كه متعرض ديدار او شو و هر گاه او را ديدى بگو:اسئل الله من فضله از خداى فضلش ‍ را مى طلبم . آن مرد دستور امام صادق را اجرا كرد اندكى نگذشت كه براى مولاى كنيز سفرى پيش امد. به نزد همين مرد آمد و به او گفت اى فلانى ! تو همسايه و امين ترين مرد نزد منى و براى من سفرى پيش آمده و دوست دارم كه كنيز من در نزد تو باشد مرد گفت : من زن ندارم و در خانه ام زنى زندگى نمى كند (كه كنيز تو پيش او باشد) چگونه كنيز تو در نزد من باشد؟ گفت : من اين كنيز را با تو قيمت مى كنم و تو ضمامن قيمت مى شوى ! وقتى كه من آمدم اين كنيز را به من بفروش و من وى را مى خرم و اگر از او لذت بردى بر تو حلال باشد. مرد پذيرفت و با قيمت معامله را محكم كرد. مولاى كنيز به سفر رفت و كنيز در مدتى نزد مرد ماند تا آنكه كام دل گرفت سپس نماينده يكى از خلفاى بنى اميه براى خريد كنيز به مدينه آمد، از جمله كنيزانى كه ماموريت داشت بخرد همين كنيز بود. والى مدينه براى او شخصى را فرستاد و از او خواست كه كنيز را بفروشد مرد مدنى گفت : مولاى كنيز در سفر است ولى والى او را مجبور به فروش كرد و بيش از مبلغى كه مولاى كنيز قيمت كرده بود به او پرداخت . وقتى كنيز با (جمع كنيزان ) از مدينه خارج شد مولاى كنيز از سفر برگشت و به نزد او آمد و اولين چيزى كه پرسيد از كنيز بود كه حالش چطور است . آن مرد قصه را باز گفت و تمام قيمتى كه والى مدينه پرداخته بود، چه اصل قيمتى كه مولاى كنيز معين كرده بود و چه بهره آن را، جلوى او گذاشت . به او گفت اين قيمت كنيز است مرد ابا كرد و گفت همان قيمتى كه با تو معين كرده بودم بر مى دارم و بقيه پول از آن توست و گوارايت باشد. خداى تعالى به حسن نيتش با او چنين رفتارى كرد.
بدان كه تقوا دو قسمت دارد تقواى اكتساب و تقواى اجتناب . مقصود از تقواى اكتساب انجام اعمال صالح و طاعات مى باشد و منظور از تقواى اجتناب ترك منهيات است تقواى اجتناب سالمتر و شايسته تر و مهمتر از تقواى اكتسابى است زيرا در صورتى كه اجتناب از محارم شود تقواى اكتسابى مفيد فايده است و ثمرات فعل طاعات و تقواى اكتساب ولو اندك باشد با وجود اجتناب از محارم پاكيزه و سالم مى ماند و اين از لابلاى مطالب مذكور كه :
دعاى اندك با اعمال نيكو بسان نمك در طعام است و نظاير آن از مطالب فوق ، روشن گرديد. بنابراين با تكرار آن كلام را، طولانى نمى كنيم . و قسمت اكتساب با ضايع كردن قسمت اجتناب ثمرى ندارد و اين مطلب از لابلاى اين كتاب روشن شد و خبر معاذ در اثبات اين مطلب كافى است . و نيز از گفتار آن قريشى به پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) كه گفت : ما در بهشت درختان زيادى داريم حضرت فرمود: بلى ، ولى شما را بر حذر مى دادم كه بر آن درختان آتشهايى بفرستيد كه آنانرا بسوزاند. و از آن حضرت (عليه السلام ) آمده است كه حسد (ش 82) حسنات را مى خورد چنانكه آتش هيزم را از بين مى برد، و از ائمه اطهار (عليهم السلام ) آمده است كه فرمودند: تلاش و كوشش كنيد و اگر عمل نمى كنيد معصيت نكنيد هر كس بنا مى كند و خراب نمى كند خانه اش بالا مى رود، گر چه بنايش كم باشد، ولى كسى كه بنا مى كند و خراب مى كند ممكن است اصلا بنايى برايش باقى نماند. پس كوشش كن كه هر دو طرف را مراعات نمايى تا آنكه حقيقت آنرا مراعات كنى و به سلامت بمانى و غنيمت ببرى . پس اگر به يكى بيشتر نمى رسى پس ‍ بهترين انتخاب ، انتخاب قسمت اجتناب است بنابراين سالم مى مانى گر چه غنيمت هم نبرى و در غير اينصورت هر دو قسمت از دستت بيرون مى رود و شب زنده دارى و سختى آن نفعى به حال تو ندارد در صورتيكه آبروى مردم را در دهان مضمضه مى كنى .
از پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) روايت شده كه فرمود: شما را از پرخورى برحذر مى دارم . زيرا بر قلب داغ سختى و مهر قساوت مى زند و اعضا را در طاعت كند مى كند و گوشها را از شنيدن موعظه گنگ مى نمايد شما را بر حذر مى دارم از نگاه زيادى ، زيرا هواى نفس را در دل مى كارد و باعث غفلت مى شود و شما را بر حذر مى دارم از اينكه طمع پيشه كنيد، زيرا قلب را با سختى حرص توام مى سازد و مهر دنيا دوستى ، بر دل مى زند و اين كليد همه معاصى و گناهان است و باعث از بين رفتن همه حسنات مى باشد. و اين سخن نظير گفتار آن حضرت است كه در گذشته بيان شد فرمودند: بر حذر مى دارم شما را كه آتشهايى به درختانتان در بهشت بفرستيد و آن ها را بسوزانيد. محمد بن يعقوب با واسطه از ابى حمزه نقل مى كند: گفت در نزد على بن الحسين امام سجاد بودم مردى خدمت آن حضرت (عليه السلام ) رسيد عرضه داشت اى ابا محمد! به زنان مبتلا هستم روزى زنا مى كنم و روزى روزه مى گيرم آيا مى تواند روزه ام كفاره زنا باشد؟ حضرت على بن الحسين (عليه السلام ) فرمود: هيچ چيز نزد خدا عزيزتر از طاعت نيست به اينكه عصيان نشود پس زنا هم مكن و روزه هم مگير. حضرت ابو جعفر عليه السلام دست او را گرفت و او را به طرف خود كشيد و فرمود: آيا عمل اهل آتش مى كنى و اميد بهشت دارى ؟!
و از پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) آمده كه فرمود: اقوامى در روز قيامت مى آيند حسناتى بسان كوههاى تهامه دارند امر مى شود كه به آتش انداخته شوند. از آن حضرت پرسيدند آيا ايشان نماز مى گذاشتند؟ فرمود: اينها نماز مى گزاردند و روزه مى گرفتند و نزديك نيمى از شب را عبادت مى كردند، ولى وقتى اندكى از دنيا بر ايشان لبخند مى زد بر آن مى افتادند. بدان كه تو به اين مرحله نمى رسى جز آنكه با نفس اماره جهاد كنى ، زيرا بدترين دشمنان نفس اماره مى باشد و انسان ابتلاى بسيارى به او دارد و نيز بسيار ويرا در مهالك مى اندازد و بسيار پر شهوت است . خداى تعالى فرمود:فاما من طغى و آثر الحيوة الدنيا فان الجحيم هى الماوى و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماوى (172)- هر كس طغيان كند و زندگى دنيا را انتخاب كند جهنم جايگاه اوست و هر كس از مقام پروردگارش بترسد و نفس را از هواهاى نفسانى باز دارد بهشت جايگاه اوست و فرمود: دشمنترين دشمنان نفس توست كه در دو پهلوى توست و از او غافل مشو و با عنان تقوى افسارش كن .
راه شكستن نفس
و با سه چيز نفس را بشكن ، اول : منع شهوات زيرا اگر از علف حيوان چموش كم كنى نرم و رام مى شود.(173) دوم : بار عبادت را بر نفس بيفكن زيرا وقتى چارپا بارش زياد شود و علفش كم گردد، ذليل و منقاد مى شود از خدا كمك خواستن و زارى به سوى وى ، به اينكه از خدا بخواهى كه تو را كمك كند، آيا به گفتار حضرت يوسف صديق (عليه السلام ) نمى نگرى كه فرمود:ان النفس ‍ لامچصاره بالسوء الا ما رحم ربى نفس بسيار به بديها امر مى كند جز آنكه خداى تعالى رحم كند، وقتى بر اين امور مداومت كردى نفس به اذن خدا براى تو منقاد مى شود و اين زمان تسلط بر نفس است كه بر او لگام بزنى و از شر او در امان باشى چگونه با سهل انگارى در امور نفس مى توانى از نفس ايمن باشى و يا از او سالم بمانى ، با آنكه مشاهده مى كنى كه نفس بد اختيار مى كند و حالات نفسانى پست است آيا نفس را در حالت شهوت مى بينى كه حيوانى بيش نيست و در حالت غضب سيرى او را مستكبر مى يابى و در حال گرسنگى مجنونش مى بينى و اگر او را سير كنى طغيان مى كند و اگر ويرا گرسنه نگه دارى صيحه مى زند و جزع مى كند پس ‍ نفس بسان الاغى بد مى باشد اگر علفش دهيد در مى رود اگر گرسنه اش نگهدارى عر عر مى زند.
نفس شفاعت هيچكس را قبول نمى كند
دانشمندى مى گويد: نفس شفاعت هيچكس را قبول نمى كند. از بدى نفس و نادانيش آنكه وقتى به معصيتى همت گمارد يا در شهوتى افتد اگر خداى تعالى را شفيع نمايى و سپس پيامبرش و جميع انبيا و كتابهاى خدا و همه ملايكه مقرب را به شفاعت بياورى و مرگ و قبر و قيامت و بهشت و آتش را براى وى سان دهى نمى توانى او را لگام زنى و آرام مى شود و شهوتش را ترك مى كند تا آنكه بر تو واضح شود كه او پست و نادان است تو را سفارش مى كنم كه هرگز از نفس به چشم بهم زدنى غافل نشوى ! زيرا نفس چنانكه خالق وى فرمودان النفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربى (174) و همين آگاهى براى عاقل كافى است . پس به تقوا لگامش زن و افسار اميد را بر او بزن و با تازيانه ترس او را بران ! ولى تقوا براى سركشى نكردن و نرميدن نياز است ، ولى ترس به دو دليل است :
اول : نفس از معاصى بازداشته شود، زيرا بسيار به بدى امر مى كند و بسيار ميل به شر دارد و از آن جز با ترس شديد و تهديد باز نمى گردد.
دوم : براى اينكه از طاعت به خود عجب راه ندهد و عجب از مهلكات است ، بلكه بواسطه مذمت و عيب گيرى و ياد آورى گناهان و خطاها كه باعث خوارى و آتش مى شود او را افسار بزنى .
و اما اميدوارى به دو دليل لازم است .
اول : براى اينكه انگيزه بر طاعت پيدا كند، زيرا اعمال خير سنگين است و شيطان جلوى آن را مى گيرد و نفس هم به كسالت و بيكارى و بطالت تمايل دارد.
دوم : اميد به اين خاطر كه كشيدن مشقت ها و سختيهاى طاعات آسان گردد، زيرا كسى كه بداند چه مى خواهد بر او خرج كردن آسان مى شود آيا نمى بينى خواهان عسل هرگز در نيش زنبور فكر نمى كند، چون ياد شيرينى عسل مى كند. و كارگر در طول روز به زحمت شديد كار مى كند و از آن لذت مى برد به اميد اينكه اجرت بگيرد. و كشاورز در سختى گرما و سرما، كار و كوشش در طول سال را به خاطر دسترسى به خرمن تحمل مى كند، بنابراين اى آگاه ! به نهايت بكوش و بر درد و رنج صبر نما!
ما ضر من كانت الفردوس مسكنه ماذا تحمل من بوس و افتقار
تراه يمشى كئيبا خائفا و جلا الى المساجد يمشى بين اطمار
ترجمه شعر: آنكس را كه جايگاهش بهشت است ضرر نمى رساند كه از فقر و تنگدستى چه مى كشد او را در حال حزن و ترس و هراس مى بينى كه به مساجد در ميان كهنه پوشان مى رود. حال كه اثر عبوديت قيام به طاعت و نهى از معصيت است و آن بدون ترغيب و ترساندن و تشويق كردن نفس اماره ميسر نمى شود زيرا حيوان سركش محتاج كسى است كه او را برد و چاروا دار كه او را سوق مى دهد وقتى در پرتگاه افتاد از طرفى او را تازيانه مى زند و از طرفى با نشان دادن جو، تحريك و تشويقش مى كند تا بلند شود و از آن مهلكه خلاص شود زيرا كودك مغرور نادان به مدرسه نمى رود مگر آنكه پدر و مادر او را تشويق كنند و معلم او را بترساند همينطور اين نفس حيوانى سركش است كه در مقاصد پرتگاه دنياوى افتاده است پس ترس ، تازيانه اش و اميد جو راننده آن مى باشد كه او را حركت مى دهد و مى برد.
و كودك نادان به مدرسه مى رود، چون به اميد ترغيب شده و بواسطه ترسانيدن ترسيده است پس ذكر بهشت و ثوابش تشويق و ترغيب نفس است و آتش و عاقبت آن تهديد و ترسانيدن نفس مى باشد.

امضاء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آواتار من : چهره زیبای حضرت آیت الله شیخ محمد شاه آبادی است.
فرزند حضرت آیت الله شیخ محمدعلی شاه آبادی رحمه الله ( استاد عرفان حضرت امام خمینی ـ ره )
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 1 کاربر به دلیل این ارسال از کمیل سپاسگزاری کرده است.
آرام جان
۱۳۹۱-۹-۲۷
مطلب: #26
RE: آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
خاتمه كتاب در اسماى حسنى الهى (83)
فصل
به دو دليل دوست دارم كه اين رساله را به ياد اسماى حسناى الهى ختم كنم دليل اول آنكه مقصود از اين كتاب آگاهى بر علل اجابت دعاست و خداى تعالى فرمود:و لله الاسماء الحسنى فادعوه بها(175) صدوق به اسناد خود بدون واسطه به عبد السلام صالح هروى از على بن موسى الرض (عليه السلام ) از پدران بزرگوارش از على (عليه السلام ) از رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) نقل كرد كه فرمود: خداى تعالى نود و نه (84) اسم دارد كه هر كس به آن واسطه خداى را بخواند خداى تعالى وى را اجابت مى كنند و هر كس آنها را احصا كند داخل بهشت مى شود. دليل دوم : اينكه مى خواهم اين رساله را به شرافت اسماء الهى مشرف گردانم و مهر آن را به مشك بگيرم . سپس به طور كوتاه شرح آن اسما كنم نه به اختصارى كه مقصود از دست رود و نه به اطاله كلام كه خسته كننده و ملال آور باشد تا آنكه اين اسما و شرح آن مثل عقيده اى براى شنونده و خواننده و حفظ كننده و داننده و نويسنده آن شود تا آنكه به اين وسيله به حقيقت توحيد برسند، و شايد صدوق نيز بر همين مطلب اشاره فرموده باشد در آنجايى كه فرمود مقصود از شمارش اسما (احصاها) (85) در روايت احاطه و اطلاع بر معانى آن اسما است . و معنى ((احصا)) شمارش نيست و نيز صدوق به اسناد خود به سليمان بن مهران از امام صادق (عليه السلام ) از جعفر بن محمد از پدرش محمد بن على از پدرش على بن حسين از پدرش حسين بن على از پدرش على بن ابيطالب (عليهم السلام ) از رسول خدا نقل كرد كه آن حضرت فرمود: خداى تعالى نود و نه اسم دارد صد جز يكى . هر كس آن را ((احصا)) كند داخل بهشت مى شود و آنها عبارتند از: الله ، الواحد، الاحد، الصمد، الاول ، الاخر، السميع ، البصير، القدير، القاهر، العلى ، الاعلى ، الباقى ، البديع ، البارى ، الاكرم ، الظاهر، الباطن ، الحى ، الكريم ، الحكيم ، العليم ، الحفيظ، الحق ، الحسيب ، الحميد، الحفى ، الرب ، الرحمن ، الرحيم ، الذارى ، الرازق ، الرقيب ، الروف ، الرائى ، السلام ، المومن ، المهيمن ، العزيز، الجبار، المتكبر، السيد، السبوح ، الشهيد، الصادق ، الصانع ، الطاهر، العدل ، العفو، الغفور، الغنى ، الغياث ، الفاطر، الفرد، الفتاح ، الفالق ، القديم ، الملك ، القدوس ، القوى ، القريب ، القيوم ، القابض ، الباسط، القاضى ، المجيد، المولى ، المنان ، المحيط، المبين ، المقيت ، المصور، الكبير، الكافى ، كاشف ، الضر، الوتر، النور، الوهاب ، الناصر، الواسع ، الودود، الهادى ، الوفى ، الوكيل ، الوارث ، البر، الباعث ، التواب ، الجليل ، الجواد، الخبير، الخالق ، خير الناصرين ، الديان ، الشكور، العظيم ، اللطيف ، الشافى .
شرح اين اسما (85)
(1) الله : مشهورترين اسم خداى تعالى است و جايگاهى و الا در ذكر و دعا دارد و ساير اسما به آن علامت شناخته مى شوند.
2@ و 3: الواحد، الاحد: دو اسم هستند كه بر نفى بعضيت و اجزا دلالت دارند. و تفاوت هايى بين آندو وجود دارد اول : واحد يعنى ذاتا يكى و متفرد است و احد يعنى به جهت معنا يكى و متفرد است دوم : واحد مصاديقش بيشتر است ، زيرا بر عاقل و غير عاقل اطلاق مى شود، ولى احد تنها بر عاقل اطلاق مى گردد سوم : واحد در ضرب و عدد داخل است ، ولى در احد ايندو محال است .
4 - الصمد: آقايى كه در امور مقصود همه است و در نياز منديها و حوادث به او مراجعه مى شود و اصل ((الصمد)) قصد است ، مى گويى صمدت صمدا هذا الامر يعنى ((قصدت قصده )) يعنى قصد اين امر كردم . و گفته شد: ((صمد)) آن است كه جسم و مجوف و تو خالى نيست .
5 - الاول : سابق بر همه اشياى موجودى كه هميشه قبل از وجود خلق ، موجود بود و هيچ چيز قبل از وى نبوده است .
6- الاخر: آنكه بعد از فناى همه خلق باقى است و معنى آخر اى نيست كه : وى چيزى است كه پايان دارد چنانكه معنى اول آن نيست كه وى چيزى است كه ابتدا دارد پس ((هو الاول والاخر))
7- السميع : به معناى شنونده است كه پنهان و نجوى و در گوشى را مى شنود در نزد او بلندى صدا و كوتاهى آن برابر است و گفتگو و سكوت مساوى است گاهى شنيدن به معناى قبول و اجابت است و اوست كه توبه را از بندگان مى پذيرد و دعا را مى شنود و گفتند سميع يعنى داناى به شنيدنيها كه همان اصوات و حروف است حصول اين معنا براى خدا روشن است زيرا هيچيك از صداهاى خلقش بر او پنهان نيست يا آنكه سميع است چون به همه اشيا عالم است و اين معنا اسم ((البصير)) شريك است .
8- البصير: و او بيناست يعنى داناى پنهانى ها. و گفتند كه بصير يعنى داناى ديدنى ها.
9 - قدير: به معناى تواناست و كسى كه قدرت و تمكن امرى داشته باشد به او قدير گفته مى شود. كسى نمى تواند از مراد و خواست او امتناع كند چيزى نمى تواند از قبض و بسط او خارج شود.
10- القاهر: و او كسى است كه ستمگران را مقهور ساخته و بندگانش را بواسطه مرگ مغلوب كرده است و اشياء از آنچه كه او اراده اجرا دارد، نمى توانند امتناع كنند(176).
11- العلى : كسى كه از صفات مخلوقات پاك است و بزرگتر از آن است كه به تعريف در آيد و گاهى العلى به معناى برتر از خلق به اينكه قدرت برايشان دارد، مى آيد، يا آنكه خداى تعالى بلند مرتبه است به اينكه از اشيا و اضداد بالاتر است و از آنچه كه وساوس جهال در آن فرو رفته و افكار گمراهان در آن ورطه افتاده بالاتر است پس او متعالى است از آنچه ستمگران در موردش مى گويند.
12- الاعلى : به معناى پيروز است ، چنانكه خداى تعالى فرمود: ((لا تخف اءنك انت الاعلى (177))) اى موسى ! مترس تو پيروزى . و گاهى الاعلى به معناى پاكيزگى از افعال و اضداد و اشبا و نظاير است .
13 - الباقى : و آن به معناى اين است كه پديده هاى زايل شدنى بر او عارض نمى شوند و بقاى او غير متناهى است و به حد در نمى آيد، و بقاء و دوام آن به صفت بقا و دوام اهل بهشت و اهل جهنم نيست ، زيرا بقاى خداى تعالى ازلى و ابدى است ولى بقاى بهشت و جهنم ابدى است ولى ازلى نيست و معنى ازل يعنى آنچه كه هميشه بوده و معنى ابدى آنكه هميشه هست و بهشت و جهنم مخلوق هستند بعد از آنكه نبودند پس اين تفاوت بين بقاى حق و بقاى ايندو مى باشد.
14- البديع : او كسى است كه خلايق را ابداعا آفريد نه آنكه خلق از روى نمونه قبلى باشد و ((بديع )) بر وزن ((فعيل )) به معناى ((مفعل )) است يعنى از جمله صفاتى است كه به معناى اسم فاعل مى باشد مثل ((اليم )) كه به معناى درد آور است و ((ابداع )) و ((بدع )) به معناى اول در هر چيزى را گويند مثل گفتار خداى تعالى : قل ما كنت بدعا من الرسل (178) گو من اولين پيامبر نيستم .
15- البارى ء: به معناى خالق است و گفته مى شود خداى بارى خلق است يعنى ايشان را خلق كرده است چنانكه ((بارى النسم )) و يا و هو الذى خلق الجنة وبرء النسمه يعنى خالق انسانها و او آن موجودى است كه دانه را شكاف و انسان را آفريد و ((بارى البرايا)) يعنى خالق خلايق و ((بريه )) به معناى مخلوق است .
16 - الاكرم : به معناى كريم است و گاهى افعل به معناى فعيل مى آيد مثل سخن حق سبحان و ((هو اهون عليه )) بر او آسانتر است يعنى آسان است لا يصلاها الا الاشقى و سيجنبها الاتقى (179) يعنى شقى و تقى : و در اين مورد شعرى انشاء شده است :
ان الذى سمك السماء بنى لنا بيتا قوائمه اعز و اطول
آنكه آسمان را آفريد، خانه اى براى ما بنا كرد كه ستونهاى آن محكم و بلند است .
17 - الظاهر: يعنى به محبت هاى روشن و براهين آشكار خود ظاهر و هويدا است و شواهد و نشانه هاى او دلالت بر ثبوت ربوبيت و صحت و حدانيت او دارد پس موجودى نيست جز آنكه بوجود خداى تعالى شهادت مى دهد. و هيچ آفريده اى نيست جز آنكه از توحيد او خبر مى دهد. و فى كل شى له آية # تدل على انه واحددر هر چيزى نشانه اى است كه دلالت مى كند كه او يكى است . و ظاهر گاهى به معناى غالب و قادر مى آيد ((فاصبحوا ظاهرين (180))) يعنى پيروان عيسى (عليه السلام ) پيروز شدند.
18 - الباطن : يعنى از ادراك ديده ها در حجاب است و از آلودگى خاطرها و افكار پاك است پس او ظاهر خفى است ، يعنى به دلايل و نشانه ها، روشن و هويدا است . و خفى است يعنى از اينكه اوهام او را به حقيقت دريابند پنهان است . ذاتش محجوب است ولى آيات او ظاهر است پس او باطن است بدون آنكه در حجاب باشد. ظاهر است بدون آنكه نزديكى حاصل شده باشد و گاهى باطن به معناى بطون يعنى خبره و آگاه به داخل اشياء است .((بطنه )) يعنى دوست خاص وى كه او در امور ايشان دخالت مى كند و ايشان در امور دخالت مى كنند و معنايش اين است كه او به پنهانى ها و سراير اشخاص آگاه است پس از پنهانى ها دلها خبر دارد و بر غيوب مخفى مطلع است .
19- الحى : او فعال مدرك و زنده مى باشد و مرگ و فنا بر او روانيست و به حيات نيازمند نيست كه به واسطه آن حى و زنده باشد.
20- الحكيم : يعنى كسى كه براى خلق اشيا محكم كارى مى كند و معنى محكم كارى يعنى تدبير درست و صورت زيبا و اندازه بجا. و گفتند: حكيم به معناى دانا و لغت حكيم به معناى علم است ، چون خداى تعالى فرمود:يوتى الحكمة من يشاء(181) و حكيم يعنى آنكه كار ناشايسته انجام نمى دهد و از واجبى سرباز نمى زند و حكيم آنست كه اشيا را در جايگاهشان مى گذارد پس در تقدير اشيا كسى حق اعتراض ندارد و در تدبيرش كسى حق خشمگين شدن ندارد.
21 - العليم : يعنى وى كسى است كه ادراك پنهانى ها و امور مخفى مى نمايد كه دانشمندان خلق ادراكش نمى كنند چون خداى تعالى فرمود:و هو عليم بذات الصدور و لا يعزب عنه مثقال ذرة فى السماء و لا فى الاءرض (182) داناى به جزييات قبل از حدوث اشياء و بعد از حدوث آنهاست .
22- الحليم : كسى كه چشم پوشى مى كند نادانى حكم او را تغيير نمى دهد، و خشم خشمگين او را از جاى در نمى برد، و نافرمانى گناهكاران او را از خود بى خود نمى كند.
23 - الحفيظ: او حافظ است كه آسمانها و ما بين آنها را حفظ مى كند، و بنده را از مهالك و سختيها نجات مى دهد، و او را از سقوط كردن حفظ مى كند.
24- الحق : او بود و وجودش متحقق است و هر چيز كه وجودش و بودش حقيقت داشته باشد حق است چنانكه مى گويند:الجنه حق كائنه و النار حق كائنه بهشت حقيقت است و موجود مى باشد، و جهنم حقيقت است و موجود مى باشد.
25- الحسيب : يعنى كافى . مى گويد ((حسبك در هم ))، يعنى درهمى تو را كافى است چنانكه حق تعالى فرمود: حسبك الله و من اتبعك من المؤ منين ، يعنى خداى و مؤ منين كه از تو پيروى كردند تو را كافى هستند. و حسيب به معناى حسابگر هم آمده است : چنانكه خداى تعالى فرمود: و كفى بنفسك اليوم عليك حسيبا(183) يعنى امروز خودت براى محاسبه كافى هستى . و نيز حسيب به معناى محصى و عالم آمده است .
26- الحميد: پسنديده اى كه بواسطه كارهايش مستحق حمد گرديد يعنى در آسايش و بيمارى و در سختى و آسانى استحقاق حمد دارد.
27- الحفى : معنايش عالم است خداى تعالى مى فرمايد: ((يشالونك كانك حفى عنها)) از تو از روز قيامت مى پرسند مثل آنكه تو داناى به زمان قيامت هستى . پس حفى داناى به وقت آمدن قيامت . و گاهى الحفى به معناى لطيف است يعنى كسى به تو حفى است به تو خوبى و محبت و لطف مى كند.
28- الرب : به معناى مالك است و هر كس چيزى را مالك شود رب اوست و اين معناى آيه است كه فرمود: ((ارجعى الى ربك (184))) يعنى به سوى رب خود بازگرد يعنى به سيد و مالك خود باز گردد گوينده اى در روز حنين گفت : لان يربنى رجل من قريش احب الى من ان يربنى رجل من هوازن مردى از قريش رب من باشد دوستر دارم كه مردى از هوازن ربم باشد كه منظورش آنست كه اگر مالك من مردى از قريش باشد.
ولى اگر الرب با الف و لام باشد جز به معناى معبود نيست زيرا الف و لام معناى الرب را عموم مى بخشد و تنها خدا، ((مالك )) همه اشياست و اگر بر غير خدا((مالك )) اطلاق مى شود به لحاظ اشيايى است كه او مالكش مى باشد و به او نسبت دارد. ربانيون كسانى هستند كه به تاله و عبادت پروردگار منسوبند و چون بسوى خدا منقطع گشتند، هدفشان تنها خدمت حضرت حق است و ديگر آنكه : الربانيون آنانى هستند كه با انبيا صبر مى كنند و از ملازمين ايشان هستند.
29- الرحمن : به همه خلق رحمان است زيرا خداى تعالى داراى رحمت همه گير است كه اين رحمت همه خلق را در ارزاق و اسباب معاششان در بر مى گيرد و شامل مؤ من و كافر و شايستگان و نابكاران مى شود.
30- الرحيم : خداى تعالى به مومنين رحمت خاصه دارد فرمود: ((و كان بالمومنين رحيما)) به مومنين رحيم است و دو اسم رحمن و رحيم براى مبالغه در رحمت و مشتق از كلمه رحمت به معناى نعمت مى باشند خداى تعالى فرمود:و ما ارسلناك الا رحمة للعالمين (185) يعنى ما تو را نفرستاديم جز براى اينكه رحمت و نعمت براى عالميان را تمام كرده باشيم . ديگران هم اسم رحيم را برخود مى توانند بگذارند، ولى اسم رحمن جايز نيست كه به عنوان اسم كسى غير از خدا باشد، زيرا رحمن كسى است كه مى تواند بلاها را بر طرف كند، ولى خلق رحيم ، قدرت بر طرف كردن بلاها را ندارد. و به قرآن رحمت گفته مى شود چنانكه به ابر رحمت گفته مى شود پس رحمت به معناى نعمت است چنانكه به مردم نازك دل نيز رحيم گفته مى شود، زيرا به واسطه رقت قلب بسيار مهربان است و كمترين مهربانى و رحمتش دعا براى ميت و ابراز تاسف براى وى است ، ولى رحيم به عنوان صفت الهى به معناى رقت قلب نيست بلكه معناى آن در ذات اقدس بارى تعالى به معناى ايجاد نعمت براى مرحوم و برطرف كردن بلا از اوست پس تعريفى كه معناى رحيم را در خلق و حق برساند اينكه بگويى : رهايى از آفات و رساندن خيرات به ارباب حاجات را رحيم مى گويند.
31- الذارى : به خالق گويند و خداى تعالى خلق را آفريد و ايشان را خلق نمود و بيشتر علما همزه را از الذارى حذف كردند.
32- الرازق : كسى كه متكفل روزى است و قيوم همه نفوس است به اينكه غذاهاى مورد نياز هر نفس را تامين مى كند، و روزى خداى تعالى شامل همه خلايق مى شود و روزى را خاص مومنى نكرده است كه به كافر ندهد و يا به نيكوكاران روزى دهد و به بدكاران ندهد.
33- الرقيب : يعنى نگهدارنده كه هيچ چيز از او مخفى نمى ماند، و از اين باب گفتارحق سبحانه است كه فرمود: و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد. هيچ گفتارى نمى گويد جز آنكه نگهبانى سخت او را نگهبانى مى كند.
34- الرئوف : به مهربانيش بر بندگان رحمت مى آورد و گفته شده است كه رافت از رحمت رساتر است و گفته شد كه : رافت خاص است و رحمت عام .
35- الرائى : معناى آن عالم مى باشد. و ممكن است رايى به معناى بينا و رويت به معناى ديدن بيايد.
63- السلام : و معناى آن اينست كه وى داراى سلام است . و منظور از اين صفت حق تعالى اين است كه او موجودى است كه از همه عيوب برى مى باشد. و از هر آفت و نقصانى دور است . گفته شده معنايش سلامت دهنده است زيرا سلامتى از ناحيه او به مردم مى رسد و سلام و سلامت مثل رضاع و رضاعت است . اينكه خداى تعالى فرمود: ((لهم دار السلام )) ممكن است معنايش اين باشد كه ايشان بهشتى دارند كه بهشت سلامت است و به معنايش اضافه اى دارد يعنى بهشت به سلام باشد و يا اينكه بهشت را سلام ناميد، زيرا كسى كه به بهشت مى رود از همه آفات دنيا مصون مى ماند پس بهشت دار السلام است .
37- المومن : ريشه ايمان در لغت تصديق است پس مؤ من تصديق كننده است يعنى وعده ها را راست مى گرداند، يعنى به واقعيت مى رساند و گمان بندگان مؤ من خود را در مورد خودش به واقعيت مى كشاند، و آرزوهاى ايشان را برآورده مى سازد. گاهى مؤ من به معناى اين است كه خداى تعالى ايشان را از ظلم و جور نجات مى دهد از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده كه فرمود: خداى تعالى مؤ من ناميده شده است ، زيرا هر كس اطاعت خدا كند از عذاب او در امان است و علت اينكه به عبد مؤ من گفته مى شود اين است كه مؤ من خود را در امان حق تعالى مى بيند و خداى تعالى هم امانش را مورد پذيرش قرار مى دهد.
38- المهمين : به معناى شهيد است و گفتار حق سبحان شاهد است كه : مصدقا لما بين يديه من الكتاب مهيمنا عليه (186) تصديق كتابهاى الهى كه قبل از وى آمده اند مى نمايد و بر آن كتابها شاهد است يعنى خداى تعالى مهمين يعنى شاهد همه اقوال و افعال بندگان است و از وى مثقال ذره اى در زمين و آسمان مخفى نيست و گفته شده كه مهيمن به معناى امين است و به معناى نگهدار اشيا و نيز گفتند: مهمين اسمى از اسماى خداى تعالى در كتب پيشينيان است .
39- العزيز: منيعى كه مغلوب نمى شود و چيزى با خداى معادل نيست و مثال و نظير ندارد و در مثل گفته مى شود: ((من عزيز)) هر كس غلبه كند مى ربايد. خداى تعالى در حكايت از كلام خصم به نزد داوود مى فرمايد: و عزنى فى الخطاب يعنى در سئوال و جواب بر من غلبه پيدا كرد و گاه به معناى پادشاه مى آيد، چنانكه برادران يوسف گفتند: يا ايها العزيز.
40- الجبار: او كسى است كه بيچارگى هاى مردم و شكستگيهاى آنها را جبران مى كند و اسباب معاش و روزى آنها را كفايت مى كند گفتند: ((الجبار)) يعنى كسى كه بالاتر از خلق خود مى باشد و هر جبار و ستمگرى را از بين مى برد و مى شكند و گفتند: جبار يعنى ظاهرى كه دست كسى به او نمى رسد چنانكه به درخت خرمايى كه در دسترس نباشد، جباره گفته مى شود و جبر به اين معناست كه شخصى را بر كارى مجبورش كنيد و امام صادق (عليه السلام ) فرمود: لا جبر و لا تفويض وليكن امر بين الامرين نه جبر و نه واگذارى مردم به خودشان است . بلكه چيزى بين آندوست . و مقصود امام صادق (عليه السلام ) اين است كه خداى تعالى بندگانش را بر معاصى مجبور نساخته و امر دين را به اشان وانگذاشته تا آنكه به نظرات و قياسهاى خود در مسائل دينى سخن گويند پس خداى عزوجل حدودى قرار داد و بياناتى نمود و احكامى را وضع كرده ، و امورى را واجب نموده و امورى را مستحب كرده و دين را كامل نموده است نه آنكه دين را به ايشان واگذار كرده باشد پس با بيانات و معرفى دين از طرف خدا جايى براى واگذارى دين به آرا و عقايد مردم نيست .
41- المتكبر: كسى كه از صفات خلق بلند مرتبه تر است . و بر عاصيان از خلق ((متكبر)) مى گويند چون با حق تعالى در عظمتش منازعه و كشمكش كردند، متكبر مشتق از كبرياء است و كبريا اسم تكبر و بزرگى است .
42- السيد: به معناى پادشاه است و به پادشاه و بزرگ قوم ((سيد)) گويند كه وى برايشان آقايى دارد و به قيس بن عاصم گفتند: علت آقايى تو بر قومت چيست ؟ گفت جوانمردى و آزار نكردن مردم و يارى بندگان . پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: على آقاى عرب و سيد آنانست عايشه عرضه داشت : اى رسول خدا آيا تو سيد عرب نيستى ؟ فرمود: من سيد فرزندان آدم و على (عليه السلام ) سيد عرب است ، عايشه عرضه داشت : سيد يعنى چه ؟ فرمود: سيد به معناى كسى كه طاعت او واجب باشد چنانكه طاعت من واجب است . بنابراين حديث سيد يعنى پادشاه واجب الاطاعه .
43- السبوح : يعنى كسى كه از چيزهاى ناشايسته پاك است و وزن آن ((فعول )) است و در كلام عرب تنها دو كلمه ((سبوح و قدوس )) بر اين وزن آمده اند و معناى هر دو هم يكى است .
44- الشهيد: يعنى آنكه هيچ چيز از او مخفى نيست مى گويند: شاهد و شهيد عالم و عليم يعنى مثل حاضر و شاهدى است كه چيزى از او مخفى نمى ماند. و شهيد به معناى عليم است چون خداى تعالى فرمود: شهد الله انه اله لا اله الا هو والملائكه وگفتند شهيد در اين آيه به معناى علم (دانست ) است .
45- الصادق : يعنى آنكه در وعده هاى خود راست مى گويد و هر كس به عهد او وفا كند در ثوابش كم نمى گذارد.
46- الصانع : صانع به طور مطلق صانع همه مصنوعات است يعنى آفريننده همه مخلوقات و پديد آورنده جميع پديده هاست و اين دلالت مى كند بر اينكه خداى تعالى به هيچ چيز شباهت ندارد، زيرا تاكنون نيافتيم كه هيچ فعلى مشابه فاعلش باشد و هر موجودى غير خدا فعل و مصنوع اوست و همه آنها دليلند بر اينكه او يگانه است و شاهد بر فردانيت او هستند و شاهدند كه او بر خلاف خلق خود است به اينكه او شريكى ندارد و بعضى از حكما در وصف نرگس در اين معنا گفته است :
چشمها در پلكها در شاخه ها
پديد آمده و حق در ساختن آن چيره دستى كرده است .
چشمهايى با كرشمه و ناز
مثل آنك حدقه هاى آن از طلا ريخته شده
بر بالاى نى زمردين بر آمده و خبر مى دهند
به اينكه خداى شريكى ندارد.
47- الطاهر: يعنى از اشتباه و انداد و امثال و اضداد و زن و اولاد و حدوث و زوال و سكون و انتقال و طول و عرض و باريكى و ضخامت و حرارت و برودت منزه است و خلاص از معانى كه در مخلوقات موجود است پاك مى باشد و از صفات ممكنات طاهر است و از صفات پديده ها پاكيزه مى باشد پس بلند و مكرم و مقدس و بزرگ است از اينكه علمى او را احاطه كند يا و همى او را در نظر آورد.
48- العدل : عدل در آن كسى موجود است كه هواى نفس در وى تاثير نمى كند به اينكه در قضاوت ستم كند. و عدالت در مردم به اين معناست كه كسى در قول و فعل و قضاوتش مورد رضايت باشد.
49- العفو: يعنى كسى كه بسيار گناهان بزرگ و مهلك را محو مى كند و آنها را به اضعافى از حسنات بدل مى كند و العفو بر وزن فعول است و از كلمه عفو گرفته شده و عفو به معناى چشم پوشى از گناه و مجازات نكردن گناهكار است و گفتند: عفو از ((عفت الريح الاثر)) گرفته شده ، يعنى باد اثر و نشانه را محو و پاك نموده است .
50 - الغفور: كسى است كه بسيار مى آموزد و معناى غالب آن مغفرت از گناهان در آخرت و گذشتن از مجازات است و غفور از غفر به معناى ستر و پوشش گرفته شده است و به همين سبب عرب به كلاه خود چون سر را مى پوشاند، مغفر مى گويند و مبالغه در العفو بيشتر از مبالغه در الغفور است ، زيرا ممكن است چيزى پوشانده شود ولى اصلش باقى باشد، ولى در عفو و محو اينطور نيست زيرا محو يعنى بكلى از بين رفتن و نابود شدن آثار و نشانه هاست .
51 - الغنى : يعنى كسى كه ذاتا بى نياز از خلقش مى باشد پس حاجاتى نخواهد داشت و به جهت كمال و قدرتش به آلات و ادوات نيازى ندارد، ولى همه موجودات جز او محتاجند گرچه تنها در وجودشان محتاج باشند، ولى او غنى مطلق است .
52 - الغياث : يعنى فرياد رس ، علت اينك مصدر مجازا اسم گرديده اين است كه بسيار از بيچارگان دستگيرى مى كنند و دعاى انسانهاى مضطر را اجابت مى كند.
53 - الفاطر: يعنى آنكه خلق را آفريده و اشيا را به صورت ابداعى و تازه خلق نمود وپس خداى فاطر اشياء است يعنى خالق و مبدع آنهاست .
54 - الفرد: يعنى كسى كه تنها او منفرد در ربوبيت و پرورش است و تنها امر در دست اوست نه در دست مخلوق و نيز چون او تنها، موجود است و هيچ موجودى با او نيست به او فرد گفته مى شود.
55 - الفتاح : يعنى كسى كه بين بندگان قضاوت مى كند. گفته مى شود فتح الحاكم بين الخصمين حاكم بين متخاصمين فتح كرد در صورتى كه بين آندو قضاوت كرده باشد. و به همين معناسخن حق تعالى آمده است كه : ربنا افتح بيننا و بين قومنا بالحق و انت خير الفاتحين (187) يعنى خدايا بين ما و بين قوم ما قضاوت كن و تو بهتين قاضيانى و نيز معناى فتاح آن است كه روزى و رحمت را براى بندگانش مى گشايد و باز مى كند.
56 - الفالق : آنكه ارحام را شكافت و حيوان از آن بيرون آمد و دانه و هسته را شكافت و گياه را از آن روياند و زمين را شكافت و راه را براى هر چه كه از زمين بيرون مى آيد باز كرد و اين معنا همان سخن حق تعالى است : و الاءرض ذات الصدع : قسم بزمين گياه روينده و گويند: فلق الظلام عن الصباح و السماء عن القطر يعنى صبح را از تاريكى شكافت و قطره را از آسمان شكافت و فلق البحر لموسى فانفلق فكان كل فرق كالطود العظيم (188)دريا را براى موسى شكافت و دريا شكافته شد پس هر قسمى مثل كوهى بزرگ گشت .
57 - القديم : يعنى كسى كه بر همه اشياء به همه انحاى تقديم مقدم است ، و وجودش اول ندارد و عدمى بر او سابق نيست .
58 - الملك : يعنى كسى كه مملكت او تمام و جامع اصناف مملوك هاست و ملكوت ملك خداست و - ت - به آن اضافه شده است چنانكه در هبوت و رحموت اضافه شده است عرب مى گويند و رهبوت خير من رحمود از تو بترسند بهتر از آن است كه بر تو رحم كنند.
59 - القدوس : بر وزن فعول از قدس است و قدس به معناى طهارت و پاكى است و قدوس يعنى كسى كه از همه عيوب پاكيزه و از انداد و اولاد پاك است و تقديس به معناى تطهير و تنزيه است و گفتار حق سبحان كه از ملايكه نقل كرد كه : و نحن نسبح بحمدك و نقدس ‍ لك (189) يعنى ما تو را تسبيح مى كنيم و به پاكى تو را مى ستاييم ((و نسبحك و نسبح لك )) اين دو جمله كه با حرف جر و بدون آن است به يك معناست و حظيره القدس يعنى جايگاه طهارت و پاكى از نحاست هايى كه در دنياست و از حوادث و دردها خالى است و گفتند قدوس اسمى از اسماى خداى عزوجل در كتب پيشينيان است .
60 - القوى : گاهى قوى به معناى قادر است يعنى كسى كه بر چيزى قوى است يعنى بر آن تواناست و معناى آن اين است كه او چون كسى است كه داراى همه قواست و هيچگاه بر آن قوى ناتوانى راه نمى يابد و اين قوا غير قابل استيلاست پس او قوى است كه خستگى در آن راه ندارد و از كسى يارى نمى خواهد.
61 - القريب : يعنى كسى كه اجابت مى كند، خداى تعالى مى فرمايد: ((واجيب دعوة الداع )) من درخواست دعا كننده را اجابت مى كنم . گاهى قريب به معناى عالمى كه از وسوسه هاى قلوب آگاه است و بين او و بين قلوب پرده و مسافتى نيست مثل سخن خداى عزوجل : و نحن اقرب اليه من حبل الوريد(190) ما به او از رگهاى گردن نزديكتريم پس او قريب است بدون آنكه تماسى بين ايشان برقرار باشد، و از خلقش جداست بدون آنكه راه و مسافتى بين او و خلقش باشد بلكه او در عين حال كه مفارق است مخلوط و مخالطت دارد و با ايشان مشابهت ندارد و لذا تقرب به از راه ها و مسافت ها نيست ، بلكه از جهت طاعت و حسن اعتقاد به خداست پس خداى تبارك و تعالى نزديك است و نزديكى او بدون نقل و انتقال است ، زيرا نزديكى به او به طى مسافت نيست كه شخصى به سوى او بالا رود. چگونه چنين چيزى ممكن است در حالى كه حق سبحان قبل از پايينى و بالايى و قبل از آنكه به صفت علو و دنو موصوف گردد موجود بود.
62 - القيوم : يعنى قايم و دايم بدون زوال و گفته مى شود او قيم همه اشياست به اين معنا كه به همه رسيدگى كرده و رعايت همه چيز را مى كند نظير ((قيوم ، قيام )) است و ايندو بر وزن ((فعول )) و ((فيعا)) از ((قمت بالشى )) مى باشد و اين جمله به هنگامى گفته مى شود كه خود متولى چيزى شدى و متولى نگهدارى و اصلاح و تدبير آن گرديدى . و در مثل گفتند: ما فيها من ديور و لا ديارا در خانه احدى نيست .
63 - القابض : به معناى كسى است كه ارزاق را به حكمت خود از فقرا مى گيرد (منع مى كند) و به لطف خويش ايشان را مبتلا مى كند تا آنكه صبر نمايند و به پاداش نفيس آن در آخرت برسند، و گفتند: القابض يعنى آنكه ارواح را به ميراندن مى گيرد. و نيز گفتند: القابض از قبض به معناى ملك است چنانكه گويند فلان فى ملكه قبض فلان اى فى ملك فلان چيز در قبض فلانى است . اين چيز در قبض من است يعنى در ملك من است و از همين باب سخن حق سبحان است كه فرمود و الاءرض جميعا قبصته يوم القيامة (191) زمين در قيامت در قبض و ملك خداى تعالى است و نظير سخن حق كه فرمود: و له الملك يوم ينفخ فى الصور(192) ملك مال حق تعالى است روزى كه در صور دميده شود. ((و الامر يومئذ لله (193))) امر در آن روز مال خداست .
64 - الباسط: يعنى خداى ارزاق را براى همه مى گستراند تا آنكه از رحمت و كرم و فضل حق تعالى نيازى باقى نماند.
65 - القاضى : يعنى خداى تعالى در اوامر و نواهى و مواردى كه امر به ترك كرده و يا مواردى كه مورد رضايت اوست بر بندگان حكم مى كند كه ايشان اطاعتش نمودند. و قاضى از قضا مشتق شده و قضاء الهى سه گونه است :
اول : حكم و الزام مثل سخن خداى : و قضى ربك الا تعبدوا الا اياه (194) خداى حكم كرد كه هيچكس جز او را نپرستيد. و گويند.قضى القاضى بكذا قاضى به فلان چيز حكم كرد و او را ملزم نمود.
دوم : به معناى خبر دادن و اعلام كردن است مثل سخن حق سبحان و قضينا الى بنى اسرائيل فى الكتاب (195) ما (به زبان پيامبر بنى اسرائيل ) به ايشان اعلام كرديم .
سوم : به معناى تمام كردن : مثل سخن حق : فقضيهن سبع سموات فى يومين (196) (خلقت ) هفت آسمان را در دو روز تمام كرد و گفتند: قضى فلان حقه : فلانى حاجتش را برآورد يعنى بنا به درخواست تمام نمود.
66 - المجيد: يعنى كسى كه وسعت دهنده كرم است . عرب به كسى ((رجل ماجد)) مى گويند كه بخشنده باشد و در عطا وسعت دهد و گفتند معنايش كريم عزيز مى باشد و از همين باب سخن حق سبحان است كه فرمود ((قرآن مجيد))(197) يعنى كريم و عزيز است و مجد در لغت به معناى رسيدن به شرافت است و گاهى المجيد به معناى ممجد است يعنى خلق خدا او را تمجيد و تعظيم مى كنند و بزرگش مى شمارند.
67 - الولى : معناى آن ياور مؤ منين كه متولى ثواب و اكرام ايشان است . خداى تعالى فرموة : الله ولى الذين آمنوا يخرجهم من الظلمات الى النور(198) خداى تعالى ولى مومنين است و ايشان را از تاريكى ها خارج ساخته به نور مى آورد و گاهى ((ولى )) نيز به معناى اولويت و برترى است چنانكه پيامبر(صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: الست اولى منكم بانفسكم قالوا: بلى يا رسول الله ! قال من كنت مولاه فعلى مولاه . آيا من از شما به نفوستان اولويت ندارم عرض كردند بله اى رسول خدا، فرمود: هر كس من مولاى او هستم على هم مولاى او هست . و نيز به معناى ولى آمده است يعنى كسى كه متولى كارى گرديد و براى آن بپا خواست . و ولى طفل كسى است كه اصلاح كارهاى طفل را بعهده دارد و كارهايش را انجام مى دهد الله ولى المومنين يعنى خداى ولى مومنين است چون يقينا خدا متولى اصلاح شئون مومنين است و مهمات دنيا و دين ايشان را بر عهده دارد.
68 - المنان : معنايش بخشنده و نعمت دهنده است و از همين باب سخن حق سبحان است فامنن او امسك بغير حساب بى حساب ببخش يا نگه دار.
69 - المحيط: كسى كه بر اشيا غلبه داشته و بر آن متمكن باشد و علم و قدرت او اشيا را در برگرفته باشد پس او محيط است يعنى استيلاى علمى بر همه اشيا دارد و لا يعزب عنه مثقال ذرة فى السموات و لا فى الاءرض و لا اصغر من ذلك و لا اكبر فى كتاب مبين (199)
هيچ مثقال ذره اى در آسمانها و زمين و نه كمتر از مثقال ذره و نه بيشتر از آن از او پنهان نيست جز آنكه در كتاب (علم ازلى حق ) آشكار است . قل لو كان البحر مدادا لكلمات ربى لنفد البحر قبل ان تنفد كلمات ربى و لو جئنا بمثله عددا 109 كهف - بگو: اگر دريا براى نوشتن كلمات و مخلوقات پروردگارم مركب شود قبل از آنكه كلمات پروردگارم تمام شود دريا تمام مى شود گرچه به اندازه آن درياها كمك آورند. ولو انما فى الاءرض من شجرة اقلام و البحر يمده من بعده سبعة ابحر ما نفدت كلمات الله 27 لقمان - البته اگر درخت هاى زمين قلم مى شدند و درياى محيط (اقيانوس ) مركب مى گرديدند و هفت درياى ديگر هم بدان اضافه مى گرديد كلمات خدا تمام نمى شد و خداى قدرتى دارد كه از قدرت وى هيچ چيز خارج نيست گر چه بزرگ باشد و پيش خدا مور و زنبور و طفل شيرخوار و عرش عظيم و ظريف و ضخيم و بزرگ و كوچك مساويند و هو على كل شى قدير(200) او بر همه اشيا تواناست . ما خلقكم امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون : 82 يس / 36 دستور خدا وقتى چيزى را بخواهد كه موجود گردد اين است كه به او بگويد بشو پس انجام مى شود (موجود مى شود)
70 - المبين : يعنى آشكارى كه به آثار قدرت و آيات خود روشن است و ظهور تدبيرش در اشيا و پيدايى بينات او حكمت وى را ظاهر مى سازند.
71 - المقيت : يعنى مقندر و براى اين اسم شعرى از زبير بن عبد المطلب انشا شده است . و ذى ضغن كففت النفس عنه و كنت على مسئابة مقيتا
كينه ورزى كه خود را از او باز گرفتم
بر زيان رساندن به او قادر بودم
و اين زبان قريش است و گفتند: ((مقيت )) به معناى حفيظ و نگهدار است كه اشيا را به مقدار نيازش حفظ مى كند. و نيز گفتند: مقيت آنى است كه غذا مى دهد و گفته شده كه : معنايش نگهدار نگهبان است .
72 - المصور: يعنى آنكه خلقش را بر صورتهاى مختلف آفريده تا از همديگر شناخته گردند خداى تعالى فرمود و صوركم فاحسن صوركم (201) خداى تعالى شما را صورتگرى كرد و نيكو صورتگرى نمود.
73 - الكريم : يعنى بخشنده زياد گفته مى شود: مرد كريم يعنى بخشنده و گفتند: معنايش عزيز است چنانكه گوينده فلانى با كرامت تر از فلانى است . يعنى عزيزتر از اوست . و در اين باب سخن حق است كه فرمود: انه لقرآن كريم يعنى اين كتاب قرآن عزيز است .
74 - الكبير: يعنى سيد و به بزرگ قوم مى گويند سيد قوم ((كبريا)) اسم تكبر و بزرگى است .
75 - الكافى : يعنى هر كس توكل بر او كند خداى ويرا كفايت مى كند پس نياز او را بر مى آورد و او را به ديگران حواله نمى دهد. خداى تعالى فرمود: و من يتوكل على الله فهو حسبه (202) هر كس بر خدا توكل كند خداى تعالى او را كافى است .
76 - كاشف الضر: معنايش گشايش دهنده است امن يجيب المضطر اذا دعاه و يكشف السوء 62 / نمل مضطر را به هنگام دعا اجاب مى كند و بدى را از او بر مى دارد.
77 - الوتر: فرد را گويند و هر چيزى كه فرد باشد به آن وتر گفته مى شود.
78 - النور: وى به نور خويش كوران را بينا كند و به هدايت خود گمراهان را هدايت كند. و نور به معناى ضياء است و مجازا به صورت مصدر آمده در حاليكه معناى آن اسم فاعل است يعنى منير به معناى روشنى ده . يا آنكه چون اهل آسمانها و زمين بواسطه حق تعالى به مصالح و كمالات خود مى رسند چنانكه به واسطه نور مردم مى بينند يا آنكه چون نور را نور كرده و خلق نموده است به اسم وى النور مى گويند.
79 - الوهاب : يعنى كسى كه بسيار مى بخشد و بخشش او به لحاظ مقدار، فراوان است .
80 - الناصر و النصير: هر دواسم به يك معناست و به معناى كمك دهنده است و نصرت به معناى كمك است .
81 - الواسع : يعنى وى كسى است كه بى نيازى او نياز بندگانش را پوشانيد و روزى او به همه خلقش رسيد. و گفتند واسع غنى و وسعت وسعة به معناى بى نيازى است و فلانى از سعه خود مى بخشد يعنى از ثروت خود مى بخشد و وسع به معناى كوشش و توان مرد است مى گويند: به مقدار وسع خود خرج كن .
82 - الودود: از ود گرفته شده است يعنى خداى تعالى بندگان شايسته خود را دوست دارد. يعنى از ايشان راضى مى گردد و اعمالشان را مى پذيرد و گاهى به معناى اين است كه : محبت ايشان را در دل خلق مى اندازد و مثل سخن حق است سيجعل لهم الرحمن ودا(203) يعنى رحمن براى ايشان دوستى قرار مى دهد. و شايد فعول به معناى مفعول باشد، چنانكه در مورد مهيب معنايش مهيوب است يعنى ترسناك است در اينجا نيز و دود به معناى مودود يعنى محبوب مى باشد.
83 - الهادى : يعنى آنكه منت گذاشت و به هدايت خود جميع خلقش را هدايت كرد و ايشان را به نور توحيد كرامت داد. زيرا ايشان را به فطرت توحيدى خلق كرد و ايشان را به مقصود خود از خلق راهنايى نمود و با كمك عقل والهام و دلايل و اعلام و نيز بواسطه پيامبرانى كه با حجت هاى موكد مويد بودند، ايشان را قدرت بر فهم آن داد ليهلك من هلك عن بينة و يحيى من حى بينة (204) تا هر آنكه هلاك گردد، با برهان هلاك گردد و هر كس زنده و هدايت شود، از بينه و دليل هدايت گردد. و امابيان هدايت بندگان از اين آيه استفاده مى شود كه خداى تعالى حكايت كرده است فهديناهم فاستحبوا العمى على الهدى (205) ايشان را هدايت كرديم ولى ايشان كورى را به جاى هدايت دوست داشتند (برگزيدند) و اما اينكه ايشان را به تو توحيد كرامت و در ابتدا ايشان را بر توحيد خلق كرده : فطرة الله التى فطر الناس عليها(206) كه خداى ايشان را بر آن فطرت خلق كرد و سخن رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) كل مولود يولد عن الفطرة و انما ابواه يهودانه و ينصرانه و يمجسانه : هر فرزند بر فطرت متولد مى شود و ثانيا پدر و مادرش او را يهود يانصارى و يا مجوس مى نمايند. و سپس پيامبران را فرستاد و نور دين و هدايت را گسترانيد و ثالثا تحريض و ترغيب و ترهيب نمود رابعا امداد و الطاف و توفيق بر سعادت و كمك به آن نمود و نيز خداى تعالى است كه همه حيوانات را به مصالح ايشان راهنمايى مى كند و طلب روزى را به ايشان الهام مى نمايد و راه مسرت را به ايشان مى آموزد و اينكه چگونه از آفات و مضار دورى نمايند.
84 - الوفى : به معناى آنست كه به عهد وفا مى كند و وعده اش عمل مى شود.
85 - الوكيل : متولى ما يعنى كسى كه به حفظ ما بر پا خواست و همين معناى وكيل بر مال و ثروت مى باشد و گاهى به معناى معتمد و ملجا و توكل و اعتماد و التجا نيز مى آيد و گفتند يعنى كسى كه متكفل ارزاق بندگان است و مصاحل ايشان را بر مى آورد و مى فرمايد: حسبناالله و نعم الوكيل (207) يعنى در امور ما خوب كفيلى است امور را بر مى آورد.
86 - الوارث : يعنى كسى كه همه ملك ها و مالها بعد از فنا مالكان به وى مسترد مى گردد و خداى تعالى بعد از فناى همه خلق باقى است و املاك و مواريث شان ، بعد از مرگ به خدا مى رسد.
87 - البر: يعنى كسى كه بر بندگانش مهربان است و به ايشان نيكى مى كند و نيكى اش به همه خلق مى رسد و گاهى بر به معناى صادق مى آيد چنانكه گويند ((برت يمين فلان )) فلانى در سوگند راستگو است (قسم فلانى راست در آمد) و صدقت فلان و بر، فلانى راست گفت .
88 - الباعث : آنكه خلق را بعد از مرگ زنده مى كند و بعد از وفات باز مى گرداند وايشان براى پاداش و بقا زنده مى گردند.
89 - التواب : آنكه قبول توبه مى كند وقتى بنده توبه كند از گناهان عفو مى نمايد و هر چه توبه تكرار شود، عفو هم تكرار مى گردد.
90 - الجليل : و آن از جلال و عظمت است و معنايش جلال و بزرگى قدر و شان و منزلت است و عظمتى است كه همه بزرگان در مقابل او كوچك هستند.
91 - الجواد: او نعمت ده ، نيكى كن و بسيار نعمت بخش و احسان كننده است و فرق بين جواد و كريم اين است كه كريم با در خواست مى دهد و جواد بدون درخواست مى بخشد و گفتند: عكس اين معناى مذكور است . جود به معناى بخشش و رجل جواد يعنى مرد بخشنده و بر خداى سبحان اطلاق نمى شود، زيرا ريشه سخاوت نرمش است مى گويند ارض سخاويه و قرطاس سخاوى زمين نرم و كاغذ و سخى را سخى گويند چون به هنگام نيازها نرم است .
92 - الخبير: كسى است كه به دقايق و رموز اشياء و مشكلات آن واقف است فلانى عالم خبيرى مى باشد يعنى به كنه شى داناست و بر حقيقت آن مطلع است و ((الخبر)) يعنى علم مى گويى ((لى به خبر)) يعنى من آگاهم .
93 - الخالق : يعنى كسى كه مبدع خلق است و ايشان را اختراع كرده است بدون آنكه نمونه اى داشته باشد خداى تعالى مى فرمايد: هل من خالق غير الله (208) آيا خالقى غير خدا موجود است ؟ و گاهى گويند مراد از خلقت اداره است چنانكه خداى تعالى در حكايت از حضرت عيسى (عليه السلام ) مى فرمايد انى اخلق لكم من الطين (209).من گل را به اندازه پرنده درست مى كنم . و خداى تعالى در حقيقت خالق و وجود دهنده آن است .
94 - خير الناصرين : زياد و مكرر يارى و نصرت از وى مى رسد، چنانكه مى گويند: ((خير الراحمين )) يعنى زياد رحمت مى كند.
95 - الديان : و وى كسى است كه به بندگان پاداش و جزاى اعمال را مى دهد و الدين به معناى جزاست گفته مى شود: ((كما تدين تدان )) يعنى همانطورى كه جزاء و پاداش مى دهى به تو پاداش مى دهند.
كما يدين الفتى يوما يدان به
من يزرع الثوم لا يقلعه ريحانا
هر طور كه جوانمرد جزا مى دهد به او جزا دهند.
هر كس سير بكارد از آن ريحان برداشت نمى كند.
96 - الشكور: آنى است كه طاعت كم را شكر مى گويد و به او ثواب بسيارى مى دهد و نعمت هاى بزرگ و فراوان مى دهد و به كم شكر قناعت مى كند، خداى تعالى فرمود: ان ربنا لغفور شكور(210) پروردگار ماغفور شكور است . و چون شكر در لغت به معناى اعتراف به احسان است و خداى سبحان به بندگان نيكويى مى نمايد و به ايشان نعمت مى دهد ولى خداى سبحان چون مطيع را به خاطر طاعتش جزا فراوان مى دهد به همين خاطر پاداش به ايشان را مجازا شكر گزارى نسبت به بندگان ناميد، چنانكه به مكافات و پاداش شكر گفتند.
97 - العظيم : يعنى داراى عظمت و جلال ، اين اسم غالبا به كسى كه داراى شان و جلالت قدر است گفته مى شود.
98 - اللطيف : يعنى كسى كه به بندگان خود نيكى مى كند و از راهى كه نمى دانند به ايشان لطف مى كنند يعنى نرمى و مدارا مى نمايد و لطف يعنى به خوبى كردن و كرامت دادن و فلانى لطيف به مردم است يعنى به ايشان نيكى مى كند و به ايشان لطف مى نمايد و گاهى لطيف را به معناى لطف در تدبير و فعل مى گيرند، مى گويند: فلانى صنعتگرى لطيف الكف است (يعنى چيره است ) در صورتى كه وى در امر حاذق و ماهر باشد و در خبر در معناى لطيف آمده كه : او خالق مخلوقات لطيف (ظريف ) است چنانكه به عظيم ناميده شده است ، زيرا خالق مخلوقات عظيم است و گفته مى شود: لطيف يعنى هر كس كه فاعل لطف است يعنى بنده با آن به فعل طاعت نزديك مى شود و از فعل معصيت دور مى گردد.
99 - الشافى : يعنى كسى كه تندرستى و شفا را روزى مى دهد بدون آنكه دوايى در كار باشد و بلا را با دعاى اندك برطرف مى كند و بر ابتلاى كوچك پاداش بزرگ مى دهد. خداى تعالى در حكايت از ابراهيم (عليه السلام ) فرمود: و اذا مرضت فهو يشفين (211) وقتى مريض گرديدم او مرا شفاء مى دهد.
اين ها تمام اسماى حسناى الهى بود.
بدان كه : اينكه اين اسماى مخصوص را ذكر كرديم دلالت ندارد كه اسمايى غير آنها وجود ندارد، زيرا غير اين اسما در دعاهاى ايمه اطهار (عليهم السلام ) زياد است . كه در اين اسمايى كه ما شمرديم نيست و شايد علت ذكر اسماى ياد شده اين باشد كه اين اسما بر باقى اسما مزيت و شرافت دارند.


امضاء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آواتار من : چهره زیبای حضرت آیت الله شیخ محمد شاه آبادی است.
فرزند حضرت آیت الله شیخ محمدعلی شاه آبادی رحمه الله ( استاد عرفان حضرت امام خمینی ـ ره )
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 1 کاربر به دلیل این ارسال از کمیل سپاسگزاری کرده است.
آرام جان

الهی! آن را که عشق نیست ارزش چیست؟ My God! Who is not love, what is the value

۱۳۹۱-۹-۲۷
مطلب: #27
RE: آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
ثرت اسما با وحدت ذات تنافى ندارد
بدان كه علت اسامى كثيره حق سبحان با معانى كثيره ، موجب تكثر در ذات مقدس بارى تعالى نيست ، بلكه اين تكثر و تعدد و كثرت اسما ناشى از اضافات حق سبحان مى باشد. بلكه حق تعالى از جميع جهات و اعتبارات يكى است .
صفا حقيقيه و صفات اضافيه
تحقيق آن است كه صفات حق تعالى دو قسم است صفات حقيقيه و صفات اضافيه : صفات حقيقيه آن است كه با توجه به ذات تنها آن صفت بر ذات اطلاق مى شود مثل حى موجود ازلى باقى ابدى سرمدى كه اين صفات تنها با نظر به ذات الهى گفته مى شود و صفات اضافيه آن صفاتى اند كه با نظر به غير حق تعالى پيش مى آيند مثل اينكه : او قادر خالق رحيم است زيرا اين صفات با نظر به مخلوق و مقدور و مرحوم بر ذات اطلاق مى شوند و تعددى كه از اين باب حاصل مى آيد به هنگامى است كه امور خارج از ذات را با ذات در نظر بگيريم و باعث تعدد در ذات نمى شود و كثرتى را در ذات ايجاد نمى كند خداى تعالى از تعدد و كثرت منزه است .
فصل (1)
و على بن رثاب از عده اى از امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده است كه فرمود: هر كسى خداى را به و هم عبادت كند كفر ورزيد و هر كس اسم را عبادت كند و معنا را عبادت نكند كفر ورزيده است و هر كس اسم و معنا را عبادت نمود شرك ورزيد و هر كس معنا را عبادت كرد به اينكه اسمايى را كه خداى تعالى خود را به آن وصف كرد بر خدا اطلاق كرد و در قلب به آن معتقد شد و در زبان و در نهان و آشكار آنرا جارى كرد ايشان مومنين هستند. و در حديث ديگر: ايشان مومنين حقيقى هستند. و در حديثى به هشام بن حكم فرمود: خداى تعالى نود و نه اسم دارد اگر اسم همان معنا باشد پس هر اسمى يك خدا و معبود جداست ، ولى ((الله )) يك معناست كه اين اسما بر آن دلالت دارند.
فصل (2)
عمر بن شعيب از جدش از پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) نقل مى كند كه جبرئيل از آسمان بر آن حضرت نازل شد و در حاليكه مى خنديد و بشارت مى داد، اين دعا را آورد و عرضه داشت : السلام عليك اى محمد! پاسخ فرمود و عليك السلام اى جبرئيل ! عرض كرد: خداى تعالى هديه اى براى تو فرستاد، فرمود: اى جبرئيل آن هديه چيست ؟ پاسخ داد: كلماتى از گنجهاى عرش ‍ كه حق تعالى تو را به آن كرامت داد. پرسيد اى جبرئيل !آن كلمات كدامند؟ پاسخ داد: بگو:
يا من اظهر الجميل و ستر القبيح يا من لم يواخذ بالجريرة و لم يهتك الستر يا عظيم العفو يا حسن التجاوز يا واسع المغفره يا باسط اليدين بالرحمة يا صاحب كل نجوى يا منتهى كل شكوى يا كريم الصفح يا عظيم المن يا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها يا ربنا و يا سيدنا و مولينا غاية رغبتنا اسئلك يا الله الاتشوه خلقى بالنار: اى كسى كه زيبايى را آشكار مى نمايى و زشتى را مى پوشانى اى كسى كه از گناه مؤ اخذه نمى كنى و پرده را نمى درى اى كسى كه عفوى بزرگ دارى و خوب گذشت مى كنى اى كسى كه مغفرت تو وسعت دارد اى كسى كه دو دست را به رحمت گشودى اى صاحب همه نجواها اى نهايت همه شكايت ها اى كسى كه با كرامت گذشت مى كنى اى كسى كه بخششى بزرگ دارى ! اى كسى كه قبل از استحقاق شروع به نعمت ها مى نمايى اى رب ما و اى آقاى ما و مولاى ما و نهايت رغبت ما از تو اى خدا مى خواهيم كه خلقت مرا با آتش مشوه و زشت نسازى . رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) از جبرئيل پرسيد اين سخنان چيست ؟ پاسخ داد: هيهات ! كار ملايكه براى نوشتن آن تعطيل شده و منقطع گرديده (كنايه از زيادى پاداش كه همه كارها را ملايك تعطيل مى كنند تا انرا بنويسند) اگر ملايكه هفت آسمان و هفت زمين بر آن اجتماع كنند كه پاداش اين كلمات را تا روز قيامت وصف كنند يك جزيى از آن پاداش را نتوانند وصف كنند. وقتى بنده بگويد يا من اظهر الجميل و ستر القبيح خداى او را بپوشاند و در دنيا وى را رحمت نمايد و در آخرت با او رفتارى نيكو نمايد و در دنيا و آخر هزار پوشش بر او بگذرد و وقتى بگويد: يا من لم يؤ اخذ بالجريرة و لم يهتك الستر خداى تعالى در روز قيامت از او حساب نكشد و پرده او را در روزى كه پرده ها پاره مى شوند پاره نكند وقتى بنده بگويد ((يا عظيم العفو)) خداى تعالى گناهانش را مى بخشد گرچه گناهانش مثل كف دريا باشد و اگر بگويد: ((يا حسن التجاوز)) خدا از آن در گذرد حتى اگر دزدى و شرابخورى و مصيبت هاى دنيا و امثال آنها از گناهان كبيره باشد و وقتى بگويد: ((يا واسع المغفره )) خداى تعالى هفتاد در رحمت بر او بگشايد پس او در رحمت خداى عزوجل فرو مى رود تا آنكه از دنيا خارج شود و وقتى بگويد: يا باسط اليدين بالرحمة خداى تعالى دست خود را به رحمت مى گشايد و وقتى بگويد: يا صاحب كل نجوى و يا منتهى كل شكوى خداى تعالى پاداش تمام رنجورها و سالم ها و مريض ها و نابينايان و مساكين و فقرا و تمام مصيبت زده ها تا روز قيامت را به او اعطا مى كند و وقتى گويد ((يا كريم الصفح ))
خداى تعالى به او كرامت انبيا را مى دهد وقتى بگويد: ((يا عظيم المن )) - خداى تعالى در روز قيامت آرزوهاى وى و آرزوهاى خلايق را براى وى بر مى آورد. و وقتى بگويد: يا مبتدئا بالنعم قبل استحقاقها خداى تعالى به عدد شاكرين نعمت هاى الهى به او اجر مى دهد و وقتى بگويد: ((يا ربنا و يا سيدنا)) خداى تعالى به ملايكه مى فرمايد: اى ملايكه من شاهد باشيد كه من او را آمرزيدم و به عدد اجر مخلوقاتى كه در بهشت و جهنم و هفت آسمان و زمين و خورشيد و ماه و ستارگان و قطره هاى باران و انواع خلق و كوهها و ريگها و خاك و غير آن و عرش و كرسى هستند به او مى دهم و وقتى بگويد: ((يا مولينا)) خداى تعالى قلب او را از ايمان پر مى سازد و وقتى بگويد: ((يا غاية رغبتنا)) خداى تعالى در روز قيامت رغبت و مثل رغبت خلايق را به او مى دهد و وقتى بگويد اسئلك يا الله ان لا نشوه خلقى بالنار: خداى جبار گويد: بنده ام از من درخواست آزادى از آتش نمود اى ملايكه من شاهد باشيد كه من او را از آتش آزاد كردم و پدر و مادر و برادران و خانواده و فرزندان و همسايگان وى را نيز از آتش آزاد كرده ام و شفاعت او را در هزار نفر كه آتش برايشان واجب شده باشد قبول كردم و از آتش پناه دادم اى محمد اين كلمات را به متقين بياموز و به منافقين ياد مده زيرا اين دعا را هر كس بخواند مستجاب است ان شاءالله تعالى . و اين دعاى اهالى بيت المعمور به هنگام طواف به دور آن است .
اين همه مطالبى بود كه در اين رساله املا كرديم و از خداى سبحان خواهانم كه ما را از اولين بهره گيرندگان ومتادب به آداب وارد شده در آن و از حريصترين مخاطبين به آن قرار دهد! و ما را از كسانى قرار دهد كه فصول و ابوابى كه اين رساله مشتمل بر آنست را در ما پياده كند و در اين دعا همه كسانى كه از اين رساله مطلع شدند شريك گردند برادرانى كه مى خواهند هدايت شوند و راه سلامت يافتگان را روند وآنانى كه ميخواهند بر توشه قيامت بيافزايند و از آن بهره ور شوند و اين كتاب را براى ما و ايشان سلاح و توشه قرار دهد تا بواسطه آن به تمام مقاصد دست پيدا كنيم و از همه سختيها نجات يابيم و خداى تعالى ولى خيرات است و به نعمت او اعمال صالح تمام مى شود و درود بر اشرف نفوس پاكيزه ، محمد و عترت شايسته و آقا تا به هنگامى كه صبح و شب مى آيند و مى روند و تاريكى و روشنايى پى هم در آيند پايان .
مترجم گويد:
حمد خدايى را كه مرا توفيق ترجمه اين كتاب داد و درود بى پايان بر محمد و اهل بيت پاكش باد.

و آخر دعوينا ان الحمد لله رب العالمين 29 صفر الخير 1415

امضاء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آواتار من : چهره زیبای حضرت آیت الله شیخ محمد شاه آبادی است.
فرزند حضرت آیت الله شیخ محمدعلی شاه آبادی رحمه الله ( استاد عرفان حضرت امام خمینی ـ ره )
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 1 کاربر به دلیل این ارسال از کمیل سپاسگزاری کرده است.
آرام جان
۱۳۹۱-۹-۲۷
مطلب: #28
RE: آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
يادداشتها
يادداشت شماره (1) صفحه 21 سطر 4
1- امروزه نقش دعا به عنوان يك پناهگاه روحى در مقابل ناملايات تمدن جديد غير قابل انكار است ، روانشناسان بيدار براى معالجه بيمارانى كه از خود و اطرافيان خود نااميد شده اند، دعا را توصيه مى كنند. و بهترين روش درمان بيماريهاى روانى را تكيه به خداى تعالى و نيايش به درگاه پاكش مى دانند.
بشر بدون تكيه گاه ، چون علفى بى ريشه ، دستخوش تند باد حوادث است ، و خود را در دار هستى تنها مى يابى . نگرانى از بيمارى ، ندارى ، تشويش از آينده اى مبهم و سرانجام هراس از نيستى و نابودى يعنى مرگ همانند خوره روح سرگردان وى را مى خورد و هر روز بر هراس وى مى افزايد. بى هدف خود را سرگرميهاى آنى ، فيلم ها، دانش ها، مشروبات الكلى و مواد مخدر مشغول مى كند تا از خويش فرار كند، و خويش را نفى كند همه اينها از بى اعتقادى به نيرويى است كه توانا و محيط بر همه چيز و مدبر و سرپرست همه مى باشد. اما ياد خدا و نيايش به درگاه بلندش و تكيه بر خدا همه نگرانيها را برطرف مى سازد. كافى است ، لحظه اى با خداى خويش ‍ خلوت كند و مشكلات خويش را با وى در ميان گذارد و از او حل گرفتاريهاى خويش را بخواهد، عقده روانى او گشوده مى شود، و هيولاى مهيب روان به تاريكى فرار مى كنند، وى آرام و قرار مى يابد بلكه انسان خدا پرست عقده اى پيدا نمى كند تا در آن درگاه بگشايد، زيرا خويش را در حضور كسى مى بيند كه به مصالح وى آن طور كه بايد، اقدام مى كند و تربيت وى را به نحو احسن بر عهده دارد. و ابراهيم وار مى گويد: الذى خلقنى فهو يهدين و الذى هو يطعمنى يسقين و اذا مرضت فهو يشفين و الذى يميتنى ثم يحيين و الذى اطمع ان يغفر لى خطيئتى يوم الدين (212) ترجمه الهى الهى قمشه اى :
(مى پرستم ) همان خدايى كه مرا بيافريد و به لطف خود به راه ستم هدايت مى فرمايد، همان خدايى كه چون گرسنه شوم به كرم خود مرا غذا مى دهد، و چون تشنه شوم سيراب مى گرداند، همان خدايى كه چون بيمار شوم مرا شفا مى دهد همان خدايى كه مرا (از حيات چند روزه دنيا) مى ميراند و سپس به حيات ابدى آخرت زنده مى گرداند.
بنابراين با تكيه بر خدا روح آزاد مى گردد و جهان لا يتناهى را ميدان جولان خويش قرار مى دهد و با همه جهان آشتى مى كند و آنها را بيدار مى بيند:
كوهها هم لحن داوودى كند جوهر آهن بكف مومى بود
باد حمال سليمانى شود بحرباموسى سخندانى شود
ماه با احمد اشارت بين شود نار ابراهيم را نسرين شود
خاك قارون را چو مارى در كشد استن حنانه آيد در رشد
سنگ بر احمد سلامى مى كند كوه يحيى را پيامى مى كند
ما سميعيم و بصيريم و خوشيم با شما نامحرمان ما خامشيم
از جمادى عالم جانها رويد غلغل اجزاى عالم بشنويد
فاش تسبيح جمادات آيدت وسوسه تاويلها نربايدت
مثنوى دفتر سوم بيت 1025
علت اينكه بايد تنها از خداى تعالى خواست ، آن است كه چون حوادث از طرف خدا نوشته شده و تقدير مى شود، هيچ سببى از اسباب تاثير حقيقى ندارد پس غير خدا را نخوان و از غيرش كمك نخواه ولى از حق سبحان بخواه چون قدرت هميشگى و پادشاهى ثابت و اراده نافذ دارد و هر روز كارى است به همين خاطر امام فرمود: اگر همه خلق كوشش كنند. و از اخبار دعا، به استفاضه وارد شده ، كه دعا از قدر است و در اين حديث ، اشكال يهود و ديگران پاسخ داده شده اشكال آنها اين است كه : يا حادثه مقدر و مقضى است ، و يا خير؟ در صورت اول وقوع آن ضرورى است و در صورت دوم محال است و در هر دو صورت ، دعا تاثيرى ندارد.
جواب : اگر فرض شود كه چيزى مقدر شده ، ولى باعث نمى شود كه از اسباب وجود بى نياز باشد. و دعا نيز از اسباب و علل و حوادث است پس با تحقق علل معلول هم محقق مى گردد. همين معناى سخن ائمه اطهار (عليهم السلام ) است كه : دعا از قدر است و يا در بحار الانوار آمده است كه قضا را جز دعا بر نمى گرداند.
شماره 2/ص 22سطر/17
مراد از همراهى دعا و بلا آنست كه : خداى تعالى آن دو را ملازم قرار داده است تا آنكه بلا باعث دعا كردن شود، و دعا بلا را باز گرداند، مثل اينكه آن دو رفيق هستند، يا آنكه نرمى و لطف و كمك از همديگر مى گيرند، گويا بلا با دعا رفاقت مى كند و او را مى خواند و كمكش مى كند و دعا با بلا همراهى مى كند و او آنرا برطرف مى سازد و اگر نسخه ((يتوافقان )) را بگيريم معنايش ‍ اظهر است يعنى اين دو باهم جنگ و مخاصمه مى كنند و در هوا با همديگر كشتى مى گيرند و در عدة الداعى (همين نسخه ) نيز آمده است . به نقل از مرآة العقول ص 14 ج 12.
در مرآة القلوب مرحوم مجلسى مى فرمايد:
شماره / 3 ص 23 سطر 5:
اشكال : با اين بيان لازم مى آيد كه دعا از فرايض و واجبات باشد و اگر كسى تركش نمايد گناه كبيره كرده است ، زيرا خداى تعالى تهديد كرده است كه اگر كسى آن را ترك كند وى را وارد آتش دوزخ كند (و ملاك كبيره بودن گناه تهديد به دوزخ است )
جواب : دور نيست كه دعا واجب باشد و تارك آن مرتكب گناه كبيره شده باشد، زيرا اجمالا دعا واجب است و كمترين آن در سوره حمد است (كه از خدا مى خواهيم تا ما را به راه راست هدايت كند) پس ترك دعا به طور كلى به اينكه هيچ دعا نكند از كبائر شمرده مى شود، علاوه بر آن تهديد مترتب بر استكبار مى باشد (يعنى اگر كسى به دليل تكبر دعا را ترك كند يعنى خودش را بالاتر و بى نيازاز دعا بداند) چنين خصوصيتى در درجه كفر به خداست چنانكه در صحيفه كامله سجاديه آمده است :
خدايا: دعا را عبادت خواندى و ترك آن را استكبار ناميدى و تاركين دعا را تهدى به دوزخ ابدى كردى . آنگاه مرحوم مجلسى مى فرمايد: با اين اخبار اقوال صوفيه كه ترك دعا را بهتر مى دانند و يا در بعضى حالات ترك دعا را مستحسن مى شمارند رد مى شود.
سپس فرمود: طيبى در شرح مشكوة گفت : احاديث صحيحه بر استجابت دعا و استعاذه دلالت دارد، و همه علما و اهل معارف معتقدند كه ترك دعا به دليل تسليم قضاى الهى بهتر است و عده اى از ايشان قايل شدند كه اگر نيايشگرى براى مسلمانان دعا كند خوب است ، ولى اگر تنها براى خويض دعا كند خوب نيست . و عده اى گفتند: اگرانگيزه دعا را در خود مى يابد مستحبت است و الا خير و دليل فقها ظواهر قرآن و سنت است كه امر به دعا مى نمايد، چنانكه اخبار انبيا (عليهم السلام ) نيز بر همين معنا دلالت دارد.
مترجم مى گويد: مقام رضا مقامى است كه هر چه از ناحيه حق سبحان به سالك مى رسد شيرين است . هر چه آن خسرو كند شيرين بود.
مولانا مى گويد - دفتر اول بيت / 2680
در بلا هم ميچشم لذات او مات اويم مات اويم مات او
در اين مرحله اگر هم سالك دعا مى كند چون حق سبحان امر فرمود كه دعا كنيد دعا مى كند زيرا براى خود خواستى غير از خدا نمى بيند بنابراين هرگز ايشان منكر دعا نيستند بلكه اقتضاى مقام رضا چنين است . بنابراين عده اى از سلاك راه ابديت در مقام گريه و زارى و دعا هستند، و عده اى در مقام رضا پس حالات ايشان متفاوت است و هرگز تهافتى بين اين اخبار و عمل آنها نيست . مولوى در دفتر سوم بيت 1908 مى گويد:
بشنو اكنون قصه آن رهروان كه ندارند اعتراضى در جهان
زاوليا اهل دعا خود ديگرند گه همى دوزند و گاهى مى درند
قوم ديگر ميشناسم زاوليا كه دهانشان بسته باشد از دعا
از رضا كه هست رام آن كرام جستن دفع قضاشان شد حرام
در قضا ذوقى همى بينند خاص كفرشان آيد طلب كردن خلاص
حسن ظنى بر دل ايشان گشود كه نپوشند از غمى جامه كبود
هر چه آيد پيش ايشان خوش بود آب حيوان گردد ار آتش بود
زهر در حلقومشان شكر بود سنگ اندر راهشان گوهر بود
جملگى يكسان بود شان نيك و بد از چه باشد اين ز حسن ظن خود
كفر باشد نزدشان كردن دعا كاى اله از ما بگردان اين قضا
مرحوم سيد على خان مدنى مى فرمايد:(213)
سئوال : آيا دعا با مقام رضا كه از بلندترين مقامات صديقين است منافات دارد؟
جواب : در صورتى منافات با رضا به قضاى الهى دارد كه انگيزه آن حظ نفسانى باشد ولى اگر نيايشگر عارف بالله باشد و بداند كه هيچ كارى بدون مشيت و خواست وى صورت نمى گيرد و دعاى وى براى امتثال امر الهى در ادعونى استجب لكم و امثال آن باشد بدون آنكه مقصودش حظ نفسانى باشد منافاتى بين دعا و رضا نيست .
شماره 4 صفحه 24 سطر 9:
مرحوم علامه طباطبايى در مورد آيه در ضمن آيه مزبور در 186 در بقره (214) فرمود: از آيه نكات زير استفاده مى شود.
1) اساس بر گفتگو و مخاطبه با بندگان است ولى نه به طريق غيبت .
2) نهايت توجه را به دعا فرموده است .
3) فرمود بندگان من و نفرمود: اى مردم ! كه عنايت و توجه او را مى رساند.
4) واسطه را حذف كرد نفرمود: ((قل ...)) و فرمود من نزديكم .
5) قريب بودن را به صورت صفت آورده نه آنكه به صورت جمله فعليه آورده باشد.
6) فعل مضارع ((اجيب )) دلالت بر استمرار دارد.
7) آنگاه قيد ((اذا دعان )) را يعنى وقتى مرا بخوان را آورده و اين قيد اضافه ((بردعوة الداع )) نيست بلكه عين آن است و دلالت دارد كه دعا بدون هيچ شرطى اجابت مى شود چنانكه در ادعونى استجب لكم (215) چنين است اينها هفت نكته در مورد اهتمام بر دعا بوده كه از آيه استفاده شده علاوه آنكه هفت بار ضمير متكلم در آيه تكرار شده است يعنى هفت بار خدا فرمود ((من )) و تنها آيه اى كه در قران چنين است همين آيه مى باشد.
آنگاه در بيان مفصلى از آيه چنين استفاده مى كند:
چون ملكيت حقيقى از آن پروردگار است و ديگر مالكيت ها مجازى است در حقيقت مال و منال تنها اضافه و نسبتى به صاحب مال دارند چنين مالكيتى مجازى و قرار دادى است بنابراين آنكه همه عالم از آن وى مى باشد حق تعالى است و حق مالك حقيقى همه مى باشد و چون اين ملكيت اضافى نيست و در آنجا خبر از نسبت و اضافه نيست بلكه همانطور كه انسان و هم و خيال و حس و چشم و گوش خود را مالك است حق تعالى نيز مالك عالم و آدم مى باشد و اين چنين مالكى با مملوك خويش قريب و نزديك مى باشد و هر گز نمى توان هيچكس ديگر را با نزديكى وى مقايسه نمود و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون (216)، ما از شما بيشتر به محتضر نزديكيم ولى شما نمى بينيد. به همين خاطر چون بندگان ملك حقيقى وى مى باشند پس وى على الاطلاق نزديك تر به آنهاست و هيچكس نزديك از حق سبحان به آنها نيست لذا هر گونه تصرفى از حق سبحان در بندگان رواست و هيچكس نمى تواند مانع قبض و بسط و تصرف وى شود به همين خاطر با دعاى عبد، مالك حقيقى هر گونه تصرفى را مى تواند انجام دهد بر خلاف يهود كه قايل شدند كه خداى تعالى خلق را آفريده و تقدير نموده و ديگر كار تمام است و خداى تعالى تصرف تازه اى در قضاى خود نمى كند بنابراين نسخ و بداء و استجابت دعوات معنا ندارد، زيرا كار خلقت پايان يافت و برخلاف عده اى از اين امت كه قايلند كه خداى تعالى در افعال بندگان دخيل نيست و آنها همانند قدريه مى باشند كه رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) در روايت منقول از فريقين كه القدرية مجوس هذه الامة قدريه مجوس اين امت هستند - ايشان را قدريه ناميده است .
بنابراين كارها در ملك خداست و هيچ كارى بدون تمليك حق و اذن وى انجام نمى شود. پس آيه علاوه بر آنكه اجابت دعا را بيان مى كند علل اجابت دعا را نيز بيان مى كند چون نيايشگران بندگاه خداى تعالى هستند همين موجب نزديكى حق به ايشان و قرب ايشان به حق مى گردد كه خود موجب اجابت مطلقه دعاى ايشان مى شود و اجابت مستلزم آن است كه هر گونه دعايى را كه بنده مى نمايد خداى تعالى آنرا اجابت كند. اما آيه را مقيد به ((اذا دعان )) كرده و اين قيد گرچه اضافه بر معناى اجيب دعوة الداع معناى ديگرى را نمى رساند، ولى نكته اى ديگر را مى رساند و آن اينكه دعا بايد دعاى حقيقى و خواست بايد خواست واقعى باشد، و نه سرزبانى . و لذا نيايشگر بايد خواست و طلب فطرى و غريزى و قلبى داشته باشد كه وقتى به زبان آورد زبان و دل هماهنگ باشند و لذا حقيقت دعا و سئوال آنست كه قلب بخواهد و با زبان فطرت انجام گيرد، نه آنكه زبان بگردد و هر چه خواست بگويد بدون آنكه خواست حقيقى و نياز و ظرفيت واقعى وجود داشته باشد. به همين خاطر خداى تعالى فرمود: و آتاكم من كل ما سالتموه و ان تعدوا نعمة الله لا تحصوها ان الانسان لظلوم كفار ترجمه : و حق سبحان آنچه را كه شما از وى خواستيد به شما عنايت فرمود و اگر نعمت هاى خدا را بشماريد نمى توانيد و انسان ستمكار ناسپاس است .(217)
پس ايشان خواستار نعمت هاى بى شمارند و آنرا طالبند ولى با زبان ظاهرى نخواستند بلكه با زبان فقر و احتياج و استحقاق فطرى وجودى خواستار آن نعمت ها بودند و نيز خداى تعالى فرمود: يساله من فى السموات و الاءرض كل يوم هو فى شان (218) هر كس كه در آسمانها و زمين است از وى مى خواهد و او هر روز در كارى است . پس خواست و دعاى فطرى هرگز بدون اجابت نمى ماند پس علت اينكه دعاهايى كه اجابت نمى شود فقدان يكى از اين دو امر است .
امر اول : دعاى حقيقى وجود ندارد يعنى يا دعا و خواستى نيست و امر بر نيايشگر مشتبه شده مثل اينكه انسان چيزى را بخواهد كه ممكن نيست ولى در واقع نمى خواهد مثلا اگر براى وى حقيقت و سرقضيه روش شود نمى خواهد.
امر دوم : آنكه خواست محقق است ولى از خداى تنها نمى خواهد چنانكه از خدا حاجتى از حوايج را مى خواهد ولى قلبش دنبال اسباب عادى يا امور وهمى است كه فكر مى كند كه براى تحقق خواسته وى كافى است يا آنكه در كار وى دخيل است بنابراين دعا خالصانه نيست . بنابراين در حقيقت از خدا نخواسته است بلكه در اين خواست شريك قرار داده است ولى آنكه دعاها را اجابت مى كند خداى بدون شريك است با اين بيان ، آيات ديگر هم روشن مى شود مثل قل ما يعبؤ كم ربى لو لا دعائكم (219) بگو خداى من چه اعتنايى به شما دارد اگر دعاى شما نبود و مثل : ارايتكم ان اتيكم عذاب الله او اتتكم الساعة اغير الله تدعون ان كنتم صادقين بل اياه تدعون فيكشف ما تدعون اليه ان شاء و تنسون ما كنتم تشركون (220) آيا نمى بينيد كه اگر عذاب الهى بيايد يا قيامت شما را دريابد آيا غير خدا را مى خوانيد اگر راستگويانيد بلكه وى را مى خوانيد و آنرا از شما بر مى دارند اگر بخواهد و (ولى ) در آن هنگام آنچه را كه شرك ورزيد به فراموشى مى سپريد. و نيز اين آيه : قل من ينجيكم من ظلمات البرو البحر تدعونه تضرعا و خفية لئن انجانا من هذه لنكونن من الشاكرين قل الله ينجيكم منها و من كل كرب ثم انتم تشركون (221) بگو: چه كسى شما را از تاريكيهاى خشكى و دريا نجات مى دهد. وى را با زارى و در نهان مى خوانيد كه اگر ما را از اين مهلكه نجات دهد از سپاسگزاران خواهيم بود بگو كه خداى تعالى شما را از آن نجات خواهد داد و از همه سختيها، ولى شما شرك خواهيد ورزيد.
اين آيات دعاى غريزى و سئوال فطرى را مطرح مى سازد كه انسان از خداى تعالى مى خواهد ولى چون در رفاه و گشايش است و به اسباب عادى چنگ مى زند و شريك براى خدا قايل مى شوند و كار بر وى مشتبه شده است و گمان مى كند كه از خدا سئوال نمى كند ولى در حقيقت فطرت وى از خدا مى خواهد و سئوال مى كند ولى بعد از آنكه حوادث شدت يافت اسباب پر مى كشند و شركا نابود مى شوند و تنها خداى تعالى باقى مى ماند و براى وى روشن مى شود كه جز خدا كسى نيست و از وى مى خواهد و چون وحدانيت حقيقى پيدا شده بلا بر طرف مى شود و حاجت برآوردهمى شود و رفاه و رضا روى مى آورد باز وقتى به گشايش و رفاه رسيد از يادش مى رود و شرك و تمسك به اسباب از سر گرفته مى شود و نيز اين آيه كه : ادعونى استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتى سيد خلون جهنم داخرين (222) كه آيه به دعا دعوت مى كند و وعده اجابت مى دهد و زياده بر آن دعا را عبادت قرار مى دهد يعنى به جاى عن دعايى ((عن عبادتى )) آورده است .
بلكه همه عبادات را دعا قرار داده است ، زيرا آيه مشتمل بر وعيد به آتش بر ترك بر دعاست و وعيد به آتش در مورد ترك همه عبادات است نه بعضى را اقسام عبادات پس اصل عبادت دعاست . مترجم گويد اين جواب ديگرى از مرحوم مجلسى است .
و آنگاه مشتمل بر عمده اركان دعا و آداب داعى است و عمده آن آداب ، اخلاص در دعاست و آن هماهنگى قلب با زبان و بريده شدن از همه اسباب جز خداست و چسبيدن به حق سبحان است .
پاورقى شماره 5 ص 24 سطر 21:
از همين بيانات روشن شد كه ياس و دو دلى كاشف از نخواستن و عدم طلب حقيقى است و در صورت عدم طلب حقيقى حقيقت دعا منتفى است و دعاى زبانى فايده اى ندارد لذا يقين به اجابت از اركان استجابت دعاست و داعى در آن حال مى فهمد دعا مستجاب است .
شماره 6 ص 25 سطر 9:
مرحوم مجلسى در مرآة ج 12 ص 19 مى فرمايد:
اكثر مردم گمان مى كنند خداى تعالى وعده اجابت دعا داده است و خلف وعده بر او محال است و نيز آيات و اخبار در اين زمينه فراوان آمد و دروغ از خداى تعالى و حجج الهى (عليهم السلام ) محال است :
جواب اول : منظور از اين مطلب آن است كه وعده مشروط بر مشيت است يعنى من اجابت مى كنم اگر بخواهم شاهد آن گفتار حق سبحان است كه فرمود: فيكشف ما تدعون اليه ان شاء اگر بخواهد در خواست آنها را برآورده مى سازد(223).
جواب دوم : مراد از اجابت ، لازم اجابت است يعنى شنيدن كه لازمه اجابت مى باشد. مراد است زيرا تا دعا شنيده نشود اجابت نمى شود سپس دعاى مؤ من را در همان لحظه اجابت مى كند ولى اعطاى حاجت را تاخير مى اندازد يا آنكه مؤ من دعا كند و وى صدايش را بشنود زيرا صداى مؤ من را دوست دارد.
سوم : اجابت دعا مشروط به اين است كه مصلحت و خير براى نيايشگر باشد زيرا حكيم مصلحت احوال بندگان را با مقتضاى شهوات آنها عوض نمى كند، چنانكه امام سجاد صلوات الله عليه فرمود: اى كسى كه وسايل ، حكمت وى را دگرگون نمى كند اين همانند سخن انسان كريمى است كه مى گويد فقيرى را رد نمى كنم : آنگاه فقيرى نادان بيايد و از وى چيزى را بخواهد كه وى مى داند او را مى كشد ولى فقير نمى داند يا آنكه كودكى نادان مارى را به خاطر نقش و نگار و نرميش بخواهد و نداند كه مار او را مى كشد و بى مبالاتى كند حكمت وجود اقتضا مى كند كه كريم خواسته آنها را بر نياورد و اگر به ايشان بدهد خردمندان مذمتش مى كنند.
بنابراين اين وعده حكيم مشروط و منوط به مصلحت است .
اشكال : فايده دعا چيست ؟ هر چه كه صلاح بندگان است از طرف حق سبحان مى آيد.
جواب : شايد در صورتى كه دعا كند اعطا و بخشش صلاح باشد و در صورت دعا نكردن اعطا صلاح نباشد.
بنابراين مطالب سه قسم شد.
اول : در همه حال مصلحت در اعطاست مثل روزى ضرورى و امثال آن .
دوم : به هيچ وجه مصلحت در دادن نيست .
سوم : با دعا اعطا مصلحت است و بدون آن مصلحت نيست .
اثر دعا در قسم سوم ظاهر مى شود و چون عموم مردم بين اين اقسام سه گانه تفاوت قايل نمى شوند لذا به طور عموم در آنجايى كه مصلحت ظاهر نبوده و منع عقلى يا عادى يا حرام نبوده باشد مامور به دعا شدند تا آنكه قرب به خدا پيدا كند و مثوبت يابند. و اگر مستجاب نشود نبايد مايوس شوند و بدانند كه خداى تعالى استجابت نكرد زيرادر آن مصلحت نبود با بعضى از شرايط دعا مختل بود.
چهارم : هر عبادتى شرايط و موانعى دارد، ولى اگر شرايط حاصل نشود و موانع برطرف نگردد آثار دنيوى و اخروى آن مترتب نمى شود مثل نماز كه فرمود هر كس نماز بگذارد وارد بهشت مى شود يا بر روزيش افزوده مى شود ولى نماز گزار بدون وضو نماز بخواند يا كارى را كه نماز را باطل مى كند انجام دهد آثار دنيوى و اخروى آن محقق نمى شود و يا اگر پزشك بگويد: سقمونيا مسهل است ولى اگر انسانى همراه با شرب آن چيزى را بخورد كه اثر مسهل را از بين برد مثلا افيون بخورد، سخن پزشك بجاست و با حكمت ، و منافاتى با عدم تاثير دارو ندارد. استجابت و قبول و ترتيب اثر دعا، مشروط به شرايطى است وقتى در بعضى از شرايط اخلال شد استجابت بر آن مترتب نمى شود و اخبار فراوانى در شرايط و موانع دعا آمده است چه بسا علت عدم اجابت دعا همين است لذا خداى تعالى فرمود: اوفوا بعهدى اوف بعهدكم (224) به عهد من وفا كنيد. من به عهد شا وفا كنم .
پنجم : اجابت لازم نيست كه به عجله صورت گيرد ممكن است دعا به اجابت برسد ولى اثر آن تا زمانى طولانى به خاطر مصالحى تاخير افتد زيرا وارد شده است كه بين سخن حق سبحان كه فرمود قد اجيبت دعوتكما دعاى شما (موسى و هارون ) - به اجابت رسيد، تا غرق فرعون چهل سال فاصله افتاد و مى آيد كه خداى تعالى اجابت را به تاخير مى اندازد چون دوست دارد صداى او را بشنود و امثال آن از وجوه و مصالح ديگر.
ششم : خداى تعالى به كسى كه صلاحش را نمى داند و دعا مى كند چندين برابر در آخرت مى دهد به طورى كه وقتى در آخرت ثواب دعاى خويش را مى بيند آرزو مى كند كه هرگز دعايى از وى در دنيا به اجابت نمى رسيد. پس تصديق ميكند كه دعاى وى به وجه اكمل به اجابت رسيد. پايان كلام مرحوم مجلسى .
مترجم گويد: بهترين جواب آنست كه يا الله خود اجابت حق سبحان است و توفيق دعا سخن گفتن با خداى تعالى چه بسا بالاتر از خواسته بنده است چگونه چنين نباشد در صورتى كه مالك الملوك هستى است و به بشر اجازه مخاطبه و مكالمه داده است و فرمود كه من دعاى بنده را مى شنوم و همنشين كسى هستم كه مرا ياد كند و اين همنشينى از دنيا و آخرت برتر است .
شماره 7 ص 29 سطر7:
چرا حقيقت بهتر از مجاز است : مراد آنست كه لفظى كه در معناى قرار دادى خود استعمال شود بر طبق قاعده رفتار شده و در دوران امر بين حقيقت و مجاز، حقيقت راحج است . معناى حقيقتى بر اثر قرار داد اجتماعى شكل مى گيرد، ولى مجاز بر اساس ذوق و سليقه و به كمك قرينه پديد مى آيد و قرار دادى در كار نيست ، گر چه نوع آن استعمالات مجازى مطابق باقرار دادهاى زبان است .
شماره 8 / ص 31 / سطر 21:
اينكه فرمود: نگو كار تقدير پايان يافت دو احتمال مى رود.
اول آنكه اين سخن باطل و فاسد است زيرا اين سخن ، سخن بعضى از يهود و حكماست بلكه ناچار بايد به بداء ايمان آورد مراد از بداء آنكه خداى تعالى تحت شرايطى كارى را مقدر فرموده است ولى با عوض شدن شرايط و مناسبات آن امر مقدر نيز تغيير پيدا مى كند اين تغيير گرچه معلوم حق تعالى است ولى كسانى كه به لوح محو و اثبات دست پيدا كردند گمان مى كردند كه آن امر بدون تغيير واقع خواهد شد ولى پس از وقوع معلوم مى شود كه اين امر قطعى نبوده و تحت آن شرايط خاص امكان وقوع داشته اكنون كه شخص نيايشگر شرايط جديدى را به وجود آورده آن امر مقدر تغيير كرده است . مترجم
احتمال دوم : مراد از فراغ از امر آن باشد كه خداى تعالى علم به حوادث آينده دارد و اين سخن راست است ولى چنين علمى سبب نمى شود كه امر و تاكيد بر دعا نشود و دعا انجام گيرد و ثوابى نداشته باشد پس مراد از اين نهى آنست كه اين حقيقت را مانع از دعا و علت براى اعتقاد به اين قرار ندهد كه دعا فايده اى ندارد. پايان كلام مجلسى - ره -
مترجم گويد: توضيح آنكه : اگر اين سخن مستشكل را بشكافيم چنين مى شود كه چون خداى تعالى علم به حقايق عالم دارد بنابراين همه دست از كار بكشند و هيچ كارى نكنند زيرا چه كارى بكنند و چه كارى نكنند عالم سير خود را انجام مى دهد زيرا خداى تعالى علم دارد كه اين حقايق واقع خواهد شد و اگر ما خود را دخيل بدانيم و دست به فعاليت بزنيم همه فايده اى بر آن متصور نيست و نمى توانيم جلوى وقوع حوادث حتمى را بگيريم زيرا معلوم حق تعالى است و اگر ما در وقوع حوادث دخيل باشيم علم خداى تعالى جهل مى شود.

امضاء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آواتار من : چهره زیبای حضرت آیت الله شیخ محمد شاه آبادی است.
فرزند حضرت آیت الله شیخ محمدعلی شاه آبادی رحمه الله ( استاد عرفان حضرت امام خمینی ـ ره )
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 1 کاربر به دلیل این ارسال از کمیل سپاسگزاری کرده است.
آرام جان
۱۳۹۱-۹-۲۷
مطلب: #29
RE: آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
جواب آنست كه چون حقيقت دعا را نشناختند به اين سخنان دست يازيدند توضيح آنكه ، سنت الهى درعالم اين است كه هر كارى به وسيله اسباب خاص خويش صورت گيرد.
نان گرسنه را سير كند، آب تشنه را سيراب نمايد و آفتاب و ماه ، شب و روز را بسازند و خيرات فراوانند عالم مستند به خورشيد باشد. ايشان تا اينجا را مخالف با قضا و قدر الهى نمى دانند و دخالت آب و نان را انكار ندارند و نمى گويند كه انسان نخورد، زيرا اگر علم خدا به خوردن تعلق گرفته است وى خواهى نخواهى خواهد خورد و اگر علم خدا به نخوردن و گرسنگى تعلق گرفته باشد اگر همه عالم جمع شون تغييرى در سرنوشت وى نخواهد داد و نمى توانند او را سير نمايند.
اما مى گويند اين كه شما يك جمله بگويى و سرنوشت خويش را عوض كنيد اين تغيير سرنوشت بدون علت و جهت است . جواب آن است كه همانطور كه فعاليت بدنى سرنوشت ها را تغيير مى دهند و هيچگونه شكى در آن نيست فعاليت هاى روحى مخصوصا بيان و سخن باعث تغيير افكار و اجتماع است امروزه نقش بيان و مطبوعات و سخنرانيها غير قابل انكار است بنابراين الفاظ و معانى هم دردار وجود بيكار نيست اماانسان نيايشگر با چه كسى سخن مى گويد و در آنجا خطابه و نوشتار و امثال آنها مخاطب را تحت تاثير قرار مى دهد ولى در اينجا مؤ ثر كيست و متاثر كدام است . بايد گفت : روح انسان عظمتى بسيار دارد و در صورت توجه و يگانگى و پرورش ، هيچ موجودى به پاى وى نمى رسد وى مى تواند تاثيرات شگرفى در نظام هستى ايجاد نمايد همانگونه كه در زمينه علوم مادى روشن است در نظام جهان نيز نفس انبيا و صلحا همين تاثير را دارد لذا معجزات انبيا و دعا و نفرين آنها باعث حوادث تلخ و شيرين بسيار گرديده چنانكه نقش تربيتى و پرورش آنها در امت هاى مختلف غير قابل انكار است . هر چه روح عظمت بيشترى پيدا كند و در اثر توحد و يگانگى و پياده كردن اسماى الهى و اخلاق ربوبى به قله بلند معرفت ربوبى برسد صاحب مرتبه ((كن )) مى شود و حرف شنوى ملايكه الهى و مراتب وجودى از وى بيشتر مى شود و لذا چنين انسانهايى تا دهن باز كنند همه عالم در تحت اختيار آنها قرار مى گيرد و به اذن الله در عالم تصرف مى كنند و اين همان قرب نوافل است كه خداى تعالى چشم و گوش و دست وى مى شود و مرحله بالاتر آن است كه عبد مظهر خواسته هاى الهى شود و در مقام رضا قرار گيرد و خواسته اى جز خواسته پروردگارش ‍ نداشته باشد. بنابراين گرچه از ديدگاه مادى ها تنها عوامل و اسباب محسوس در كارند و حوادث را رقم مى زنند ولى از ديدگاه يك الهى علاوه بر اسباب ظاهرى اسباب ديگر در كارند كه حاكم و غالب بر اسباب ظاهرى هستند و در صورت به كار افتادن آنها اسباب ظاهرى بى اثر مى شوند ولى شخص نيايشگر در حال دعا به خداى تعالى نزديك مى شود و به چنين مرتبه و مقامى مى رسد كه حق تعالى خواسته هاى وى را به ملايكه عامله مى رساند و وى فرمانده آنها شده و كارهاى مورد درخواست وى به انجام مى رسد، و لذا حالت نيايشگران و خواسته هاى آنها و شرايط و آداب دعا همه براى تحقق همين مرحله است به همين خاطر اگر شخص با قلبى غافل دعا كند تاثيرى ندارد زيرا اين شرط محقق نشده است ولى اگر از همه اسباب و وسايل عادى قطع اميد كند و با قلبى شكسته و چشمانى اشك آلود دعا كند دعايش مستجاب است و ميدانيد كه : در صورتى انسان گريه مى كند كه مطلوب وى با صورتى قوى در مقابل مخيله وى متمثل شود و وى آنرا بخواهد ولى به آن دسترسى نداشته باشد بنابراين با اين خواست قوى خواسته وى داده مى شود. تذكر اين نكته نيز ضرورى است كه همانگونه كه يگانگى و خواست موكد شرط است پشيمانى از گناهان و عذر خواهى از تقصيرات نيز شرط اساسى است زيرا در اين صورت شخص نقش خويش را مانع بزرگى در راه مظهر شدن اسماى الهى است در آن مرحله مى شكند و وقتى ((من )) شكست انانيت مى شكند و دار هستى به اندازه شكستگى در اختيار وى قرار ميگيرد و اصل عبوديت و بندگى خدا نيز در همين باب است .
شماره 9 ص 33 سطر 20:
استدراج آن است كه بنده با آنكه نعمت هاى حق تعالى را دريافت مى كند شاكر نعمت هاى وى نباشد و متوغل در معاصى باشد و با آنكه شاكر نيست خداى تعالى بر نعمت هاى وى بيافزايد و بر اثر افزايش نعمت ها وى در لذات دنيوى فروتر مى رود و از حق سبحان دورتر مى شود.
يادداشت هاى باب دوم
شماره 10 ص 54 سطر 11:
در اينكه ائمه اطهار ايام الله هستند و يوم در قوس صعود به معناى بروز و ظهور اشياء است و ليل در قوس نزول و مظهر آن است . حديثى را كه در سفينة البحار نقل شده ترجمه مى كنيم :
صقربن ابى دلف كرخى مى گويد: وقتى متوكل عباسى آقاى ما امام ابوالحسن را برد من به محضرش وارد شدم تا از وى خبرى بگيرم . وقتى وارد شدم آن حضرت برحصيرى نشسته بود و در مقابل قبرى حفر شده قرار داشت .... سپس گفتم آقاى من از پيامبراكرم (صلى الله و عليه و آله و سلم ) حديثى را نقل مى كنند كه من معنايش را نمى فهمم فرمود آن حديث كدام است ؟
عرض كردم : اين فرمايش آن حضرت كه لا تعادوا الايام فتعاديكم با روزگار و ايام دشمنى نكنيد كه با شما دشمنى كنند؟ معنايش چيست ؟ فرمود: بله ايام ما هستيم تا مادامى كه آسمانها و زمين بر پا هستند. پس شنبه اسم رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) - و يكشنبه كنايه از اميرالمومنين (عليه السلام ) تا آنكه فرمود جمعه اسم فرزند من است و فرمود اين معناى ايام است پس با ايشان در دنيا دشمنى نكنيد تا در آخرت با شما دشمنى نكنند.
شماره 11 ص 57 سطر 9:
نكته اى در مورد اسم اعظم از مرحوم علامه طباطبايى رحمة الله عليه .
جناب ايشان در الميزان مى فرمايند:
اسماى الهى و مخصوصا اسم اعظم گرچه در جهان موثرند و وسايط و اسباب براى نزول فيوضات مى باشند ولى تاثير اولا و بالذات از ذات حق تعالى در اين عالم است كه از راه حقايق اسما در عالم موثر است نه آنكه تاثير از آن الفاظ از فلان زبان دال بر آن حقايق و يا تاثير به معناى مفهوم متصور در اذهان باشد و معناى اين سخن آن است كه حق سبحان فاعل موجد همه اشيا است و به وسيله صفت كريمى كه اسم مناسب با فعل است تاثير مى كند نه تاثير وى از آن لفظ اسم يا صورت مفهوم در ذهن يا صفت ديگرى غير از ذات باشد جز آنكه حق سبحان در قرآن كريم بر طبق آيه كريمه و اجيب دعوة الداع اذا دعان وعده داده است كه هر كس مرا بخواند من اجابت مى كنم و اين دعا متوقف بر دعا و خواست حقيقى است و اينكه دعا و طلب از حق سبحان باشد نه از غير وى . پس ‍ هر كس از تمام اسباب منقطع شد و براى حاجتى از حوايج به پروردگار خويش متصل شود وى به حقيقت آن اسم مناسب با حاجت خويش متصل مى شود آنگاه آن اسم به حقيقتش تاثير مى كند و دعا مستجاب مى گردد و اين حقيقت دعاست بنابراين به لحاظ حال اسمى كه داعى و نيايشگر به آن منقطع شد تاثير به خصوص يا عموم صورت مى گيرد و اين اسم اسم اعظم مى باشد و همه اشيا منقاد و فرمانبردار آن حقيقت مى شوند و دعاى نيايشگر در مورد هر چه كه بخواهد مستجاب شود نه آنكه اسم لفظى يامفهومى مراد از اسم اعظم وارد در اين روايات باشد ومراد از اينكه حق تعالى اسم اعظم را به پيامبرى از انبياء و يا بنده اى از بندگان آموخت يا چيزى از اسم اعظم به وى داد آن است كه راه انقطاع به سوى حق سبحان به واسطه آن اسم براى وى باز شود و اگر اسمى لفظى ، و معنايى مفهومى ، در آنجاست فقط به خاطر آن است كه الفاظ وسايل و اسباب حفظ حقايق هستند. پايان كلام الميزان . چند نكته در كلام حضرت ايشان است 1) اسم اعظم حقيقت و يا حقايقى در عالم تكوين است . 2) انسان با اتصال با آن مى تواند موثر شود. 3) راه اتصال انقطاع به وى مى باشد. 4) ولى و يا نبى (عليه السلام ) مى تواند مظهر آن اسم شود. 5) اسماى جزئيه مطابق حالات و خواسته هاى نيايشگر با هم تفاوت دارند بنابراين اسم اعظم نسبت به همه با خواسته هاى متفاوت يكى نيست يعنى وقتى بيمار بگويد: ((يا الله ))، يعنى اى خداى شفا دهنده گرچه كلمه ((الله )) و امثال آن را آورده است . توقع از الفاظ بدون رسيدن به حقايق خام طمعى است بنابراين بكوش اى برادر تا مظهريت اسماى عظام الهى پيدا كنى و با حقايق عالم متحد شوى گرچه الفاظ هم تا اندازه بردشان بى تاثير نيستند.
شماره 12 ص 62 سطر 17:
محمد بن يحيى از احمد بن محمد از ابن ابى نجران از حماد بن عيسى از مسمعى نقل مى كند كه وقتى داوود بن على ، معلى بن خنيس را به شهادت رساند حضرت ابو عبدالله ((امام صادق )) (عليه السلام ) فرمود: من بر كسى كه دوست مرا كشته و اموال مرا غضب نموده است نفرين مى كنم داوود بن على به آن حضرت عرض كرد: تو مرا به نفرينت تهديد مى كنى حماد گفت مسمعى نقل كرد كه معتب براى من تعريف نمود كه پيوسته ابا عبدالله (عليه السلام ) در آن شب راكع و ساجد بود تا آنكه به وقت سحر از آن حضرت در حال سجده شنيدم كه مى فرمايد: اللهم انى اسالك بقوتك القوية و بجلالك الشديد الذى كل خلقك له ذليل ان تصلى على محمد و اهل بيته و ان تاخذه الساعة الساعة پروردگارا من تو را قسم مى دهم به نيروى قوى و جلال محكمت كه همه خلقت در مقابل آن خوارند كه بر محمد و آلش صلوات بفرستى و وى را هم اكنون بگيرى (هلاك كنى ) اكنون ، اكنون .
هنوز سرش را بلند نكرده بود كه آه و فغان از خانه داوود بن على بلند شد حضرت ابو عبدالله (عليه السلام ) سرش را بلند كرد و فرمود: من خدا را به دعايى خواندم و خداى تعالى فرشته اى را بر او فرستاد و با پتك آهنى بر سرش كوبيد كه مثانه اش در هم شكافت و به جهنم واصل شد.
مرحوم مجلسى مى فرمايد كه اين حديث صحيح است معلى بن خنيس از مواليان آن حضرت (عليه السلام ) بود و در مورد وى اختلاف است . نجاشى و ابن غضايرى وى را تضعيف كرده اند؛ و شيخ طوسى در كتاب غيبت خود مى فرمايد كه وى از خدمت گزاران امام صادق (عليه السلام ) بود و در نزد وى شايسته محسوب مى شده و بر طريق آن حضرت بوده است و كشى روايات زيادى را كه دال بر مدح وى مى باشد نقل فرمود و اينكه وى از اهل بهشت بوده است . اقوى در نزد من آنست كه وى از اصحاب امام صادق عليه السلام و صندوق اسرار حضرت بوده و مذمت رجالى ها به خاطر احاديثى است كه در مورد مقامات ائمه (عليهم السلام ) آورده اند كه اكثر مردم تحمل و كشش آنرا نداشته اند و معجزاتى را نقل نموده كه فهم اكثرى مردم از پذيرش آن ابا داشته و به دليل محبت شديد ائمه (عليهم السلام ) در تقيه مقصر بوده است و شايد حضرت از او شفاعت كند و از اخبار ظاهر مى شود كه كشته شدن كفاره اين تقصير و باعث بالا رفتن درجات وى شده است .
كشى از ابن ابى يعفور از حماد از مسمعى نقل مى كند كه وقتى داوود بن على معلى بن خنيس را دستگير كرد و حبس نمود خواست وى را بكشد معلى گفت : مرا در جمع مردم ببر زيرا قرض زيادى دارم و اموالى در نزد من است تا آنكه اقرار به ديون خود كنم . وى را به بازار آوردند وقتى مردم جمع شدند گفت : اى مردم ! من معلى بن خنيس هستم هر كس مرا شناخت بسيار خوب . شاهد باشيد كه من هر چه از اموال خواه عين خواه دين ياكنيز و يا غلام يا خانه كم يا زياد - دارم از آن جعفر بن محمد (عليه السلام ) است رييس ‍ پليس او را گرفت و كشت وقتى اين قضيه به گوش حضرت امام صادق (عليه السلام ) رسيد و دامن كشان به منزل داوود بن على (والى مدينه ) رفت و فرزند آن حضرت (عليه السلام ) اسماعيل در پشت سرش بود. فرمود: اى داوود خدمت كار مرا كشتى و مالم را گرفتى داوود گفت من او را نكشتم و اموال وى را نگرفتم فرمود: به خدا قسم بر كسى كه خدمت كار مرا كشت و مالم را گرفت نفرين مى كنم گفت من نكشتم ولى رييس پليس من كشت فرمود: آيا به اذن تو بود يا بدون اذن تو؟ گفت : بدون اذن من او را كشت ، فرمود: اى اسماعيل برو و او را بكش اسماعيل با شمشير بيرون رفت وى را در همان مجلس كشت سپس اين روايت را نقل كرد كه داوود بن على را نفرين فرمود:
وى به اسناد خود از اسماعيل بن جابر نقل مى كند كه وقتى حضرت امام صادق شهادت معلى را شنيد فرمود: به خدا قسم وى داخل بهشت شده است . وليد بن صبيح مى گويد بعد از اينكه داوود بن على گفت : من نكشتم حضرت پرسيد پس كس كشت ؟ گفت : سيرانى وى را كشت و سيرانى رييس پليس وى بوده است حضرت فرمود: او را بده تا قصاص كنم جواب داد شما را بر او مسلط كردم مى توانيد قصاص كنيد وقتى سيرانى را دستگير كردند و براى كشته شدن آماده كردند گفتند: اى مسلمانان ! مرا به قتل امر مى كنيد وقتى كشتم مرا به عوض آنها مى كشيد آنگاه سيرانى كشته شد.
به همين اسناد از حفص نقل شده كه گفت در زمانى كه به دنبال معلى بن خنيس بودند من بر حضرت امام صادق (عليه السلام ) وارد شدم به من فرمود: اى حفص ! من به معلى امر كردم مخالفت دستورم را كرد روزى من به معلى نگاه كردم او را ناراحت و غمگين ديدم گفتم اى معلى به نظر مى رسد كه به ياد اهل و خانواده ات افتادى گفت : بله ، گفتم نزديك شو نزديكم شده و به صورتش دست كشيدم گفتم : خود را در كجا مى بينى ؟ گفت : خود را در پيش اهل بيت خودم مى بينم و اين زن من است و اين ها فرزندان منند او را واگذاشتم تا از آنها ديدار كند و از وى در پرده شدم تا با اهل خود جمع شود آنگاه به وى گفتم : نزديكم شو نزديكم شد و صورتش را دست كشيدم گفتم : خودت را كجا مى يابى ؟ گفت : خودم را در مدينه با تو مى بينم بعد به ايشان گفتم : اى معلى ما سخنانى دارم كه هر كس آنرا نگهدارى كند، خدا او را بر دين و دنياى خود حافظ گرداند، اى معلى ! به خاطر سخنان و اسرار، خود را در دست مردم اسير نكنيد كه اگر خواستيد به شما امان دهند و اگر خواستيد شما را بكشند اى معلى ! هر كس اسرار ما را كتمان كند خداى تعالى آنرا نورى بين دو چشم وى قرار مى دهد و در بين مردم او را نيرومند مى كند و هر كس اينگونه احاديث ما را فاش سازد نميرد مگر آنكه تيزى سلاح را بچشد يا در زنجير بميرد اى معلى تو كشته خواهى شد آماده باش . ابى بصير مى گويد: وقتى سخن از معلى بن خنيس شد حضرت امام صادق (عليه السلام ) مى فرمود: اى ابا محمد! سخنى را در مورد معلى با تو مى گويم آنرا كتمان كن عرضه داشتم : به چشم فرمود معلى به درجه ما نمى رسد مگر آنكه از داوود بن على بچشد. گفتم از داوود به او چه مى رسد؟ فرمود: او را دستگير مى كند و گردنش ‍ را مى زند و بدار مى آويزد.
گفتم : انا لله و انا اليه راجعون فرمود: اين در سال آينده واقع خواهد شد وقتى كه داوود بن على والى مدينه شد معلى بن خنيس ‍ را خواست و از شيعيان امام صادق پرسيد و گفت : آنها را براى من بنويس گفت : من كسى از شيعيان آن حضرت را نمى شناسم بلكه من كارهاى حضرت را انجام مى دهم و دوستى از آن حضرت نمى شناسم داوود گفت آيا كتمان مى كنى اگر نگويى تو را مى كشم . معلى گفت : آيا به كشته شدن مرا تهديد مى كنى به خدا قسم اگر زير قدم من باشند من قدم بر نمى دارم و اگر مرا بكشى مرا سعادتمند مى سازى و خود بدبخت مى شوى . و همانطور كه امام صادق (عليه السلام ) فرموده بود شد كه هيچ به وى مهلت نداد.
شماره 13 ص 67 سطر 18:
طبرسى ره در مجمع مى فرمايد:
مراد از ميتة السوء يعنى مرگ بد آنست كه انسان به هنگام مرگ در حالتى بد باشد مثلا در فقر و بيمارى مولم و درد غير قابل علاج و بيماريهايى كه منجر به كفران نعمت و فراموشى ذكر خدا و نيز احوالى كه انسان را از فكر در نفع و ضررش باز مى دارد.
شماره 14 ص 68 سطر 2:
صاحب مجمع مى فرمايد: علت اينكه حضرت مسيح (عليه السلام ) كلمه ناميده شد زيرا به كلام خدا، بدون پدر رسيد و گفتند: علت تسميه به كلمه آن است كه مردم به واسطه وى هدايت مى شوند چنانكه به كلام خدا هدايت مى شوند. مراد از روح خدا چيست ؟
در مجمع مى فرمايد: علت اينكه روح خدا ناميده شد آن است كه وى از دم جبرئيل كه در امر خدا در جامع و آستين مريم دميد پديد آمد. و علت اينكه روح را به خدا اضافه مى كنند آن است كه وى از امر خدا ناشى شده است . و نيز گفتند: علت اضافه روح به خدا آنست كه خداى تعالى وى را به خود نسبت داده است تا عظمت مقام وى را برساند چنانكه روزه را به خود منسوب داشته است كه الصوم لى و انا اجزى به . و گاهى به خود دميدن ، نيز روح مى گويند. و علت تسميه به روح آن است كه چون وى دين را در مردم زنده مى كند، چنانكه روح حيات را در انسان به ارمغان مى آورد بنابراين وى را روح ناميد زيرا وى پيامبرى است كه مقتداى مردم مى باشد. و گفتند: علت اين تسميه آن است كه چون خداى تعالى بدون جماع يا نطفه وى را زندگى و حيات داد. گفتند معناى روح رحمت است چنانكه درجاى ديگر فرمود: و ايده بروح منه و او را به روح خويش تاييد كرد يعنى به رحمت خود تاييد نمود پس عيسى را رحمت بر مومنين به وى قرار داد.
شماره 15 ص 71 سطر 22:
اين همه ثواب براى كسى است كه به زيارت علما برود و در نزد ايشان اندكى بنشيند بنابراين ارزش خود عالم چيست ؟ و عالم در چه درجه اى قرار دارد؟ اما علت اين همه ارزش و اهميت در مجالست عالم براى چيست ؟ دليل آن اين است كه عبادتى مورد قبول حق تعالى است كه شخص بداند كه چه مى كند و چه كسى را ستايش مى كند و اين بدون شناخت و يقين صورت نمى گيرد. از طرفى حضور در نزد عالم يقين مى آورد و نگاه به علماى ربانى انسان را به ياد آخرت مى اندازد زيرا نفوس جوياى الگو و نمونه ، و متمايل به اتصاف به صفات الگوها هستند، انس با عالم باعث تمايل به خدا و يقين به امور اخروى مى گردد و از طرفى نهايت عبادت قرب و نزديكى به خدا و يقين به خداست و اين به بهترين وجه با زيارت عالم تامين مى شود و همانطور كه در روايت آمده چه بسا هزار سال نماز كار يك حضور در نزد عالم را نكند.
برادر عزيز توجه كن كه امام تو چگونه به مجالست و هم نشينى تكيه دارد و اوقات خويش را مواظب باش ! نظر تربيتى همنشينى والگو گيرى از شخصيت هاى مذهبى امروزه غير قابل انكار است . كلا توجه و الگو تراشى و نمونه دهى براى مردم ، كار روزمره حكومت ها در دنياست براى سرگرم كردم مردم هنر پيشه ها و ورزش كاران و ساير اصناف را به مردم تحميل مى كنند. بنابراين همانگونه كه همنشينى با عالم ارزش انسان را بالا مى برد و وى را به آخرت و خدا نزديك مى كند مجالست و همنشينى با الگوهايى كه از طرف فرهنگ هاى بيگانه و يا خودى به روايت فيلمها و مطبوعات به خورد مردم داده مى شود بايد مورد تامل قرار گيرد. هر لحظه اى كه عفريت ها را بنام هنر پيشه كه از فاسدترين مردم روزگارند بر روح و جان خود مسلط مى كنى بدانكه همانقدر از راه ابديت فاصله گرفته اى و اخلاق و رفتار زشت دنيا طلبانه آنها در تو رخنه كرده كه به زودى از آنها خلاصى ندارى . بنابراين مسئوليت مومنين در اين عصر در مقابل خود و خانواده و جامعه بسيار سنگين است و دامهاى شياطين گسترده و فراوان است .
شماره 16 ص 70 سطر 24:
مرحوم مجلسى فرمود: مراد از اينكه علم همراه عمل مى باشد اين است كه در كتاب خدا قران علم با عمل مقرون شده است زيرا فرمود الذين آمنوا و عملوا الصالحات آنانيكه ايمان آورده اند و اعمال صاحل انجام دادند و شناخت و نجات در كتاب حق سبحان مرتبط با آندو قرار داده شده است .
بنابراين بعد از علم بايد عمل بيايد و مراد از اينكه علم به عمل مى خواند يعنى علم به عالم ندا مى دهد و او را فرا مى خواند كه بر طبقش عمل كند اگر جوابش داد و عمل كرد قرار مى گيرد و در وى متمكن مى شود و الا از وى رخت بر مى بندد، مراد از رفتن علم آنست كه در وى شك و شبهه پيدا مى شود و يا فراموشى دامنگير وى مى شود و احتمال دارد كه مراد از همراهى علم و عمل اين باشد كه كسى كه در علم كامل باشد به اندازه كمالش از عمل جدا نمى شود چنانكه در بقا علم و كمال يافتن به آن ، از عمل جدا نمى شود. پايان كلام مجلسى (اين مساله در علوم تجربى واضح است كه اگر دانشمند فرمود و قضيه اى را كشف كند اگر آنرا پياده كند متوجه ظرايف و نكاتى مى شود و در خاطرش نقش مى بندد و نتايج عملى ديگر و علمى بيشتر عايدش مى گردد در علوم اخلاقى نيز چنين است كه با عمل به علم علاوه آنكه علم در وى متمكن و مستقر مى شود خواص آثار و متفرعات بيشترى برآن علم بار مى شود و عالم علاوه بر عمل به ذوق و چشيدن آن نايل مى شود و در نتيجه علم تعميق مى يابد.)
شماره 17 ص 73 سطر 10:
على ابن ابراهيم حديثى را به طور مرفوع از حضرت امام صادق (عليه السلام ) نقل كرده است آن حضرت فرمود: دانش پژوهان سه دسته اند ايشان را به شخص وصفات بشناس دسته اى براى نادانى و مراء دانش مى جويند.
عده اى براى تكبر و نيرنگ بازى دنبال دانش مى روند.
و عده اى براى فهم و عقل دانش پژوهند.
آنكه نادان است و مراء مى كند موذى و مرايى است و در مجالس دانشمندان سخن از علم مى گويد و خود را به حلم مى آرايد و لباس ‍ خشوع را در بر كرده ولى از ورع عارى است ، خداى بينى اش را بشكند و عزم وى را قطع نمايد و طايفه دوم فتنه گر و فريب كار و خدعه گر و چابلوس است بر افراد مثل خودش كبر مى ورزد ولى براى ثروتمندان پايين تر از خود فروتنى مى نمايد وى شيرينى و حلواى آنها را مى خورد و دين آنها را از بين مى برد خدا چنين شخصى را نابود كند و از بين دانشمندان وى را بردارد.
و قسم سوم فقيه و عاقل دردمند و محزون و شب زنده دار است ، لباس عبادت پوشيده در تاريكى شب برخاسته و در حالت ترس از خداى مى هراسد و در حال خشيت خداى را مى خواند به كار خود مى پردازد و از اهل زمان خود مى ترسد و از مطمئن ترين برادران خود وحشت دارد خدا اركان وى را تشديد كند و در روز قيامت امانش را به وى بدهد.
شماره 18 ص 73 سطر 22:
فرق بين خوف و خشيت چيست ؟ در اوصاف الاشراف خواجه آمده است : گر چه اين دولغت به يك معنا هستند ولى ارباب قلوب بين آندو تفاوت مى گذارند خوف دردمندى نفس است از دردهاى متوقع به جهت اينكه مرتكب منهيات شده و در طاعات كوتاهى و تقصير كرده است .
و خشيت از ادارك عظمت حق سبحان و هيبت وى و ترس از در حجاب ماندن حاصل مى شود. شيخ بهايى در مورد مراد از خشيت در پنهان و آشكار مى فرمايد:
از جهت ابتلا فراوان حرقت مداوم و ملازمت با طاعات و قمع شهوات ، آثار و افعال و صفاتى در شخص پيدا مى شود به طورى كه همه شهوات در نزد وى ناپسند شود بسان كسى است كه از عسل مسموم بدش آيد وقتى به آتش خوف همه شهوات بسوزند لاغرى و خشوع و شكستگى در قلب پيدا مى شود و كبر و كينه و حسد از وى زايل مى شود و همت وى به عاقبت امر منعطف مى گردد و براى غير خدا جايى نمى بيند و كارى جز مراقبه و محاسبه و مجاهده ندارد و احتراز از تضييع لحظات و اوقات و مؤ اخذه نفس در خطوه ها و خطرات اوهام مى نمايد ولى ترسى كه اين امور بر آن مترتت نباشد به آن نبايد خوف گفت : بلكه حديث و خطرات اوهام مى نمايد ولى ترسى كه اين امور بر آن مترتت نباشد به آن نبايد خوف گفت : بلكه حديث نفس است و به همين خاطر به بعضى از عرفا گفتند: وقتى از تو پرسيدند آيا از خدا مى ترسى ؟ از پاسخ دادن بپرهيز زيرا اگر گفتى : نه ، كافر مى شوى و اگر گفتى : بله ، دروغ گفتى .
گويم : باتوجه به معناى آيه بنگر آيا بين علما جاى دارى ؟ و كدام علم چنين خصوصيت را به شخص مى دهد كه خشيت براى وى به ارمغان آورد. در بين علوم متعارف و غير آن جستجو كن شايد به نتيجه برسى .
19 ص 75 سطر 4:
مراد از تصديق كردار گفتار!! را آن است كه هر كس داراى علم و شناخت ثابت و مستقر است هواى نفس بر او پيروز نمى شود و همانگونه كه معرفت ثابت مستقر، به گفتار و اقرار به زبان مى خواند به كردار و عمل به اركان (يعنى با دست و زبان ) نيز مى خواند و دانشمند به اين معنا از خداى تعالى مى هراسد و چنين علمى وى را به طاعت و پيروى قولى و فعلى وادار مى سازد.

امضاء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آواتار من : چهره زیبای حضرت آیت الله شیخ محمد شاه آبادی است.
فرزند حضرت آیت الله شیخ محمدعلی شاه آبادی رحمه الله ( استاد عرفان حضرت امام خمینی ـ ره )
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 1 کاربر به دلیل این ارسال از کمیل سپاسگزاری کرده است.
آرام جان
۱۳۹۱-۹-۲۷
مطلب: #30
RE: آداب راز و نياز به درگاه بى نياز ـ ترجمه عدة الداعى و نجاح الساعى
20 ص 76 سطر 5:
شرح حديث : مرحوم مجلسى مى فرمايد: اول آنست كه به اندازه توان ، وجود و صفات كمالى و ذاتى و فعلى خداى تعالى را بشناسى ، دوم آنكه كارهايى كه خداى براى تو انجام داده بشناسى ، نظير اينكه به تو عقل و حواس و توان داده و به تو لطف فرموده است ، و انبيا را فرستاد و از راه ايشان برنامه زندگى تو را يعنى كتاب را براى تو نازل كرده است ، و نيز ديگر نعمت هاى بزرگش را بدانى . سوم بدانى كه خدا چه چيز از تو خواسته همان را بخواهى و انجام دهى يا چه چيز را از تو باز داشته آن را انجام ندهى . و در مورد تو چه مى خواهد اين معرفت و شناخت از راه ماخذ عقلى و نقلى بدست مى آيد.
چهارم آنكه بدانى كه چه چيز تو را از دين بيرون مى كند، مثل پيروى از پيشوايان گمراه و گرفتن دستور العمل از غير اهلش و انكار ضرورى دين و در اين قسم شناخت اصول دين غير از شناخت خدا نيز داخلند.
21 ص 86 سطر 3:
و نيز حضرت فرمود: ((الصبر راس الايمان )). مرحوم مجلسى مى فرمايد: صبر خود نگهدارى از ناليدن به هنگام حوادث مولمه مى باشد و باعث مى گردد كه باطن انسان از اضطراب و جنب و جوش ساكن شود و زبان را از شكايت در كشد و اعضا و جوارح از حركت هاى غير عادى بپرهيزد. و صبر به صبر بر بلا و بر طاعت و بر ترك معصيت و بر بد اخلاقى مردم منشعب مى شود. و اينكه در حديث فرمود كه صبر سر ايمان است در واقع تشبيه فرموده غير محسوس را به محسوس . زيرا انسان در دار حوادث زندگى مى كند و از طرفى مكلف به معامله با مردم و فعل طاعات و ترك منهيات و مشتبهات مى باشد لذا امر بر نفس انسان دشوار است زيرا بايد از اشتهاى خود دست بكشد. پس نيروى ثابت مى خواهد كه در وى وجود داشته و وى را قادر بر نگهدارى از ارتكاب اين امور كند و اين نيرو همان صبر است و پر واضح است كه ايمان كامل بلكه اصل ايمان با بقاى صبر باقى مى ماند و با فناى صبر از بين مى رود بنابراين صبر در ايمان به منزله سر در جسد است .
22 ص 99 سطر 6:
بدانكه مذمت دنيا بدون شناخت دنياى مذموم كافى نيست . هر چه كه در آن حظ و بهره و شهرت و لذت دنيايى قبل از مرگ باشد همان در حق تو دنياست ، ولى مراد آن نيست كه از هر چه حظ و بهره و نصيبى ببرى دنيا باشد بلكه دنيا سه قسم است : اول آنكه در دنيا باتوست و ثمره آن پس از مرگ نيز با تو همراه مى باشد و آن دانش و عمل است ، و اين را از دنياى مذموم و ناپسند نمى شماريم .
دوم : مقابل قسم فوق و آن اينكه هر بهره دنيوى بدون آنكه در وى حظ اخروى باشد مثل لذت بردن از معاصى و استفاده از مباحثات اضافه بر مقدار ضرورت و نياز، اين دنياى مذموم است .
سوم : متوسط بين آندو به اينكه هر بهره دنيايى كه كمك كار اعمال اخروى باشد از دنيا نيست و اگر انگيزه آن بهره مندى دنيايى تنها باشد ولى به قصد استعانت بر تقوى نباشد همان قسم دوم يعنى دنياى ناپسند است و از زمره دنيا محسوب مى شود.
از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده است كه فرمود: سر همه گناهان دوستى دنياست مرحوم مجلسى در مرآة مى فرمايد: زيرا خوى هاى زشت در دوستى دنيا پنهان است و همه زشتى هاى شهوت و غضب در ميل به دنياست و خلاصى از دوستى دنيا ممكن نيست مگر آنكه زشتيهاى دنيا و خوبيهاى آخرت شناخته شود و نفس انسانى تصفيه گردد، و قواى شهوى ، غضبى تعديل شود.
شماره 23 ص 103 سطر 20:
آيا فقير و غنى در صورتى كه هر كدام به وظايف خويش عمل كنند، ولى غنى به دليل تمكن مالى خيرات و مبرات بيشترى نمايد در رتبه مساويند، يا آنكه چون آنچه از اعمال كه فقير انجام مى دهد غنى نيز انجام مى دهد و اضافه بر آن خيرات ديگر هم مى نمايد پس ‍ غنى افضل باشد؟ روايت على بن ابراهيم از امام صادق (عليه السلام ) كه در آن شكايت فقرا مطرح شده است كه اغنيا به دليل تمكن مالى مى توانند بنده آزاد كنند و حج نمايند و ساير اعمال بر را انجام دهند ولى ما نمى توانيم قابل توجه است حضرت رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود كه هر كس صد بار تكبير گويد و صد بار تحميد نمايد و صد بار تسبيح كند بهتر از همه آنهاست ، چنانكه تهليل در روز قيامت بهتر از همه آن اعمال است اغنيا با شنيدن آنها تكبير و تهليل و تسبيح و تحميد گفتند حضرت فرمود: ذلك فضل الله يوتيه من يشاء بر طبق اين روايت غنا و غنى افضل است .
مرحوم مجلسى مى فرمايد:(225) فقر و غنا سلامتى و بيمارى و عزت و ذلت و شهرت و گمنامى و ساير اين حالات جهات زيادى دارند و به لحاظ اشخاص و احوال و ازمنه احكامى متفاوت دارند و تنها خداى تعالى عالم به همه تفاصيل است ، ولى چون خداى تعالى به لطف عميم خويش آنچه را كه مصالح عباد در آن است انجام مى دهد لذا بنده بايد همه آنها را به مولايش واگذار كند و راضى به قضا و صابر بر بلاى وى باشد و نعمت هاى او را شاكر باشد، و لذا حالى را كه عاقبت آنرا نمى داند اختيار نكند بنابراين غنا براى غنى بهتر است والا مولايش با وى چنين نمى كرد، و فقر براى فقير اصلح است والا خداى تعالى با وى چنين نمى كرد با اينكه مربى همه اوست . پايان كلام مرحوم مجلسى . رواياتى را مرحوم صاحب عده در اين موضع نقل فرموده است كه فقرا قبل از همه به بهشت مى روند، و اغنيا به خاطر حساب معطل مى مانند، و نيز حتى حضرت سليمان (عليه السلام ) با آن همه جلالت و شان بعد از همه انبيا وارد بهشت مى شود چون سلطنت دنيا داشته است بنابراين اگر ورود به بهشت معيار افضليت باشد دو شخص هم مرتبه كه يكى فقير و ديگر غنى بوده و از جهت طاعات برابر بودند جز آنكه غنى در مبرات ماليه بهتر بوده و فقير در صبر و تحمل شدايد فقر بهتر بوده است فقير زودتر به بهشت مى رسد و غنى دچار حساب و مواقف ديگر مى شود، بله اگر صلاح غنى در غنا بوده به اينكه اگر همان غنى فقيرى مى شده ايمان خود را از دست مى داده است در اين صورت بايد رضا به غنا بدهد اصلح به حال وى همان غنا مى باشد و يا بر عكس در اين سخنى نيست و نيز رضايت به سرنوشت نيز كلام ديگرى است .
شماره 24 ص 104 سطر 20
در لنالى الاخبار آمده است :
كبودى از پوست صفاق شكم حضرت موسى (عليه السلام ) پيدا بود زيرا لاغر شده بود و گوشتهايش آب گشته بود و وى علاوه بر پيامبرى 64 سال حكمران و سلطان بر بنى اسرائيل بوده و خانه و غذايى نداشته است كه به هنگام شب در آن استراحت كند و از آن غذا بخورد بنى اسرائيل به نوبت غذاى وى را تهيه مى كردند. يك روز مردى غذايش را دير آورد، عرضه داشت : پروردگارا! براى من خفت آور است كه اينگونه غذاى من به دست ديگران باشد خداى تعالى به او وحى فرمود: اندوه به خود راه مده ! من روزى دوستان خويش را به دست بيكاره هاى خلقم قرار دادم تا ايشان ماجور شوند و سعادتمند گردند.
شماره 25 ص 105 سطر 16
لئالى الاخبار
روزى حضرت عيسى به مادرش گفت اى مادر من از علومى كه خدايم به من آموخت فهميدم كه اين خانه خانه زوال و فناست و خانه آخرت خانه اى است كه هر گز خراب نمى شود مادر! جوابم ده آيا اين دنياى خالى آخرت باقى را نگيرم ؟
بنابراين هر دو به كوه لبنان رفتند و در آنجا روزه مى گرفتند و شبها را بر پاى مى داشتند و از برگ درختان مى خوردند. و از آب باران مى نوشيدند. مدتى در آنجا ماندند تا آنكه مادر آن حضرت از دنيا رخت بر بست .
ياد داشت هاى باب سوم
شماره 26 ص 125 سطر 10:
مراد از حلال و طيب (پاكيزه ) چيست ؟
بدانكه مشهور بين فقها آن است كه حلال و طيب مترادفند، يا آنكه حلال آن است كه شارع حلال كرده و منهى نيست و طيب و پاك آن غذايى است كه نفس خوشش مى آيد و از آن لذت مى برد و گفتند: غذاى طيب به چند معنا اطلاق مى شود:
اول : لذت بخش ، دوم : آنكه شارع حلال كرده ، سوم غذايى كه پاك است ، چهارم : غذايى كه مضر به نفس و بدن نيست .
و غذاى خبيث يا ناپاك معنايش مقابل اين اقسام است .
شماره 27 ص 125 سطر 27:
بحثى در غذاى حلال و حرام و شبهه ناك داير است كه در مرآة العقول چنين آمده است (226): به اينكه بين اصحاب اختلاف است كه آيا بين حلال و حرام واسطه اى موجود است عده اى گفتند: بين آندو واسطه اى نيست هر چه دليل ، بر حرمت آن دلالت كند حرام است و هر غذايى كه دليل ، بر آن دلالت بر تحريم نكند حلال است مگر آنكه نهى كراهتى به آن بخورد.
حلال و حرام تنها در ظاهر و شريعت معنى مى دهند و حلال حقيقى و حرام حقيقى معنا ندارد مثل طهارت و نجاست كه تابع ظاهر شريعت است پس هر چه را كه نجاستش معلوم نباشد طاهر است اگر چه در نزد شخصى كه به نجاست آن عالم است نجس باشد، نجاست واقعى معنايى ندارد به همين خاطر پيامبر و ائمه (عليهم السلام ) با منافقين معاشرت مى كردند و جز آنچه ظاهر شريعت حكم مى كند عمل نمى كردند.
عده اى از علما گفتند كه بين حرام و حلال واسطه موجود است و آن شبهات است چنانكه در اخبار وارد شده است كه : حلال بين و حرام بين وشبهات بين ذلك فمن ترك الشبهات نجامن المحرمات و من اخذ بالشبهات ارتكب المحرمات و هلك من حيث لايعلم : حلال روشن و حرام مشخص و شبهاتى كه بين حلال و حرام است هر كس از شبهات پرهيز كند از محرمات سالم مى ماند و هر كس مرتكب شبهات شود داخل در محرمات مى شود و از راهى كه نمى داند
28 ص 125 سطر 15:
پيامبر (صلى الله و عليه و آله و سلم ) فرمود: كسى از شما دستش را به سوى آسمان بلند مى كند و مى گويد: ((يا رب يا رب )) ولى طعام و لباس وى از حرام است كدام دعاى وى به اجابت مى رسد؟ و اگر صدقه دهد به مال حرام صدقه مى دهد و اگر ازدواج كند، به حرام ازدواج مى كند و اگر روزه بگيرد بر حرام افطار مى كند. واى بر وى ! آيا نفهميد كه خداى تعالى پاك است و جز پاك را نمى پذيرد و در كتاب خويش فرمود: انما يتقبل الله من المتقين (227) مائده خداى تنها از پرهيزگاران مى پذيرد. لئالى الاخبار ج 5 ص 88 و نيز حضرت امير (عليه السلام ) فرمود: هر كس لقمه اى از حرام بخورد چهل روز نمازش قبول نمى شود و چهل روز دعايش ‍ اجابت نمى گردد و غذاى حرام هر گوشتى را كه بروياند آتش سزايش مى باشد و يك لقمه نيز گوشت را مى روياند. لئالى ج 5 ص ‍ 88
يادداشت هاى باب چهارم
شماره 29 ص 129 سطر 11:
مرحوم مجلسى كه در مرآة فرمود: معناى آن گمان خوش به آمرزش است كه به هنگام استغفار گمان داشته باشد كه وى را مى آمرزد و به هنگام توبه گمان قبولى توبه داشته باشد و به هنگام دعا گمان اجابت داشته باشد و به هنگام كفيل كردن خداى تعالى در كفايت از وى ظن به كفايت حق سبحان داشته باشد اين صفات جز با حسن ظن به خداى تعالى پيدا نمى شود و نيز وقتى كارى براى خدا انجام مى دهد گمان پذيرش آنرا داشته باشد. بنابراين مستغفر و تايب و نيايشگر و عامل بايد اين اعمال را با يقين به اجابت انجام دهند، و وعده خداى تعالى را راست بدانند زيرا خداى تعالى به پذيرش توحيد حقيقى و اعمال صالح وعده فرمود. ولى اگر وى اين اعمال را انجام دهد، و گمان داشته باشد كه مورد قبول و پذيرش قرار نمى گيرد، و نفعى به حال وى ندارد اين نااميدى از رحمت خداى تعالى است و نااميدى و قنوط از گناهان كبيره است . و نيز در مرآة آمده است كه معناى حديث كه من در نزد حسن ظن بنده ام هستم يعنى من در حسن عمل وسوء عمل در نزد وى مى باشم ، زيرا اگر اعمالش نيكو باشد ظن وى هم نكوست و اگر كسى اعمالش بد باشد گمان بد پيدا مى كند.
كلينى ره - ظن را به يقين حمل كرده است و ممكن است به معناى ظاهر آن حمل كرد، زيرا يقين به اجابت مشكل است مگر آنكه بگوييم : مراد يقين به وعده الهى كه اجابت است مى باشد. زيرا دعا را با شرايط آورده است و اجابت اعم از اجابت دنيوى يا عوض آن در آخرت مى باشد.
شماره 30 ص 129 سطر 14:
معاذبن جبل از رسول خدا (صلى الله و عليه و آله و سلم ) نقل مى كند كه آن حضرت فرمودند: اگر خدا را به حقيقت مى شناختند به دعاى شما كوه از بين مى رفت .
مرحوم علامه طباطبايى مى فرمايد(228)
چون انسان به مقام حق و قدرت ربوبى جاهل است و ميل به اسباب پيدا مى كند همين باعث مى شود كه تنها اسباب و علل عادى معهود را علل اشيا بداند حتى اگر انسانى به اين اعتقاد برسد كه اسباب معهود تاثير ندارد، ولى باز بن مايه اين اعتقاد در وى باقى مى ماند كه اگر چه موثر حقيقى حق سبحان است ، ولى خدا از راه همان وسايل عادى كارش را انجام مى دهد مثلا اگر معتقد باشد كه سير، انسان را به مقصد برساند سپس معتقد شود كه خداى تعالى انسان را به مقصد مى رساند و مسافت علت حقيقى نيست بلكه حق تعالى موثر حقيقى است ولى اين اعتقاد در وى باقى است كه خداى تعالى ايشان را از راه مسافت به مقصد مى رساند و اگر سير نباشد انسان به مقصد نمى رسد. همين اعتقاد باعث مى شود كه انسان مقام خدا و قدرت وى را از اسباب عادى محال بداند، مثل سنگينى و جذب كه از جسم مى باشد، و سيرى از خوردن حاصل مى شود، و سيرابى از نوشيدن مى باشد؛ و قبلا در باب اعجاز گذشت كه قانون علت و معلول و توسط اسباب بين حق سبحان و مسببات حق است و چاره اى از آن نيست ، ولى اين باعث نمى شود كه حوادث تنها از همان اسباب عادى جريان پيدا كند، بلكه عقل نظرى و كتاب حق سبحان و سنت حضرت رسول (صلى الله و عليه و آله و سلم ) سببيت را قبول دارند ولى نمى گويند كه اسباب عادى اسباب منحصره هستند. البته اين مساله مورد قبول است كه محال عقلى محال است و امكان وجود ندارد، و اين مطلب كه روشن شد معلوم مى شود كه علم به خداى سبحان باعث اعتقاد به اين حقيقت ميشود كه هر چه محال ذاتى نيست ولى عادتا محال است دعا در آن مستجاب است چنانكه عمده معجزات انبيا به استجابت دعا بر مى گردد. پايان كلام ايشان .
و مراد از اينكه يقين به استجابت دعا دارد آنست كه در حال دعا حالتى داشته باشد كه مستحق اجابت باشد و آن اينكه معروف را بياورد و منكر را ترك كند و مراعات امثال اين شرايط را بنمايد تا آنكه اجابت بر قلبش غالبتر از رد و عدم اجابت دعا باشد دوم آنكه بگوييم : او را بخوانيد در حالى كه معتقد به وقوع اجابت هستند.
مجلسى (ره ) در مرآة فرمود: در اين دو روايت اشاره به اين شده كه حسن ظن به خدا معنا و مقتضايش عمل نكردن و جرات بر گناهان به اتكال بر رحمت خدا نيست ، بلكه معناى آن اين است كه با اينكه عمل مى كند بر اعمالش تكيه نمى كند و پذيرش آنرا از فضل و كرم الهى مى داند و ترس از گناه و قصور عملش دارد، نه از پروردگارش . پس حسن ظن به خدا منافات با ترس ندارد بلكه ناچار از ترس و رجا و حسن ظن هستيم .
31-129 سطر 19:
عنوان فصل در جاى خود قرار ندارد با آنكه قبل و بعد آن در يك سياق آمده است .
32 ص 131 سطر 3:
تفصيل آن در باب چهارم در فصل يارى برادران و التماس دعا از ايشان آمده است .
32 ص 131 سطر 3:
مرحوم مجلسى در مرآة مى فرمايد: اين مناجات با آنچه كه بعدا مى آيد منافات ندارد كه در عرش ندا در داده مى شود كه صبر هزار برابرش مال تو باشد زيرا اضافه به مقتضاى دعاى وى است و اضافه تفضل حق سبحان به بعضى مى باشد يا اينكه دو برابر كمترين مرتبه است ، و صد هزار برابر بيشترين آن است و بين اين دو مرتبه به حسب تفاوت مراتب داعى و مدعو مراتب مختلف مى باشد.
و گفته شده است كه علت دو برابر شدن آن است كه دعا براى غير، متضمن دو عمل صالح است (1) دعا (2) دعاى بر برادرش و دوستى با وى و طلب خير براى وى ، به همين خاطر اين دعا مستجاب است و دو برابر اجر مى برد.
33 ص 132 سطر 18:
از سفيان عيينه وارد شده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) كه مى فرمايد: حسن ظن به خدا آن است جز از خدا به كسى اميدى نبندى و جز از گناهت نترسى .
شماره 34 ص 133 سطر 11:
و فرمود: خداى تعالى رحمت را به صد جزء تقسيم كرد يك قسم را بين خلايق تقسيم كرد كه به واسطه همان يك جزء مرد فرزندش ‍ را دوست مى دارد و مادر به طفل خود عشق مى ورزد ولى نود و نه جزء ديگر را باقى گذاشت كه خلايق را در روز قيامت به آن رحم كند.
شماره 35 ص 134 سطر 1:
در مرآة مرحوم مجلسى فرمود: اگر چيزى از آينده در قلبت خطور كرد و بر قلبت غالب شد، به آن انتظار و توقع گويند. و اگر مورد توقع مكروه و ناپسند باشد دردى در قلب ظاهر ميشود كه به آن ترس و اشفاق گفته مى شود. و اگر امر پسنديده و محبوب باشد از انتظار و ارتباط قلبى و خطور در دل لذتى و راحتى در دل مى آيد كه به اين راحتى رجا و اميد گفته مى شود، ولى بايد اين اميد سببى داشته باشد پس اگر انتظارش به خاطر اين است كه اكثر اسباب آن شى ء مورد نظر حاصل است به آن اميد صادق گويند. و اگر بدون آماده كردن اسباب و ناهماهنگى آنها اميدوار باشد نام غرور و حماقت بر اين اميد سزاوارتر است .
خوب است كه خوف و رجا در نفس كامل باشند و منافاتى بين آندو نيست ، زيرا نگاه به وسعت رحمت خدا و بى نيازى و بخشش و لطف بر بندگان علت اميد مى شود و نگاه به شدت كار و گرفتن خدا و وعيدهاى وى به بندگان عاصى موجب ترس مى شود با آنكه علل ترس به نقص عبد و تقصير و بد عملى و قصور از رسيدن به مراتب قرب و وصال و فرو رفتن در موجبات خسارت و وبال باز مى گردد و اسباب رجاء به لطف خدا و رحمت و عفو و غفران و احسان فراوان وى بر مى گردد و هر كدام در بالاترين مدارج كمال واقعند، پايان .
علت تساوى خوف و رجا آن است كه بسط فوق العاده باعث افتادن در جانب اباحه گرى مى گردد و ادب مع الله را از بين مى برد و قبض و ترس فوق العاده انسان را نااميد كرده و وى را از فيض پروردگار محروم مى سازد، ولى در مرض موت بسط اميد آثار فوق را ندارد و بسيار مطلوب است ، و محتضر را بايد اميدوار ساخت . شاهد آن حديث امام است : مخصوصا اين جمله كه فرمود:
ايشان شيعيان و مواليان ما نيستند، زيرا دوستى به گفتار تنها نيست و ايندو از هم جدايى ندارند، مرحوم مجلسى مى فرمايد: خلاصه آنكه احاديث وارده در باب سعه عفو الهى و رحمت فراوان و مغفرت فراوان است ، ولى بايد از عمل خالص كه زمينه رحمت را آماده مى كند اميد و توقع به رحمت الهى داشت و در معاصى كه اين استعداد را از بين مى برد فرو نرفت پس بترس از اينكه شيطان تو را بفريبد و از عمل بازت دارد و تو را تنها به اميد و آرزو قاتع سازد و به حال انبيا و اوليا نظر كن و بنگر كه چگونه در طاعات كوشش ‍ مى كردند و عمرشان را شب و روز در عبادت صرف مى كردند. آيا اميد عفو و رحمت به خدا نداشتند؟ بله به خدا قسم آنها بهتر از سعه رحمت الهى خبر داشتند و اميد بيشترى از تو و از ديگران داشتند، ولى فهميدند كه اميدوارى به رحمت بدون عملى ، غرور محض و سفاهت صرف است ، پس عمرهايشان را در عبادات صرف كردند. و شبانه روز را بر عبادات مقصور كردند.
شماره 36 ص 135 س 17:
از ابوبصير آمده است كه مردى به امام باقر (عليه السلام ) عرض كرد من كم كار هستم و روزه كم مى گيرم ، ولى اميدوارم كه جز حلال نخورم ابو بصير گفت : امام صادق در پاسخ فرمود: كدام كوشش بهتراز عفت بطن و فرج است .
مجلسى ره در مرآة گفت : مراد از تقوى ترك محرمات مى باشد و مراد از ورع ترك شبهات مى باشد و مراد از كوشش و اجتهاد بذل كوشش در فعل طاعات مى باشد.
شماره 37 ص 136 سطر 10:
خداى تعالى در حاجات بنده سايل خود مى باشد و در صدد اجابت آن بر مى آيد و اسباب آنرا آماده و تسهيل مى كند مادامى كه بنده استعجال نكند به اينكه وقتى حق تعالى حاجتش رابر نياورد از خدا اعراض كند و گمان نمايد كه خداى تعالى حاجتش را بر نمى آورد و يا معناى روايت آن باشد كه عجله در دعا كردن يعنى اهتمام به دعا نكرد و براى كار خود بلند شد قبل از آنكه اصرار در دعا كند. بنابراين نيايشگر بايد در دعا مبالغه و اصرار نمايد و گمان خويش به خدا را نيكو كند و به واسطه تاخير مايوس نشود، زيرا ممكن است خداى تعالى دوست داشته باشد كه صدايش را بشنود و يا اكنون مصلحت در برآورده شدن حاجت وى نيست پس عجله نيست زيرا عجله از شيطان است و خداى تعالى عجله را در قرآن كريم ناپسند داشت چون عجله مقتضاى قوه شهويه است ، و به همين خاطر در كل قرآن مذموم و ناپسند شمرده شده است .
شماره 38 ص 136 سطر 11:
استعجال در نماز يعنى در تعقيب نماز تعجيل كند، و يا آنرا ترك نمايد و يا به اندكى از تعقيبات اكتفا كند تا به كارهايش برسد يا مراد آنست كه مايوس از اجابت شود، زيرا در اجابت آن كندى شد. و دعا را ترك كند و به طرف حاجت خود برود تا خود تلاش كند و آنرا تحصيل كند قول اول اظهر است .
شماره 39 ص 137 سطر 7:
مرآة گويد: مراد از قضاى حاجت حتمى وى يا محمول بر اين است كه غالبا خدا حاجت وى را بر مى آورد يا وقتى شرايطش محقق شد.
شماره 40 / 139 / 10:
مرآة آمين بالمدو القصر و المداكثر و آن اسمى مبنى بر فتح است و معناى آن اين است كه ((اللهم استجب لى )) و بعضى گفتند: تشديد هم لغتى است اين غلطى ريشه دار است .
41 / 139 / 18:
در مرآة گويد: زنده دل يعنى دلت حاضر باشد و ساهى و غافل نباش ، زيرا قلب غافل از ياد خدا و ادارك حق تعالى مرده است و زنده اش كرديم . و اءنك لا تسمع الموتى تو مردگان را نمى توانى بشنوانى مراد اين قلب هاست .
شماره 42 / ص 140 / سطر 12:
مدح درموردى استعمال مى شود كه در شخص صفات نيكو، خواه غريزى فطرى ، و خواه اختيارى باشد به همين خاطر مدح اعم از حمد است .
43 / 140 / 17:
تمجيد ذكر بزرگى حق و توصيف به صفات نيكو را گويند.
44 / 140 / 20:
يا من هو اقرب اليه من حبل الوريداشاره به آيه نحن اقرب اليه من حبل الوريد مى باشد يعنى ما از رگ گردنش به وى نزديكتريم با آنكه رگ گردن مستولى و نزديك به شخص است و كلمه ((يا من يحول )) اشاره به آيه واعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه دارد و تمثيل براى نهايت قربت و نزديكى حق به عبد است زيرا حايل بين شى و غير آن نزديكتر از غير است .
وكلمه ((منظر اعلى )) به معناى درجه رفيع معنوى است كه به لحاظ امكنه مرتفع در اينجا استعمال فرموده پس اين جمله كنايه از اطلاع بر همه مخلوقات است يا اينكه مراد آنست كه عقل هم به محوطه شناخت وى راه نمى يابد.
شماره 45 ص 141 سطر 1:
شايد مراد از مدح كلماتى است كه بر عظمت ذات و صفاتش نمايد بدون آنكه نعمت وى را در نظر گرفته باشد و مراد از ثنا اعتراف به نعمت ها و آلا و شكر بر آن باشد.

امضاء ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آواتار من : چهره زیبای حضرت آیت الله شیخ محمد شاه آبادی است.
فرزند حضرت آیت الله شیخ محمدعلی شاه آبادی رحمه الله ( استاد عرفان حضرت امام خمینی ـ ره )
سپاس نقل قول این مطلب در پاسخ
[-] 1 کاربر به دلیل این ارسال از کمیل سپاسگزاری کرده است.
آرام جان

الهی! آن را که عشق نیست ارزش چیست؟ My God! Who is not love, what is the value

ارسال مطلب 


دسترسی سریع و کوتاه به بخش های مختلف:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان





 



Copy Right ©  AzhA Group 1389-1393 . All Rights Reserved
MyBB © 2014 MYBB Group & Persian Translation by AzhA
Theme by  Ivgeo Designs  &  Translation by AzhA 
حقوق نشر این وبگاه نزد AzhA محفوظ است
زمان جاری: ۱۳۹۳-۵-۱۱, ۰۵:۵۶ صبح
GTM +3:30